مثل باور کردن رنگ درختان که سبزند ... حتی در سیاهی شب....
من معتقدم و باور دارم که خونه من ، یعنی ما ، در هر شرایطی سبزه و نور امید به هر شکل و صورتی موظفه از اون بیرون بتابه...به نظر من زندگی قانون خودش رو داره...وما ضمن احترام به اون باید روح ظریفش رو درک کنیم...
همین درکه که میتونه به زندگی مفهومی تازه ولی پایدار بده.
درست مثل یه ماده قانونی که هر روز با اون سر و کار داریم ولی متوجه مفهوم اون نیستیم
اینکه روزه یا شبه مهم نیست... مهم اینه که بفهمیم در هر کجا و به هر دلیلی که هست چه روحی به اون ماده حاکمه...
.
.
.
من امشب دنبال یه چیز سبز بودم ... یه چیزی که بتونه ....
من با همه وجودم دنبال رنگ روح ...
خواهش میکنم با من حرف بزن ...که حرف منشا محبت میون زن و مرده ...
برای من هم انگار همین دیشب بود که انتظار شروع خانه سبز رو میکشیدم ... همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم خونه ام سبز باشه ...مگه میشه زنگ اون صدا رو که خونه باید سبز باشه رو تکرار میکرد فراموش کرد...." آقای شبیه نویسنده رمانهای هزار صفحه ای" برام برای همیشه جاودانه شد...
روحش شاد....
یک زن و شوهر کانادایی شاید هم سن و سال من و آقای همراه همسایه ما هستند . مدتهاست که وقت گل آب دادن و باربیکیو کردن کلامی رد و بدل میکنیم و گپی میزنیم ...
گه گاهی پسرکی با وضعیت معلولیت ذهنی و جسمی رو همراه آنها جلوی در ورودی میدیم ولی هرگز صحبتی نشده بود. معمولا سعی میکنیم در چنین شرایطی احتیاط کنیم تا کسی آزرده نشود. ولی از شما چه پنهان برایمان سوال بود. گاهی فکر میکردیم برادر یکی از زوجین است و گاهی هم با دلسوزی میگفتیم شاید بچه شان است . شاید ژن معیوب داشته اند و هزار فکر دیگر...
اخیرا در یکی از این گپ و گفتهای روزانه اشاره ای تصادفی به ماجرا شد و ما فهمیدیم این زوج جوان به انتخاب خود این پسرک معلول را به فرزندی قبول کرده اند . هوز تعجب با یک حس عجیب در من زبانه میکشد ...از خودگذشتگی تا چه حد ؟!؟!؟در شرایطی که بسیاری فرزندان سالم خود را قدر ندارند ...چه بسا در اقصی نقاط دنیا به بهایی ناچیز میفروشند و آزار میکنند٬ فرشتگانی این چنینی هنوز به دنیای ما نفس عشق میدمند...
ولی خیلی از جنبه ها را تنها و تنها با یکی از این ابزار میتوان توضیح داد. مثلا اینکه خیلی وقتها ما انتخاب نمیکنیم کجایی باشیم ...در چه خانواده ای رشد کنیم یا چه رنگ پوستی داشته باشیم . اینکه کسی در یک قبیله دور افتاده افریقایی به دنیا بیاید یا یک خانواده متحجر یا حتی یک خانواده با سابقه و پیشینه یک بیماری مهلک اختیاری از خود ندارد. آن متولد امریکای شمالی یا فرزند یک موسیقی دان یا یک خانواده ثروتمند هم در انتخابش نقشی نداشته .در عین حال افراد هر دو گروه بالقوه میتوانند در مسیر موفقیت یا زوال قرار گیرند و حتی ممکن است نا خواسته با بیماری و بلایای طبیعی روبرو شوند. (سوانحی که بر اثر سهل لنگاری افراد پدید می آید را جز اموری میگذارم که خود در آن نقش دارند )
راستی چقدر باید منطقی بود و چقدر معتقد به قضا و قدر؟
پ.ن.۱ این دوگانگی بین باور به علم و منطق یا قضا و قدر یکی از موضوعاتی است که در سریال گمشده به آن پرداخته شده. یک پزشک مروری جالب بر این سریال نوشته که دوست داران سریال میتوانند برای آشنایی بیشتر آن را بخوانند.
آنچه باعث شد دوباره اشاره ای به این سریال داشته باشم درگیری ذهنی ام با توجیه مجموعه اتفاقات یک زندگیست. جان لاک نمونه ایی از شخصیتهایی است که به دنبال توجیه وقایع با قضا و قدر است و جک شپرد به دنبال توجیه منطقی ...بقیه افراد هم گاهی عقیده جان را میپذیرند و گاهی جک ...
پ.ن.۲ راستی چرا به چیزهایی که در دارا بودن آن نقشی نداریم غره میشویم یا از آن شرمنده میشویم...چرا ارزش گذاریهای جامعه اینقدر به این گونه عوامل وابسته است مثل پیشینه خانوادگی٬ محل تولد ٬ ثروت خانوادگی و ...
جوابها و کامنتها به طور خلاصه اشاره به راحت تر بودن اظهار نظر در مورد لباس و عبور از مساله خانوادگی داشت.
به نظر من تعریفی که از اخلاقیات میکنیم تعیین کننده خط مشی ما در رویارویی با چنین صحنه های است .
اینکه کدام خصلت در ما قویتر است و در نتیجه تعریفی که از مرزهای اخلاقی داریم به چه کسانی بهای بیشتر میدهیم ...نباید فراموش کرد که خود فرد هم قسمتی از این ارزش گذاری است. مثلا آیا برایمان مهمتر رضایت طرف مقابل است یا خودمان .
در موقعیت لباس اگر رضایت نفر مقابل مورد نظر باشد شاید به سختی عدم تمایل خود را بروز دهیم و اگر صداقت فشاری بر ما بگذارد به طریق نا محسوس این عدم رضایت را منتقل میکنیم و به دریافت علامتها را به عهده طرف مقابل میگذاریم. شاید هم کاملا مستقیم نظر خود را بیان کنیم و یا سایر عکس العملها ...
اما در مورد شریک زندگی ٬دوست ٬همسر دوستی با فرد دیگر در رابطه مشکوک وارد یک بازی پیچیده تری میشویم . اینکه چقدر به حس خود اعتماد میکنیم ...اینکه شخص مربوطه چقدر با ما نزدیک است و اینکه چگونه از بازگو کردن یا نکردن ما صدمه خواهد دید. کامنتها بیشتر به "شتر دیدی ندیدی " اشاره داشتند ... در حالیکه در واقعیت بارها شاهد "یک کلاغ چهل کلاغی" چنین ماجراهایی در جامعه هستیم . آیا این جز این نیست که فرد برای تفریح یا شاید سرگرمی ساعتی خود و دوستان نزدیکش داستان را تعریف میکند بدون توجه به اینکه چقدر درست شاخک هایش کار کرده باشند!!! و نتیجه امر هم که ناگفته پیداست. سوالی که به وجود می آید اینست که چرا برخی از بازگویی چنین داستانهایی و اضافه کردن برداشتهای شخصی خود به آن لذت میبرند ؟ آیا متوجه عمق فاجعه و زیان احتمالی نیستند؟
پ.ن. من هم مدتهاست با پینگ مشکل دارم ...این امر کاملا از آمار بازدید وبلاگ هویداست ...در این خصوص شدیدا به یاری شما نیازمندیم ....
یکی از بزرگترین پارادکسهایی که در زندگی روزمره با آن روبرو هستیم عکس العمل نشان دادن در برابر دوستان و آشناها در این مواقع خاص است .
مثلا وقتی سلیقه دوستان یا نزدیکانمان در خریدن یا پوشیدن لباسی با ما یکی نیست و از ما نظر میپرسند ...تا چه حد اجازه اظهار نظر داریم ...تا چه حد و با چه شیوه ای باید نظراتمان را منتقل کنیم.
یا مثلا وقتی یکی از روزهای خدا که به یه رستوران خلوت رفتیم تا دیداری کاری یا دوستانه داشته باشیم و احتمال دیدن یک آشنا را یک در هزار میدانیم٬ همسر یکی از بهترین دوستانمان را به صورت نامناسبی با یک فرد دیگه ببینیم . در حالی که مطمئن نیستیم جریان چیست ...ظاهر امر بوی خیانت به مشاممان میرساند در حالیکه شواهد کافی برای اثباتش نداریم ...اصلا آیا باید دنبال اثباتی باشیم ؟ تا چه حد باید جلو رفت و چه عکس العملی باید نشان داد؟؟؟؟
این موقعیتهای عجیب داستانهای واقعی هستند که در یکی از برنامه های تلویزیونی اینجا ساخته و پرداخته میشوند. و البته جالبی برنامه در این است که چنین صحنه ای با طلاع یک طرف ماجرا و بدون اطلاع طرف دیگر ساخته و فیلم برداری میشود . در نهایت اگر طرف دوم راضی به پخش باشد این نمایش از به عنوات قسمتی از این برنامه تلویزیونی پخش میشود ! مهم و جالب واقعی بودن و متغیر بودن عکس العمل افراد متفاوت است ... گاهی نتیجه شرمندگی مطلق و گاهی سربلندی و در هر صورت تماشا و بررسی رفتار آدمها در این شرایط فوق العاده است!
شما اگه دوست داشتید در قسمت نظرات بنویسید که در دو موقعیت بالا چه می کنید ...شاید بتوان به یک جمع بندی خوب رسید ...
--------------------------------------------------------------
پ.ن. توضیح اینکه این پست رو فقط و فقط در ادامه پستهای برنامه ها و سریالهای اینور آبی نوشتم . خوانندگان آشنا لطفا سو برداشت نفرمایید!
سال نوی همگیتون مبارک . برای همه سالی سرشار از عشق و مهر و موفقیت و سلامتی آرزومندم.
با همه وجود خودم هم دارم این ابیات رو تکرار میکنم و با آنها سراغ سال جدید میرم و صمیمانه این ابیات زیبا رو به شما هم پیشکش میکنم ... دلم میخواست یه بهاریه حسابی بنویسم ...ولی نوروزهای اینور دنیا همه چیز دست خود آدم نیست ... هر چند که دلمون نمیخواد ولی نوروز تحت تاثیر خیلی از برنامه ها و اتفاقات دیگر زندگی قرار میگیره ...
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
سبز باشید و شاد ...با آرزوی بهترینها برای همه هر جا که هستند ...صمیمانه آرزوی سالی سرشار از آرامش برای ایران عزیزمون هم دارم.
تفاوتها را هم بیشتر می بینیم و می شنویم ...غصه های من ...دردهای او ...مادر تنهای ساکن کانادا....مادر تنهای ساکن ایران ...ساکن جنوب شهر تهران ...ساکن روستای دوری در جنوب ایران ...
یادمان می آید که هر کدامشان چطور باید این مسئولیت را به دوش بکشند ... بیشتر یادمان می آید که کدامشان این بار را تنهاتر به دوش میکشند...
راستی چه خوب که بعضی روزها برای یاد آوریها وجود دارند ...
روز زن بر همه مبارک ... نه فقط زنان ...آنان که زنان را فرق نمیگذارند...آنان که به دنبال برابریند...
حتی آنان که همه مشکلات دنیا را از ازل به خاطر خطای حوا میبینند... به خاطر آنکه خواست میوه دانش را با آنها شریک شود... شاید یادشان بیاید که در اینجا هم حوا خواست عشقش را شریک شود ...نخواست تنها از درخت دانش سهمی بردارد.
روز زن بر همگان مبارک.
پ.ن. شرمنده که در انتشار این نوشته چند روزی تاخیر افتاد.
ولی خوب از انجا که شدیدا نوشتن این پست و در واقع دعوت شدن به این بازی تو گلوم گیر کرده بود برای بار پنجم مینویسم ...الی جون سبزینه ...مرسی دعوتم کردی ...والا...
فرجام خان باغ آلوچه که حق مسلمته که بهت بگم دشمن ...مگه آدم میتونه این همه احساس رو تو هفت تا ترانه خلاصه کنه ...حتی اگه هفت عدد مقدس من هم باشه ....
ترانه های مورد علاقه من بدون هیچ ترتیب خاصی:
۱- آواره دیوونه ام من بس کن ...آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
بس کن نزن آتیش به جونم / بد کردی ای نامهربونم
من موندم و این درد دوری / خسته ام از این عشق و صبوری
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
من موندم و دل پرده بخون / تو شهر جنون یک غریبه خسته ام
تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی / که یک جام شکستم
دیونه بی آشیونم ، گریونم و محتاج مستی
گلهای رنگارنگ ...مهستی و ستار
متاسفانه لینک اجرای این اثر رو پیدا نکردم. ولی اطلاعات کامل شعر و آهنگ ساز در لینکی گذاشتم هست
۲-وقتي که به من ميگي جون من بسته به جونت منو آروم ميکنه اون صداي مهربونت...نمیدونم که چرا ...با صدای هایده...
این ترانه رو دوست دارم ...خیلی زیاد ... انگاری قصه زندگی همه آدمای دنیاست ...ما که خودمون شادی رو میسازیم و خودمون هم با یه ضربه همه رو به هم میریزیم و بعد دنبال درست کردن دوباره قطعات و ناراحتی برای خرابی به بار اومده ایم ...
۳-جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم ...با صدای مرضیه ...فکر میکنم شعر رهی معیری راستش بین این و دیدی که رسوا شد دلم نمیتونستم انخاب کنم ...هر دو برام به یادماندنی و فوق العاده هستن...
۳-شور و حال کودکي برنگردد دريغا... قيل و قال کودکي برنگردد دريغا با صدای دلکش...شعر معینی کرمانشاهی هر سال که میگذره بیشتر و بیشتر بند بند این ترانه رو حس میکنم
۵-بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...هایده
۶- بذار قسمت كنيم تنهاييمونو گوگوش
۷-
No Face no name no number ...our love is like a thunder
خوب بیشترش رو هم اسم شاعر و ترانه سرا رو نمیدونم ...
و اما آنچه به جای لذت حرص میدهد به مغز من
۱-بهش بگو پلنگه پلنگه چشم قشنگ به خصوص قسمتي که ميگه علي الخصوص وقتي چشاش
من موندم اون قید علیالخصوص توی شعر چی کار میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
۲- دل ای دل لیلا فروهر ...
۳-واي سوزان روشن به طور کلی با اون اداهاش
۴- رعنا ...نمیدونم کی خونده و اصلا شعرش چیه ...فقط میدونم این آقای همراه اینو رو یکی از سی دی ها تصادفا زده بود و وقتی میرسید بهش من میخواستم اون سی دی رو بشکنم ...البته که هیچوقت این کار رو نکردم ![]()
۵و۶- حميرا : مهتاب عشق و بي نيازي
این کارهای آخری حمیرا من رو یاد درساي کتاب ديني و خانم جلسه ای ها میندازه ...انگار آخر عمری میخواد بهشت بخره واسه خودش ...
۷-مریم گل ناز منه ... کلا من از این مهرداد خوشم نمیاد ...این آهنگ که با اون شو مسخره ای که من دیدم خیلی حرص درآره....
فکر میکنم من اینقدر دیر منتشر کردم این نوشته رو که همه دعوت شدند. ولی با این همه منم هفت نفر رو دعوت میکنم. مگه میشه ترانه بازی داشت و خاله راوی آونگ خاطره های ما رو دعوت نکرد. همچنین کلموک آقا٬ عمو اروند٬ داداش احمد٬ هیس٬ و پگاه عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.
پ.ن. قوانین بازی رو آقای فرجام به قرار زیر وضع نموده اند:
نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید.
فراموشمان شده خودمان در جنگی گره خورده ایم ...
راستی غریبه میدانی ...جنگها از کوچکترین من با خودم می آغازند و بعد به من با تو میرسند و بعد ما با ما و ما با آنها و بعد قبیله ما با قبیله شما و قبیله آنها و شهر ما با شهر آنها و کشور ما با آنها ...
هر چه دسته هامان بزرگتر و بزرگتر میشود به ظاهر فریاد زنان صلحمان هم بیشتر ...
آهای غریبه ...نگران صلح من نباش ... درد خود را دوا کن....
۲- آنقدر دورم را پر کرده ام که خود خودم هم گم شده ام . باید پیدا شوم.
۳- تا بعد ...
۴- بعد نوشت : سنتوری ...مدتها بود از تماشای فیلم ایرانی لذت نبرده بودم ...غم مخصوص داستانهای ایران ذهنم رو درگیر کرد ولی فیلم فوق العاده ای است. جوانبی که پوشش میداد٬داستان٬بازیها٬موسیقی فیلم ٬همه و همه عالی بود.

متاسفم که بعد از مدتها اینطور نسخه قاچاق فیلم باید پخش بشه . ولی اعتراف میکنم که به محض دسترسی طاقت نداشتم و این فیلم رو تماشا کردم.بازم به غیرت فرجام آلوچه خانم ...من که طاقت نداشتم ...
کاش میشد حرکت نمادینی صورت میگرفت که هم جنبه اعتراض به عدم مجوز اکران میداشت و هم به پخش اینگونه فیلم . نمیدونم ...یه چیزی مثل اینکه با PAY PALبشه بابت تماشای این اثر مبلغی پرداخت و برای تهیه کنندگان فرستاد یا نمیدونم ... اگر اینجا بود و اطمینان اینور آب خیلی کارها میشد به راحتی انجام داد ولی یک کار گروهی که بشه همه رو توش شریک کرد ذهنم رو مشغول کرده .اگه پیشنهادی داشتین بگین . شاید بشه کاری کرد ...
این سریال در مورد زندگی مسافرانیه که به طرز معجزه آسایی از سقوط هواپیماشون به یک جزیره اسرارآمیز جان سالم به در می برند .این جزیره به تصور اولیه من یک جایی شبیه برموداست. نه در نقشه هاست و نه از میتوان از آن به ظاهر با دنیای بیرون ارتباط داشت. یک پزشک٬ یک افسر گارد امنیتی عراق زمان صدام٬ یک خانم زندانی با زندگی عجیب در عین حال دلبر٬یک کلاه بردار خودخواه و در عین حال هات ٬ یک دختر باردار با گذشته نا معلوم ٬ یک راک استار معتادپیشین ٬ یک مرد عاقل و عجیب و معتقد به قضا قدر و یک زن و شوهر کره ای از جمله کارکترهای اصلی این سریال هستند.
شخصیتهای طراحی شده برای هر کدام از این آدمها به قدری جالب و قویست که به سختی میتوان رفتاری را در دنیای واقعی یافت که نتوان به یکی از این شخصیتها نسبت نداد. در عین حال افراد دیگری در خلال سریال معرفی میشوند با تواناییها و نگرشهای متفاوت.
در ابتدا تصور یک داستان به تمام معنا با همه اتفاقات غیر قابل توجیهی که فقط در فیلمها و داستانهای تخیلی امکان دارد را انتظار داشتم . ولی هر قسمتی که جلو رفت منطق پشت هر قضیه روشن تر شد. هنوز چند نکته اسرار آمیز دیگر در داستان هست که واقعا من توجیهی برایشان ندارم . ولی با توجه به روند سریال انتظارم اینست که در نهایت اسرار توجیه منطقی پیدا کنند.
در حین داستان اتفاقهایی مثل سقوط از بلندی ٬ بیماری ٬ تیرخوردگی و هر مشکلی که ممکن است تنها پزشک جزیره با آن روبرو شود برای دکتر جک شپرد اتفاق می افتد و از نزدیک پروسه درمان یا یافتن راه حل دنبال میشود . متاسفانه من اهل فن نیستم و اینکه تا چه حد مثل سریال اغما کارگردان دچار اشتباهات تکنیکی میشود را یک پزشک باید کارشناسی کند. ولی در مجموع به نظر من تماشاگر معمولی تا کنون غیر از یکی دو مورد بقیه منطقی به نظر میرسید.
سریال "گمشده" تا کنون موفق به دریافت امی اوارد سال ۲۰۰۶ به عنوان بهترین سریال سال و اوارد بهترین فیلمنامه ٬ بهترین کارگردان و تولید کننده پنجاه و ششمین دوره جوایز انجمن نویسندگان امریکایی گردیده و تعدادی از بازیگران سریال هم موفق به کسب جایزه بهترین بازیگر نقش اول یا همراه گشته اند. همچنین موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب به عنوان بهترین سریال در سال ۲۰۰۶گشت. برای اطلات بیشتر اینجا را بخوانید.
پ.ن. ۱ نمیدونم این سریال از شبکه های ماهواره ای در ایران پخش میشه یا نه ولی شدیدا تماشای اون رو به بچه های این ور آبی توصیه میکنم . اگرچه که قسمت اول یه جمع بندی از سه سری گذشته هست ولی با این وجود دیدن تک تک سری ها لطفی داره که در چمع بندی اون نخواهد بود.
پ.ن.۲ قصد دارم در یک سلسله پست از چند سریال اعتیاد برانگیز اینجا بنویسم و تماشای اونها رو به دوستانی که امکانش براشون هست توصیه کنم . بچه های ایرانی علاقه مند که نمیتونن اونها رو ببینند به من بگن . در صورتیکه در آرشیوم داشته باشم یک کاری براشون میکنم
البته باید تا وقت اومدن من به ایران صبر کنند.پستهای فیلم و سریال رو به یک پزشک و دکتر رضای عزیز تقدیم میکنم .
خدمت یک پزشک عزیز که در خصوص سریالهای پزشکی اینجا پرسیده بودند عرض کنم که البته من نه هنر خوب نوشتن ایشون رو دارم نه اینکه اشاره ام فقط به سریالهای پزشکی محدود میشود. بلکه بیشتر از سریالهایی که تماشا میکنم و میتونم به وضوح اعتراف کنم که بهشون معتاد شدم خواهم نوشت .
دکتر رضا جان ...جای نقدانه شما هم خالی ...یادش به خیر
مدتها پیش در کشاکش سریالهای ماه رمضونی نقدهای زیادی در وبلاگهای مختلف خوندم . یکی از جالبترینها دکتر رضا بود که سوتی های (با نهایت شرمندگی لغت مناسبتر برای این واژه چیه ؟) پزشکی سریال ظاهرا سراسر بیمارستانی اغما رو اگه اشتباه نکنم نقد میکرد . بنده به همون تماشای حاج یونس فتوحی برترین سریال رمضون اکتفا کردم چون تماشای این سریال بر خلاف تعاریف شنیداری شده به قدری در ذوق بنده زد و دور از جون شما من بیننده رو خر فرض کرد که بی خیال تماشای بقیه سریالهای مورد دار اخیر ماه رمضون شدم.
پ.ن.۳ این سریال قراره از ََABC و CTV ساعت ۷:۰۰ شب پنج شنبه ها به وقت سنترال پخش بشه.
