تبليغاتX
مخمل
مخمل
اول مهر
 

پس فردا تو ايران اول مهره !!

من یه حس عجیبی دارم . نمیدوونم واسه همه آدما اینجوریه یا فقط من ؟؟؟ وقتی به یا خاطره از زمانهای دور فکر میکنم حس میکنم بوی خاصی از اوون زمان به مشامم میرسه . مثل اولین روز مدرسه یا بوی یه سفر خاص یا اولین روزهای دانشگاه و ....

يادش بخير خاطرات روزهاي مدرسه !وقتي مامان خانوم از روزهاي مدرسه اش برام تعريف ميکنه حسابي حسوديم ميشه! اخه از يقه سفيد اهار زده و موهای پاپيون زده و قرتي بازي هاي بچه مدرسي ها تو دوره خودشون ميگه !ولي دوره که من رفتم مدرسه ميشه گفت از سياه ترين دوران مدرسه رفتن های دهه های اخیر ایرانه برای  بچه های دبستانی !!! 

   راستي چی کارا میشه کرد که يه دختربچه 6 ساله رو محدود کرد تا نگه بهترین دوران عمرم زمان کودکیم بود. اگه همچین مسابقه ای باشه مدیر اسبق دبستان ما حتما برنده میشه !!! چقدر ميشه کاري کرد که اون دخترک حسابي از به ياد اوردن دوران مدرسش متنفر باشه ؟؟؟

راستی  اگه الان سه يا چهار نفر با تفاوت سني حداکثر دو نسل بخوان خاطرتشون رو تعريف کنن معلوم ميشه من چرا مي خوام غرغر کنم  مثلا يکي 40 ساله 30 ساله يا يکي 18 ساله!

حالا فردا پس فردا به مناسبت اول مهر از خاطرات طلایی دوران دبستانم مینویسم!!! 

 امروز این گوشه دنیا که من هستم يه روز بارونيه ! با يه عالمه کار ولي مشکله من با روزهايه باروني اينه که حسابي تنبل ميشم و فکر ميکنم بايد همش بخوابم الان هم که تو دانشگاهم همه سايت هاي دنيا رو سر زدم و وبلاگ ها رو خوندم که کار نکنم و با اين کارهايي که من دارم اين اصلاً خوب نيست يه وقت شما مثل من نشيدااا  راستي گلباقلي خانم هم از اين به بعد قراره تو اين وبلاگ مطلب بنويسه و مجبور نيستين فقط مطالب صد تا يک غازه منو بخونين   اينم از نوشته امروز که بگم يه چيزي نوشتم

شاد باشید

?مخمل بانو | در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 22:8 | پیوند  | 


 امروز ديدم دوست خوبم فرهود هم وبلاگه جديدش راه اندزي شده
 در کنارش يه لينکه باحال گذاشته  براي فارسي کردن نوشته هاي فینگليشي قابل توجه اونايی که نميتونن فارسي تايپ کنن و ميخواهن فارسي بنويسن!!! مثل گل باقالی خانم عزیزم  منم تو پيوندهاي روزانه گذاشتمش

 اينجا هم بهش لينک دادم که بيشتر بهش توجه کرده باشم. ممنون از فرهود !

?مخمل بانو | در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 20:58 | پیوند  | 

انوشه و فاطمه(منظورم خانم الهامه - اسم کوچیکش همینه ؟)
چند روزی ننوشتم . خیلی خیی سرم شلوغه ! ... خیر باشه ! حالا سر فرصت تعریف میکنم و نصیحت ! امیدوارم بعدا حرفام ما که نشدیم ... شما سعی کنید که بشید نباشه !

داشتم به عادت روزانه سری به وبلاگهای مورد علاقم میزدم از جمله نیک آهنگ که با این کاریکاتورش حسابی کیف کردم . بعد هم احساس وبلاگ داری و این حرفا بهم دست داد و این پست رو نوشتم. در وصف این جریان خانم الهام قصه زیاده . ولی این کارکاتور اینقدر قشنگ حق کلام رو ادا کرده که دیگه دستم به نوشته نمیره.

 

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 19:3 | پیوند  | 

حمایت اسلامی( به جای حمایت صورتی)
دیروز که سایت دائم اشکال داشت . از من ارسال و باز سازی و از سایت پیام عدم امکان !!!

اینم از مشکلات host ایرانی داشتن . شایدم بهتره بکم وبلاک نویس ناشی بودن 

.... ناشی مال یه لحظمه

امروز یه  لینک رو  میگذارم اینجا که یکی از دوستای خوبم برام فرستاده . نویسنده حسابی ذوق نشون داده و نامه رئیس جمهور عزیزمون رو به روایت تصویر درآورده . جالبه . وقت کردین نگاهی بندازین. 

راستی تو خبرها خوندم که به خانم انوشه انصاری گفتن  که نمیتونه وقتی میره فضا پرچم ایران رو روی بازوش داشته باشه و اونم قبول کرده . اول احساس عرق ملی و این داستانم گل کرد و گفتم اون که این همه خرج این مطالعات کرده چرا زیر بار این حرفا رفته ولی بعد به این فکر کردم اگه الان خانم انوشه خانم ایران بود آیا جمهوری اسلامی ایران این امکان رو براش فراهم میکرد؟ آیا میتونست بره فضا یا فقهای محترم اسلام در حال صدور فتوا برای انوشه خانم بودن که چطور تو فضا نماز روزه رو به جا بیاره و حکم طهارت چیه و چطور خودشو از مرد نامحرم بپوشونه !!!

اصلا ماجرا به اینجا هم نخواهد رسید . زن رو چه به این حرفا . باید بشینه به فکر حجابش باشه  غذاش رو بپزه و رفتار شایسته با همسرش داشته باشه و راحتی خاطر ایشون رو به هر وسیله ممکن (!) فراهم بیاره .بچه اش رو بزاد و بزرگ کنه و تحویل جامعه اسلامی بده  فضا هم مال آقایون ٬ البته نه که کسی منعش کنه. ولی با رعایت کلیه شعونات اسلامی و رفتارهای خوب مردان مملکت اسلامی و همکاریهای حکومت اسلامی و حقوق عالیه زنان اسلامی به قول نامادری سیندرلا به فضا هم بره ٬ البته ..... اگه بتونه.......

حالا این خانوم باید هم تلاش کنن تا میشه پرچم اون مرز و بوم رو که باعث این همه پیشرفت در ایشون شده روی دستشون داشته باشن .

برم یه چند تا لینک از خودم کنار وبلاگ در وکنم ببینم امروز میشه یا نه .

?مخمل بانو | در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 19:45 | پیوند  | 

خیابون خدا بیامرز
امروز این دومین پسته که مینویسم . اولی که پرید . ببینیم این چی میشه !!!

داشتم به عادت هر شب تو سایت صبحانه چرخ میزدم که به این لینک   راجع به از بین رفتن درختهای چنار در خیابان ولیعصر رسیدم و یه دفعه به بیست و چند سال پیش سوار رنوی پدر تو اون خیابون رفتم . اولین بار دارم از لفظ بیست و چند سال استفاده میکنم . علامت اینه که ما هم کم کم داریم ... ب...له ...

داشتم میگفتم ... یادم اون موقع تازه به قول خودم سعی میکردم شکل خیابونها رو حفظ کنم . خیابون ولیعصر به خاطر چنارهاش خیلی خوب تو ذهنم جا گرفته بود . خودمو قاطی آدم بزرگا حساب کردم و گفتم : 

- بابایی ! اسم این خیابون چیه ؟

بابی جون هم که دل خوشی از زمونه و اسم جدید خیابون نداشت و دز عین حال هم نمیتونست به خاطر جبر زمونه اسم قدیمی رو به زبون بیاره و یا شایدم از این نگران بود که ما جوجه جیک جیکی ها اونو جلوی آدمایی که صلاح نیست بگیم گفت :

خیابون خدابیامرز!

من و برادر هم که اون موقع مامانی بهمون یاد داده بود که هر وقت اسم نن جون (با فتح ن اول ٬ احتمالا کمی با کلاس شده ننه جونه (: ) رو میاریم بگیم نن جون خدابیمرز فکر کردیم اون خیابون رو به اسم نن جون ما اسم گذاری کردن و هر وقت از اونجا رد میشدیم هم برای اینکه اظهار فضل کنیم که ما خیابون رو شناختیم و هم اینکه شاید بگی نکی کیفی هم بکنیم دو تایی یک صدا میگفتیم " خیابون نن جون خدابیامرز!!!"

بابی جون هم از خوشحالی اینکه ما جلو غریبه ها بند آب نمیدیم و در عین حال به قول خودش اسم جدید مزخرف رو نمیگیم چیزی نمیگفت .

وقتی بزرگتر شدیم هنوز اونجا رو خیابون خدا بیاورز صدا میکردیم .

امروز که این مطلب رو خوندم دیدم که واقعا اونجا داره میشه خیابون خدا بیامرز!!!!

واقعا که یاد اون روزها بخیر. چه بیدرد بودیم و شاد . نه بیدرد درست نیست . بار جنگ همیشه رو دوشمون سنگینی میکرد و شبها ما رو بیدار نگه میداشت و هنوز هم وقتی خوابش رو میبینم با عرق سرد بیدار میشم .

بهتره بگم چه کودک بودیم و شاد . با همون دنیای کوچک به دور از مسوولیتهای آدم بزرگا !!!

?مخمل بانو | در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 10:46 | پیوند  | 

تغيير برای برابری
همین الان داشتم ایمیل های صبحم رو چک میکردم که این سایت رو دیدم :

http://we-change.org    . تو قرن ۲۱ هنوز زنها تو کشور ما فریاد میزنند بابا ما هم به اندازه یک مرد انسانبم!!!

حرکت جالبه٬ ولی ما از این حرکتها زیاد دیدیم!!! خدا کنه به هر حال ثمر بخش باشه. کاش روزی بنویسم بلاخره تلاشها جواب داد و خانمها هم از حق طبیعیشون برخوردار شدن.

به امید اون روز.

لطفا شما هم این بیانیه رو امضا کنید. به هر حال ضرر نداره.

 http://we-change.org/spip.php?article11

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:35 | پیوند  | 

پارادکس
هر وقت عصبانی میشم و با کسی تند حرف میزنم حتی اگه برای گرفتن حق خودم باشه کلی اذیت میشم . اگه ساکت بمونم و بذارم طرف هر کار میخواد بکنه و شاهد ضایع شدن حقم باشم بازم کلی حرص میخورم و عذاب میکشم . اگه با خودم به تفاهم برسم که کدوم برام بهتره خیلی خوبه . قصه لذت در عفو هم به نظر من حرف علکیه . ممکنه آدم از بخشیدن یکی که درک داره لذت ببره ولی وقتی بخشش های آدم باعث سوء استفاده دیگران بشه به مرور این عادت میشه و از اون بدتر اینکه بعضی آدما آدم رو خر فرض میکنن و دیگه میگن این هر کاری ما بکنیم  نمیفهمه!!! این خیلی آدمو حرص میده.

ممکنه الان نوشته هام خیلی سر و ته نداشته باشه ولی اگه خوندین و چیزی فهمیدین یه راه حل واسه این پارادکس ذهنی من بدین.

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:35 | پیوند  | 

علاج واقعه قبل از وقوع بايد کرد!
خواستم خوشحال  باشم و انرژی مثبت بدم که این لینک رو خوندم http://www.roozonline.com/01newsstory/017555.shtml

خیلی وقته که کمابیش از قصه کبری رحمانپور شنیدم . از عاطفه ۱۶ ساله که تو نکا اعدام شد هم همینطور. عاطفه ها و کبری ها تو کشور ما کم نیستن . در سر تا سر بلاد اسلامی کم نیستند . اگر اسلام پیام آور  صلح و عشقه پس اینا چی هستند و اگه نیست پس مسلموونا به چی میبالند؟؟؟

 توی سرم یه دنیا تضاده ! تا کی ببینیم که آدما برای زندگی و مرگ هم تصمیم بگیرن؟؟؟

اصلا مگه با یه مرگ دیگه همه مشکلات حل میشه؟! اگه برای عبرته تا حالا چند نفر عبرت کرفتن؟؟ چرا هیچکس نیست که ریشه درد رو پیدا کنه ! آخه مسلمونا جای اینه از دیدن مرگ یه بیچاره دیگه احساس غرور و اجرای عدالت بهتون دست بده ببینین گره کار کجاست. مگه نه این که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد؟؟؟؟؟؟  

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:34 | پیوند  | 

روز تغییر
فردا یازدهم سپتامبره !‌ روزی که این چند ساله اخیر پر رنگ تر از روزهای دیگه همه جای دنیا ازش حرف میزنن. خیلی ها به خاطر اتفاقی که این روز افتاد زندگیهاشون دگرگون شد. من نمی دونم چی پشت پرده ین روز گذشت ولی هر چی که بود نتیجه اون جنگهای سالهای اخیر و بی خانمان شدن ها و آوارگی های مردم بیچاره و دلهره هایی است که برای آدمای معمولی مثل من به وجود آمده. که سرنشت خانواده هامون چی میشه و این که آتش این بگو مگو ها ایرا ن رو هم میگیره یا هزار فکر دیگه ! همین که همه ایرانیها برای گرفتن ویزا مشکلاتشون زیاد شده خودش داستانیه.

ولی چیزی که من از این همه نتیجه گرفتم اینه که بازم قربانی همه این تغییرات قشر پایین تر یا چه جوری بگم ... هر چی سنگه مال تیمور لنگه ! بمبارن ها و در به دری های مردم بیچاره عراق نتیجه مستقیم این قصه و مشکلات و نگاههای سنگین آدمهای دنیا به ما به قول اینها middle east ی ها و دلشوره ها و برخوردهای بقیه که میشه فکر میکنن از ما آزاری بهشون میرسه تاثیر دیگر این جریاناته !. یه احمقهایی مثل بوش و "اسمشو نبر"هم هیزم بیار این معرکه هستن.

در این مورد از من بهتر ها زیاد داد سخن دادن و اصلا جایی برای من باقی نمیمونه که نظر بدم.

ولی امسال یازده سپتامبر یه جورایی برای خانواده کوچیک ما خیلی حیاتیه . فردا یا ما دو تا از زندگیمون اینجا نتیجه گرفتیم و من خبرهای خوب دارم و یا ...

... ببینیم که چی پیش میاد. فعلا که مخمل بانو جای اینکه برای مصاحبه فردا آماده بشه یا داره وبلاگ مینویسه یا شیرینی میپزه   

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:34 | پیوند  | 

استعفا
  بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی
استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک
هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر
کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و
با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و
بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز
ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می
گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه
چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی
دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و
همه راستگو و
 
  خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی
ممکن است و می خواهم که از
پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود
برگردم، نمی خواهم زندگی من پر
شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای
ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته
باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به
عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و
به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت
اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
  نویسنده: سانیتا سالگا
?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:33 | پیوند  | 

دردهای ما
اااااااااااااااااااااااا

اصلا اعصاب ندارم . با این تایپ کندم کلی احساسات توی لوح سپید در وکردم همش پرید

داشتم میگفتم نمیدونم به چی میخوام گیر بدم. به عشق و مهربونی زیادی که مامانامون یادمون دادن یا به رذلی و نمک نشناسی مردای ایرانی. شایدم قوانین کامل اسلامی که همه جوره به این موجودات ضعیف و ظریف (مردها رو میگم) حال رو داده مبادا این زنهای قوی هیکل و زورگو بیش از حد بهشون ظلم کنن.

این مردا فقط پدید امدن که سوء استفاده کنن . حالا این استفاده لول های مختلف داره .بعضی ها انتهای بدتر طیف هستن و بعضی ها طرف بهتر.

همه این سالها مادرانمان به ما گفتن زندگی همینه . برای هیچکس کامل و ایده آل نیست.اصلا شما که از بهترینایید و .... هزار حرف مسخره دیگه!  

حالا اینکه چرا اینارو میگم.

امروز چیزی شد که گفتم کاش زودتر به لپی برسم و بنویسم.

عزیزی رو میشناسم که عزیزترین موجودش رو اون ور کره خاکی گذاشته . اونم بچه شیرخواره. من خیلی از ریز ماجرا خبر ندارم. یعتی نمی خوام چیزی بپرسم.ولی نگاه مادر تنها و دور از طفل قصه های ناگفته را میکه.رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون.

 تنها چیزی که حدس میزنم اینه که یک خودخواه حسود چون دیده با همه مشکلات خانمش حسابی پیشرفت کرده نمی تونه طاقت بیاره. اینقدر میخواد سنگ اندازی کنه اگه شده به قیمت آزار فرزندش مانع پیشرفت خانمش بشه!!!

و حالا اگه بدونین این عزیز از مهربونی همه وجودش قلبه بیشتر معلوم میشه که چه ظلمی داره روا میشه.

قصه غمها .تبعیضها و ظلمهایی که قانونی و غیر قانونی به زن ایرانی وشاید هم زن مسلمان  میشه رو خیلی ها نوشتن.

ولی بیفایده!!! تا قانون عشق مادر رو درک نکنه و یا شاید تا قانون گذار  مرد ظالمه زنان ایرانی لبخند محزونشان گویای قصه پر غصه غمهای ناگفته شان است. 

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:33 | پیوند  | 


آلان از دانشگاه اومدم . مثل همشه در حال بدو بدو هستم چند تا کار و با هم بکنم !!! آخرش هم اوون کارایی رو که خودم دوست دارم انجام نمیدم !!!‌خوب این خاصیت تابانی مخمل بانوا ...

در ضمن دارم یه  آهنگ کوش میدم که خیلی وصف حاله: اگر رسد قصه ی من به گوش تو ای آسمان ، سرشک غم حلقه زند به دیده ی فرشتگان  از آخرین پست راوی خانم
خیلی نوشته هاش بهم مزه میدن ! واقعا از دل بر میهن و به دل می شینن . اصلا یکی از دلایلی که من وبلاگکم رو راه انداختم به خاطر آونگ خاطره های ما بود . البته من هنوز هیچی ندارم که بنویسم . اصلا فکر میکنم خیلی بیمزه مینویسم . حتی مثل خیلی آدما نمی توونم راحت بنویسم و اینقدر خودسانسوری میکنم که آخرش هیچی نمی مونه!!!

بگذریم ...

هفته آ‌ینده خیلی برای من و شوهی حیاتیه !!! تا آ خر هفته یا دوتایی شاد شادیم یا غصه دارم!!

خدایا خودت کمک کن !!!

اگر خبر خوب بود میگم جریان چی بوده و اگر نه هم که هیچی...

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:32 | پیوند  | 

عادت
عادت

روزها میگذرد و من هر روز در تلاشم. تلاش برای عادت به فراموشی!!! فراموشی دوری عزیزترینهایم!!!

با بر آمدن ماه خرسند از پیروزی در این تلاش در پایان روزی دیگر با خود فکر میکنم که آنسوی کره خاکی عزیزانم نظاره گر خورشیدند ...

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:31 | پیوند  | 

خونه جدید
سلام

من شروع نکرده خونمو عوض کردم حالا سعی میکنم پستهای قبلی رو بیارم اینجا و از این به بعد اینجا مطلب بنویسم.

 

به امید دیدار

مخمل بانو

?مخمل بانو | در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 20:27 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com