تبليغاتX
مخمل
مخمل
یاهو گزیده !!!
 مثل مصیبت زده ها هستم ... شایدم  دزد زده شده ها...  داغون  داغونم...

    شما رو به هر چی میپرستین و اعتقاد دارین جريان رو جدي بگيرين... همه اونهايی که مثل من نادان ايميل اصليتون ايميل ياهوست ...

  حدود 10 ساله که من اين ايميل آدرس رو داشتم. ايميل فعال من هم در زمينه کاري ٬هم دانشگاهي و هم دوستان و آشنايان و ...

  شنيده بودم که فلاني هک شده... ولي به نظرم عجيب بود ... من هميشه موقع وارد کردن کلمه عبورم  دقت ميکردم دیگران نبینند. روي کامپيوتر غريبه به هيچ وجه وارد ياهوم نميشدم. هر چند وقت يک دفعه رمز عبورم رو عوض مي كردم. روي لينک ها و پيغامهاي مشکوک و غريبه هرگز کليک نميکردم...

  ولي بعد از اين همه مدت ديروز از دوستي صميمي که خداوند او را نکشاد از ايران يه پيغام داشتم که اين عکس تو که  اينجاست؟ ID تو زيرش نوشته... با چند علامت  

نوشته کاملا عادی بود و فارگلیسی...بدون اینکه مشکوک شم  روي لينک زدم... و آلبوم ياهو باز شد و صفحه در خواست username و password اون هم دوبار پیایی. اين تنها کار غير معموليه که بهش مشکوکم.   عکسهاي توي البوم از سه تا از عکسهايی بود که من به دوستانم که صاحب عکس بودن  ايميل کرده بودم يا دوستانم به من. جالب اين بود که هر سه هم یه ته شباهت به هم داریم به خصوص از دید کانادایی ها .هم قد و هیکل و چشمها و فرم صورتمون تو یک گروه قیافه دسته بندی میشه ولی هيچکدوم خودم نبودم ... شك نكردم فقط سوالم این بود که من که هیچ وقت آلبوم یاهو نداشتم !!! و براي دوست لینک فرستنده پيغام دادم که هيچکدوم من نيستم. هر چند شبيه من هست اون عکسها و اونا دوستانم هستند . از علامت تعجب  هم فقط به اين نتيجه رسيدم که شك کرده به اينکه من هستم یا نه...همه چی گذشت و من حتی مشکوک نشدم ...

   امروز صبح که log in  کردم ديگه نتونستم وارد ایميلم بشم... و ديشب آخرين ديدار من و ایميلم بود بعد از ده سال    خيلي حالم خراب شد. تمام آدرسها٬ ايميل هاي مهم٬ کپي از فايل هاي مهمم از جمله پايان نامه ام و ... 

 از صبح امروز با خدمات مشترکين ياهو و دپارتمان security چهار ياپنج  بار تماس گرفتم و هر بار نيم ساعت ماجرا رو توضيح دادم... التماس کردم... گفتم يک يک ايميل هايم رو ميگم بهتون چيه... آدمهای تو  آدرس بوکم چي کارن ...  ولي قبول نکردن که نکردن ...

 حالا من مار گزيده چند توصيه دارم :

 اول ٬ دوم و سوم  ياهو و ساير ايميل هاي مجاني رو ايميل اصليتون نکنيد. براي ارتباط با دوست و آشنا و و ایميلهاي تفریحی خوبه ولي ايميل اصلي نه!!!!

   چهارم اينکه وقي ايميل ياهو رو ثبت مي كنيد به دقت تاريخ تولد و سئوال security و جوابش رو وارد کنيد که اگه من اون رو الان يادم بود شايد ياهو اميلم رو recover مي كرد ولي چون 10 سال پيش با اون اينترنت کند ايران ايميل رو ايجاد کرده بودم و همه اين مراحل رو از سر باز کرده بودم هيچکدوم يادم نبود  

پنجم خداوند اين هکر ها و مردم آزار ها را لعنت کناد که کارشون هيچ دست کمي از آدم کشي و دزدي نداره... اولين جمله ای که همکلاسيم به من امروز  گفت اين بود که از بین رفتن یه ایمیل باکس مهم   مثل از دست دادن يه عزیزه ...

?مخمل بانو | در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 7:53 | پیوند  | 

میان ماه من با ماه گردون ...
 امروز اينور دنيا يه روزي افتابي زيباست که برف سفيد درخشش فوق العاده ای  داره. هر چند  چشم رو بدون عينک دودي حسابی ميزنه ولي واقعا غنيمته. چون بعضي وقتا اينجا اينقدر سرد ميشه که آدم دم و بازدمش از حالت عادی خارج میشه ...گويا هوا به جاي گاز تيکه هاي جامده   بگذريم... 

  تو اين روز خوب افتابي زمستونی(در واقع پاییزی)  من از اتاقم در حسرت هوای بیرون بودم که خوشبختانه به یک سری آمار احتیاج پیدا کردم و قرار شد براي جمع اوري اونها سری به کتابخانه مركزي دانشگاه برم. با همراه عزيز قرار گذشتيم از اين ساعت استفاده کنيم و يک کاپوچينوي فرنچ ونيلا دبش تو راه بزنيم. ايشون هم سري به Adminestration Building که يه چيز تو مايه هاي اداره آموزش تو دانشگاه هاي ايرانه بزنن .

 بعد از اينکه من کارم تموم شد ليوان گندالوي کاپوچينو به دست تصميم گرفتيم از بيرون ساختمون ها بريم* که حذبصر( راستی این دیکته اش چه جوریه ؟!؟!) و حس قهوه خوری  تو هواي سرد حسابي ارضا بشه .

  من همیشه از رفتن به اين جاهاي اداري بدم مياد. خاطرات  بدبختي هام براي گرفتن مدارک و امضاها و موش دووندن هاي حتی اون نگهبانه که مدرک آدم رو از بايگاني تا دفتر مربوطه مياره تا مبادا ما ندزدیمش تا وقت تلف کردنهای مسوول مربوطه  و آخرش هم ساعات مقدس ناهار نماز برام زنده ميشه... 

خلاصه ساعت حدود 12:10 بود که در واقع lunch time  اين ملت جهنمي یا همون وقت ناهار نمازی خودمون بود. من با ليوان کاپوچينو وارد شدم و روي يک صندلي نشستم منتظر همراه عزیز. مشغول نوشيدن و مرتب کردن وسايل و فکر کردن به اينکه همراه عزيز مياد دماغ سوخته از اينکه وقته ناهار اومديمو کارم انجام نشد کاملا مشخص بود کاری ندارم و یا لااقل در عجله نیستم که يه دفعه يه آقاي محترمی از اتاقش اومد بیرون  و سرک کشید مبادا ارباب رجوع منتظری داشته باشه  و گفت "ميتونم کمکتون کنم؟" 

 اينه فرق ماه ما "اداره آموزش و کليه اداره جات در ايران سراي ما" و ماه گردون "مملکت کافر پرور کانادا" ظاهرا ماه گردون از ماه من بهتره ...

پ.ن.ساعتها فکر کردم این ماه من و ماه گرون یادم اومد. ادبیات فارسیم حسابی زنگ زده شده ... 
*توی شهرهای سرد کانادا معمولا ساختمونهای یک مجموعه از داخل به هم مرتبط هستن که تو هوای سرد در صورت تمایل مردم از داخل رفت و آمد کنن .

?مخمل بانو | در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 23:20 | پیوند  | 

از ماست که بر ماست
 نميدونم چي بگم...

 اصلا از کجا شروع کنم... گفتم اگه هيچکس هيچي نگه شايد غائله بي سر و صدا تموم بشه و من یکی از آدمهایی که هیچی نگم... ولي نشد.

  فکر ميکنم توي همه کشورهاي دنيا به جز ايران و چند كشور مسلمون ديگه مخصوصا اگه مجرد باشي کسي کاري به روابط خصوصيت نداره.زندگی خصوصیت مال خودته و هیچ کس حتی اجازه اظهار نظر نداره مگر اینکه خودت نظر افراد رو بپرسی.

حالا اگه فردي هنرپيشه معروفي باشه مثل انجليا جولی یا نيکل کيدمن یا ... باز هم آزادنه دوست ميشه ميبوسه٬ در اغوش ميکشه و ... 

توي مجله ها و برنامه ها رابطه ها رو دنبال ميکنن ولي نه برای اثبات گناه و جرم٬بلکه تا حدودی یه منبع درآمد دیگه و یا به قصد شهرت و مرکز توجه قرار گرفتن.  حتی در برخی موارد  اگه طرف به همسر یا ...خيانت هم  بکنه و یا رسوایی جنسی به بار بیاره  ممکنه سرزنش بشه و در موارد خیلی حاد به دادگاه کشیده بشه * و در نهایت از چشم طرفداران  بيفته ولي شلاق نميخوره يا سنگ سار نميشه.

   من اينجا قصد اين رو ندارم که بگم اين خانم خودش بوده يا يکي ديگه يا هر چي. هر کي و هر چی که  بوده روابط خصوصی مربوط به خودش بوده .هر چند نمیشه این طرز فکر رو به ماموران منجی عالم بشریت و راهی کنندگان بهشت فهموند. ولي چون اين اتفاق تو ايران افتاده نتيجه اش اين بوده که عالم و آدم دارن از این جریان حرف میزنن .

من اول تصورم بر این بود  که فقط اخبار بین ایرانیها با قبح یا ... رد و بدل میشه . نهایتا یکی دو خبر غیر ایرانی  اون هم در راستای نکوهش مشکل عدم آزادی روابط فردی در ایران پخش بشه . ولی امروز به این نتیجه رسیدم   که  ما اينقدر خودمون رو از ديگران متفاوت کرديم که ظاهرا کشورهاي ديگه هم اين جریان و روابط  رو براي ما مجاز نميدونن. دوستی کره اي لينک اين مطلب رو به زبان کره ای  براي ما فرستاد و...

 چه باید گفت ... چه باید کرد ... از ماست که بر ماست ...

  
*این رسوایی ها معمولا در  داشتن رابطه جنسی با افراد نابالغ غیر قابل گذشته و به دادگاه کشیده میشه.

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 3:43 | پیوند  | 


با اینکه به هم دل بسته ایم ... با هم میخندیم و با هم میگرییم ...

ولی نا خود آگاه همدیگر را زخمی میکنیم ...

دلم برای خودمان میسوزد ...

 

?مخمل بانو | در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 19:1 | پیوند  | 

فصول
با قالب جديد وبلاگ و اين عكس پایيزي که مخمل اينجا به نمايش گذاشته ياد پايیزهاي ايران افتادم اينجا باينکه بهار و پايیزش بيشتر از يک ماه طول نميکشه اما زيبايشون نهايت نداره آز هر خيابونی که رد ميشی احساس ميکني که يکي آز خيابونهاي بهشته و اخرش به خونه خدا ميرسه آما  نميدونم چرا خاطرات بهاری و پايیزي فقط از ايران  ياد مون مونده و هيچ بهار دل انگيزي و هيچ پايیز شورانگيزي اينجا خاطره اي نميشه

بهار را چه ميکنم چو شد زبر بهار من         کناره کردم از جهان چو او شد از کنار من  

و يا

 
  پایيز اي مسافرر خاک آلود در دامنت چه چيز نهان داري...

?گل باقالی خانم | در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 19:48 | پیوند  | 

کلبه پاییزی
اینم مثلا وبلاگ پاییزی . هر جند با اینکه الان نیمه آبانه اگه برفی که الان اینجا باریده تو ایران اوومده بود فاجعه چندسال پیش رشت تکرار میشد.

اول خواستم کاملا زمستونی کنم اینجا رو وی بعد دیدم اگه پاییز رو به وبلگم هم نیارم حسابی دچار کمبود پاییز میشم. آخه پاییز اینا با اینکه خیلی زیباست قبل از اینکه بفهمی جاشو به زمستون میده.

راستی تو لود کردن عکس این بالا حسابی دچار مشکل شدم. چون میخواستم کل بالای صفحه رو بگیره. ولی موفق نشدم. اگه اشکال کار رو میدونید لطفا بهم بگین.

 

 

?مخمل بانو | در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 5:9 | پیوند  | 

کمکککککککککککک
 يکي ميشه به من بگه چرا پيوندهاي وبلاگ کنار وبلاگم همه پريده و فقط چند تاش مونده اخ که من چقدر ناشيم دارم از دست خودم حسابي حرص ميخورم .نميدونم شايدم از بلاگفاست من که سر در نميارم...

 سعي کردم دوباره وبلاگهاي کناري رو بچينم كنار هم ولي انگار تعدادش کم اومده

 اگه قبلا تو ليست بودين و هنوز به وبلاگ من سر ميزنين لطفا بگين تا باز اضافه کنم وبلاگتون رو. شرمنده,,, 

?مخمل بانو | در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 21:8 | پیوند  | 

اعدام نه !
چند روز پيش وقتي داشتم ايميل ياهوم رو چك مي كردم خبري که پريد بالا  حکم اعدام صدام بود که 15 دقيقه قبلش پست شده  بود.نا خود آگاه ضربان قلبم تند تر شد .اول فکر کردم باید اعدام شه . کمشه .باید هزار بار دارش بزنن . همه خاطرات کودکيم  جلوي چشمم زنده شد. صداي وحشتناک آژير قرمز صداي ضد هوايی و انفجار بمب و موشک ٬دنبال کردن رد موشک و ترس من از اينکه اون به محل کار بابي جوني يا به خونه  خاله جون يا ... بخوره.

عروسی پسر همسایه و ساعت شماری مادر منتظرش برای رسیدن پسر دیگری که  که تو جبهه داشت . سر شام هنوز دنبال تلفن بود که شاید پسر رشیدش از راه رسیده باشه و بهش بگه کت و شلوارش رو که آماده از خشکشویی گرفته کجا گذاشته  تا اون عروسی برادرش بپوشه و بیاد . اونشب همه در انتظار موندن و مادر از همه بی تابتر.  فردای اونروز خبر شهید شدن اون جوون اومد. کوچه ما به اسمش نامگذاری شد . ولی اون اسم چیزی جز هر روز تازه کردن داغ مادر داغ دیده نشد...

پدر همکلاسیم ارتشی بود و توی یکی از جبهه ها شیمیایی شد و ذره ذره جلو خانوادش آب شد....

داستانها کم نیست. و با هر قصه ای که به خاطرم میومد و اون همه جوون و ریز و درشت ٬در به در و جنگزده و وحشتها و کابوسهای کودکی و حال من و میلیونها آدم هم سن و سال یا کمی بزرگتر و کوچکتر از من باعث شد فکر کنم حتی اعدام هم برای این موجود کمه...

ولی بعد فکر کردم اگه مجازات اعدام نباشه درسته که ممکنه ظالمان و آدم کشهایی چون صدام چند سالی بیشتر یا گوشه زندان یا تبعید عمر کنن ولی در عوض با حذف چنین قانونی از کتابهای قانون دنیا خیلی بیگناهان هم از مرگ نا عادلانه نجات پیدا میکنن...

به قول دوستی چرا هم صدام اعدام شه و هم گلسرخی هاو دانشیانها  و هزاران هزار دیگر و چرا باید   آغا جری ها و باطبی ها چنین حکمی دریافت کنن ؟!؟!؟ دنیای عجیبیه ... و قوانین آدمها اون رو عجیبتر کرده . حکم اعدام برای آدمها فقط برای تفاوت عقیده فکری ... و بعد حکم اعدام برای جنایتکاری که حتی لحظه ای به کودکان کشته شده و ناقص شده در بمبارانهای شیمیایی فکر نکرده ...

  

?مخمل بانو | در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 4:8 | پیوند  | 

ساعتهای بی حوصلگی و سریالهای طنز
بعضي وقتا که حسابي بي حوصله ميشم وسرشار از نغمه غم انگیز و  نميتونم هيچ کاري بکنم و اختلاف ساعت و اين حرفها هم باعث ميشه نتونم يه زنگکي به  ايران بزنم ميرم سراغ سريالهي طنز که به قول معروف یه کم نغمه غم انگیزم تغییر کنه...

 اين چند ساله اخير که ما اينور دنيا بوديم چند سري سريال طنز تو ايران ساخته و نمایش داده  شد از جمله نقطه چين و برره و شبهاي برره (اگه اشتباه نکنم اسمهاشون رو)

 ما هم  تقريبا اينترنتي و يا از طريق سي دي هاي از ايران رسيده و بعد ها سايت پرشین پاتوق اين سريال ها رو دنبال ميکرديم گاهي با دوستان و خانواده گپي ميزديم و به قول اينجاي ها همه جوره نظريات و فید بکهای مختلف راجع به اين سريال ها رو  شنيديم .راستش اون چيزي که بيشتر به ذهنم مونده انتقادتي بود که به گروه مهران مديري برای این طنزها وارد کردند به خصوص  تغيیرات زباني و گویشی که با این سریالها  ايجاد شده بید   

الان مدتها از اون گذشته و شاید این نوشته من عجیب و بی مورد به نظر بیاد ... ولي من تصور ميکنم لبخندي که اين سريال هاي طنز به خونه هاي مردم تو ايران اوردن ٬اونم بعد از يک روز پر استرس و کار و سر و کله زدن ها و رانندگی کردنها و گاهی اوقات غصه ها  که آدما  به سختي  توش لبخند زدن٬ هيچ سريال و برنامه  ديگري تو سالهای اخیر  نتونسته به لب مردم بیاره ....

   اينجا هم از اين سريال ها يا به قول معروف شو هاي تلويزيوني هست خيلي هم بیننده  دارن friends همه ريموند رو دوست دارندevery body loves Reymond!) و...سريال هاي مورد علاقه من و خيلي هاي ديگه هستن ولي جالبه بدونين اگه جريان سکس و روابط سكسي رو از اين سريال ها حذف کنن هيچ موضوع خنده داري باقی نميمونه ...  اين مقایسه بین باز بودن دست طنز پرداز و کارگردان برای انتخاب موضوع و ساخت مجموعه طنز  منو بيشتر واقف کرد که واقعا طنز سازن ايراني به خصوص آقاي مهران مديري و گروه نويسندگانشون چقدر ذوق و خلاقيت دارن که با همه محدوديتهايی که تو اين زمینه در صدا و سيماي ايران هست اين چنين جاودانه ميشن و لبخند و شايد گاهي بيش از لبخند رو بر لبانمون ميارن ... 

حالا چي شد که اينا رو نوشتم اين چند ساعت  اخير از همون ساعتهاي بي حوصلگي من بود که با يک قسمت از freinds و بعد هم دو تا قسمت از بامشاد ( نقطه چین ) پر شد و اختتاميه آش هم اين پست بود...

   شاد باشيد

?مخمل بانو | در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 2:28 | پیوند  | 


لطفا نگاهی کنین و لینک بدین و امضا کنین . نمیدونم چرا به هیچی خوشبین نیستم . ولی امضا کردنش از هیچ کاری نکردن بهتره http://www.meydaan.com/petition.aspx?cid=46&pid=9
?مخمل بانو | در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 21:55 | پیوند  | 


 يکي ديگه از آخرهفته های سرشار از کم حوصلگي اينور دنيا...  ولي خوب باعث شد دو تا فيلم پشت هم ببينم. يکيشلوليتا lolita بود. نميدونم داستانش رو خوندين يا فيلمش رو ديدين يا نه؟  اين فيلم از روي رمان ولاديمير نابوکوف يک بار در سال 1962 و يک بار در 1996 ساخته شده  که من نسخه 1996 رو ديدم.   داستان دختر بچه دوازده ساله شيطونيه که حسابی سر و گوشش میجنبه و شروع به جلب توجه استاد محترم اروپايی سي و چند ساله ميکنه که مستاجر خونشونه . البته آقاي استاد هم شديدا مستعد لذت بردن از دختر بچه هاي کم سن هستند. بیشتر نمیگم که اگه مایل بودین فیلم رو ببینین .   کل جريان حسابي منو به فکر برد که حتی تا  حدودسالهای  1940 تا 1950 اينور دنيا هم براي عناصر اوناث و اطفال  حسابي مزخرف و وحشتناک بوده .نميگم الان کاملا بي خطر و ايده آله ولي حد اقل قوانين جوري وضع شدن که قانون تا حد امکان زنان و کودکان رو حمايت ميکنه .

چند وقت پیش فیلم اسامه رو دیدم. داستان دختر بچه ده دوازده ساله افغانی که چون همه مردان خانودش توسط طالبان کشته شده بودند و به مادرش هم اجازه کار داده نمیشد در زمان طالبان ٬ به شکل پسر بچه در اومد تا کار کنه . حاجی پیر مردی در گروه یا اردوگاه کار  به پسر بچه ها احکام غسل رو یاد میداد اسامه رو مجبور کرد که در اونجا با اونها غسل کنه و وقتی بدن نا بالغ دخترک رو که هنوز نمیدونست یا اینقدر نا بالغ بود که معلوم نبود دختره رو  دید آب از لب و لوچ پدر سوخته اش راه افتاد و کلمه قلمان رو زمزمه کرد. داستان ادامه پیدا میکنه تا خلاصه دخترک کشف و به خاطر گناه کار کردن و تظاهر به پسر بودن در زندان طالبان گرفتار میشه. بی پناهی دخترک از یک طرف و آمیختن قوانین مذهبی و توجیه تنبیه دخترک بی پناه تا حد اعدام تا اعماق وجود بیننده رو مملو از درد میکنه و دردناکترین لحظه داستان طلب  بخششیه  که حاجی پیر از قاضی شرع برای دخترک محکوم میکنه تا قلمانش رو به او ببخشه و همه از بخشایش ایشان خرسند دخترک رو از حکم مرگ رها و  به او میبخشند و بعد صحنه غسل پیر مرد...

 هر دو داستان کودکان بی پناهند و هر دو تلنگری برای فکر کردن به هزاران هزار کودک بی پناه در سر تا سر دنیا که مجبور به برآوردن نیازهای حیوانی برخی ظالمانند.

لا اقل اینور دنیا با این که همه جهنمی هستند و نا مسلمون سنگین ترن جرایم و محکومیتها در رابطه با کسانی وضع میشه که ثابت بشه با افراد نابالغ رابطه جنسی دارند ولی برای مسلمونهای بهشتی دختر بچه از نه سالگی بالغه ....

 

?مخمل بانو | در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 8:45 | پیوند  | 

فرسایش
 چند روز پيش داشتم يک مطلب مي خواندم در مورد تغییرات  آب و  هوا که چشمم به کلمه Erosion افتاد حتما ميدونيد که  Erosion يعنی خوردگي تدريجي مواد در اثر باد ٬ موج ٬... ياد بچه گي ها افتادم که  هر از چند گاهي که گذارمن به لب جوي ميرسيد  ساعتها با  سنگهاي بستر رود سرگرم مي شدم .با شکلهاشون و رنگهاشون.  جالبتر آز همه برام اين بود که سنگهاي وسط بستر رود  كاملا بدون زاويه بودند اما سنگهاي قسمتهاي حاشيه اي  لبه هاي تيز داشتند و به سختي با حرکت آب جابه جا ميشدند  و مقاومت مي كردند. جريان آب هم در کناره ها تلاطم  بيشتري داشت انگاري ميدونست که سنگهای  کناري بستر به  سادگي تسليم نميشن و ترجيح ميدن که خودشون  راهشون رو انتخاب كنند نه جريان آب. اما سالها گذشت  امروز آنها هم به وسط بستر رود کشیده شده اند. هيچ کدام  گوشه ندارند و خودشون رو به جريان آب سپرده اند. حالا  جاشون رو  به  سنگهاي لبه دار جدید سپرده اند. جريان آب هم به نرمي آنها  رو با خودش ميغلتونه و جابجا ميکنه  و به دور دستها میبره  اما به  آرومي. آنها هم از نوازش اب سرشار آرامش هستند . 
?گل باقالی خانم | در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 0:28 | پیوند  | 

قصه هاي اينور دنيا 2

 

 

هدفم از پست قبلي نشون دادن الگوي مصرفي اين ور دنياست.   يکي از تفاوتهاي اساسي ايران و اينجا اينه که حد اقل در آمد اينجا طوري تنظيم شده  که داشتن وسايل خوب خونه و تلويزيون آنچناني و حتي ماشين عالي و در خيلي موارد خونه اصلا رويا به حساب نمياد   البته الگوي مصرفي مهاجر ها و خود کانادايی ها خيلي متفاوته يعني اين چيزهايی که من اينجا مي نويسم شايد براي زندگي يک کانادايی که مثلا تو يه کافي شاپ کار ميکنه صدق نکنه به خصوص که معمولا شغلهايی مثل فروشندگي رو غیر از تازه رسيده ها ٬بچه دبيرستانيها انجام ميدن و اونها هم معمولا در فکر برنامه بلند مدت و خريد خونه يا ماشين آنچناني نيستن   پس ديد من بيشتر از طريق ديد تازه واردان به اينجا شکل مي گيره که  شامل گروه هاي مختلف   مهاجر ها يا دانشجوها و يا پناهنده ها و  ... هستن.

 

 در ضمن هر آدمي هم نظر و سليقه متفاوتي از آدم هاي ديگه داره که اونم  نيخوام داخل اين جريان و بحث کنم .مثلا يکي به محض اينکه ميتونه با توجه به درآمد کنونيش يه وسيله خاص رو ميخره و شروع به استفاده ميکنه در حالي که بعضي ممکنه تا درآمدشون حسابي بالا نره و يک مارک خاص از وسيله مصرفي رو نخرن حاضر  به خريدن مارک معموليتر نيستن.


   اول اينکه يکي از عادتهي جالب اينجا اينه که بچه ها تقريبا از دوران دبيرستان با کار کردن و پول در اوردن آشنا ميشن اين باعث ميشه هم مسووليت پذيري تو زندگي رو ياد بگيرن هم با محيط هاي کاري آشنا بشن و هم قدر کار و تلاش و درامد رو بدونن

 

 زماني که ايران بودم وقتي اينو ميشنيدم معمولا انتقاد هايي هم ميشنيدم به اينکه اين غربي ها به هم محبت ندارن يعني چه بچه هاشون مجبورن براي درآمد کار کنن؟!؟!   ولي واقعيت اينه که پولدار و بي پول اين کار رو معمولا تجربه ميکنن و هدف ول کردن بچه ها به امان خدا نيست! اينجا يک مراسمي براي فارغ التحصيلي از دبيرستان دارن و بيشتر وقتها دختر و پسر لباس اون مراسم رو با اين درامد هاي خودشون ميخرن !  من فکر ميکنم مهمترين حسن اين رسم اينه که از همون اول با ارزش در آمد و کار عملا آشنا ميشن و در ضمن خيلي وقتها با انجام يک کار شايد سطح پايين بهتر به فکر ساختن آينده ميفتن و از تباهي جوونيشون جلوگيري کنن البته موارد نقض هم هست ولي مهم اينه که فعلا سيستم داره درست جواب ميده ...

 

 

 حلا اين تازه واردين به كشور جديد در مراحل اوليه اگر استثنايی در کار نباشه و اگر تصميم به صرف پول هاي جمع شده  در دوران کار در كشور اصليشون و يا ارث و ميراث نداشته باشن٬ اول کار گاهي بايد وارد همين بازار کار شن و اين نوع کارها معمولا حد اقل حقوق رو داره .

 حالا تصور کنين تو ايران يه آدم با همچين سطح کار و در آمدي که از اون به دست مياد تنها راه چاره براش فروش کليه است واي به حال اينکه به تلويزيون فلترون و ال سي دي فکر کنه ولي اينجا حتي با در پيت ترين کارها ميتوني يک برنامه ريزي خوب براي زندگي خوب داشته باشي...

 

 ادامه دارد 

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 19:46 | پیوند  | 

میرم سبزی و پلاسما بخرم بیام ...
:  کجا داري ميري؟

 :  ميوه و اسنک نداريم. ميرم سوپراستور خريد. نمی یایی ؟ 

:  يه کافی میکر خوشگل اين هفته sell  گذاشته اونم بگير  بیار ببینیم اگه خوبه نگهش داریم

:  خوب خودت هم بيا... future shop  هم يه سری تلويزيون پلاسما و ال سی دی  باحال با قیمت خوب گذاشته ميخواهي بريم نگاه کنيم اگه خوب بود بخريم ؟

:   نه حالا همين که الان داريم خوبه .معلوم نيست تا چند ماه ديگه اين شهر باشيم يا نه! بي خودي وسيله دور خودمون جمع نکنيم بهتره

:    بي خيال دمو در ياب! ميخواهي ازwalmart  بخريم که سه ماه دیگه  پس بديم؟    

?مخمل بانو | در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 7:57 | پیوند  | 

قصه های اینور دنیا 1

واقعا اين بلاگفا خجالت نميکشه از هر سه بار لينک دو بار ميگه مشکلي براي عملیات درخواستي پيش آماده و از اين چيزا...

   بگذريم ...  امروز ميخوستم از يکي از عادتهای ا ينور دنيا بنويسم که تو ايران فکر نميکنم خيلي باب  باشه 

 ا ينجا اکثر بچه ها  تنهان يعنی معمولا فاميلي ندارن و دوستها ميشن دوست و خواهر و فاميل آدم . هر از چند گاهي همه يک جا جمع ميشن و هر کي غذاي خودش رو میاره حالا  يه کمي بيشتریا یه کمی کمتر  و يک ميز رنگارنگ از غذاها چيده ميشه و دور هم چيزي ميخوريم و بعدش هم معمولا بزن برقصی و چيزي...   خلاصه جاتون خالی معمولا ساعاتی شاد داريم وکمی غم غربت از یادمون میره ... اون جريان حرکات موزون و موسیقی و این حرفها هم عاري از دغدغه پلیس و گشت110  و این مسخره بازیهاست ...که خود مزیدی دیگر بر آرامش است  از همه مهم تر اینکه   یه جورايی اون قصه چشم  و هم چشمي تو ايران هم کمتره و اين چيزي که من در مورد اینجا خيلي دوست دارم . اصلا اون جريان چشم و هم چشمي يه قصه زجر اوري شده

 تو ايران... همون باعث شده  رفت و آمدها کم شه و حرف و سخنها زياد بشه... ديگه دعوتها و دور هم جمع شدن ها جاي اين که جنبه لطف و صميميت داشته باشن بيشتر براي در اوردن چشم ديگرن از حسادت شدن

 و اين رو من آخرين باري که ايران بودم با تموم وجودم احساس کردم .  نميدونم اين حس مال  سن آدماست کهدر طی یک دوره سنی  بيشتراین جریانات رو  حس میکنن و قبلا هم بوده و يا وقعا رفتار مصرفي آدم ها  عوض شده .

   به هر حال داشتم مي گفتم اين مرا سم که تعریف کردم اسمش اینجا پات لاکه (potluck ) که اينجا حالا يا به بهانه مثلا مهرگان و يلدا و اين چيزا برگذار ميشه که اگه اینجور باشه معمولا به وسيله يک گروه داخلي اعضا سر و سامون داده ميشه و یا  مراسم ها خصوصي تره  مثلاا چند تا خانوده دوست باهم اين قرار رو ميگذرن و اين دوره بينشون دو سه هفته یک بار  برگذار ميشه   خلاصه من فکر ميکنم عادت بعدي نيست و صميميت رو زياد ميکنه   واي از روزي که چشم و هم چشمي به اين جمع ها هم بياد...   ولي فرهنگ و بافت خاص  ايران يک تاثیردوگانه  عجيبي تو اين  جمع شدنها  هم داشته که حالا شايد تو  قسمت بعدي نوشتم  

?مخمل بانو | در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 0:11 | پیوند  | 


 يه داستان پنجاه و پنج کلمه ای ديگه. البته فارسيش کمي بيشتر میشه:

  زني که روي صندلی نشسته بود ادامه داد:" به هر حال زنش خيلي هالوست! بيل هر شب به اون ميگه براي بازي بولينگ ميره و زنش هم هميشه حرفش رو باور ميکنه!"

   ارايشگر لبخندي زد و گفت :"ويليام شوهر من هم عاشق بولينگه ."

قبلا اينطوري نبود... ولي حالا تمام وقت دنبال بازي ميره...  زن با چهرهای در هم مکث کرد. بعد لبخند تلخي بر لبانش نشست .

:" صبر کن موهايت را فر کنم. چهره ات  فراموش نشدني خواهي شد."

 

الیزابت ایولا

?مخمل بانو | در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 0:4 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com