برای همه سایه ها... برای همه شیرزنانی که به دنبال تغییر برای برابریند... *
مخمل کوچک و بازي های دخترانه :
مخمل و دختر همسایه سایه: کودکانه ميدويديم بازي ميکرديم.
مخمل: من مامان تو بابا ... مخمل هميشه دوست داشت مامان بازي باشه. مخمل ظرافت و مهر مادري را دوست داشت. مخمل آرايش مو با شانه کوچک و پختن غذا در قابلمه هاي پلاستيکي با ميوه هاي خرد شده و بيسکویيت را دوست داشت... ولی سایه میخواست که پدر باشه... میگفت پدر نان آور است و قدرت دارد... اگر اشتباهی کنی میتواند با کمر بند تو را بزند...
وقتی سایه خیلی پدر میشد مخمل میدوید و میگفت: مامان سایه بازی بلد نیست ...بازی را خراب میکند...میگوید زن را باید زد...
اما مخمل دوست داشت که زن باشد.
مخمل و داداشي:
سهم مخمل موهاي شانه کرده و ناخن هاي لاک زده و نوازش داستان پدر بر سر دخملک و بوسه هاي مادر و شعر به کس کسونش نميدم بود و سهم داداشي خريد دفتر نقاشي واسه مخمل ...
سایه میگفت غذای بهتر مال داداشیشه ...باباش همه جا اونو میبره ... سایه میگفت باید تو باقی مونده دفتر داداشیش نقاشی بکشه ... سایه به النگو و لاک مخمل نگاه میکرد و میگفت خوش به حالت ...بعد میگفت کاشکی من پسر بودم ...
ولی مخمل بازم دوست داشت دخملک باشه...
ماهی چند بار...هفته ای چند بار ...شاید هم روزی چند بار ....بلکه هر لحظه ...
همه آنچه که هست و همه اونچه که بود...
کفه منطقم با همه وجود سنگینی میکنه ...ولی تکه های براق توی کفه احساس جذبم میکنن ...
در ژرفای دریای سردرگمی دنیایم دست و پا میزنم ...به امید تکه چوبی شناور که بر آن سوار شوم...
چوبی یافتن و سوار شدن بهتر است یا خود شنا کردن در مسیری که میخواهم؟؟؟
...
راه طولانیست و ترس از گرفتگی و طوفان و نا تمام ماندن راه...
چه میکنه این ده نمکی...مگر این جوانمرد تاریخ ایران و برترین فیلمساز قرن حق کپی رایت رو تو ایران زنده کنه ![]()
با اقدام به موقع پليس امنيت تهران بزرگ با توزيعكنندگان غيرقانوني فيلم اخراجيها برخورد ميشود.
یه بعد از ظهر یکشنبه بعد از فیلم" کازینو رویال" چی میتونه حال و هوا رو کاملا به هم بزنه : اخراجی ها ...
به مدد امکان دانلود ما هم بالاخره آرزو به دل نموندیم و به تماشای این اثر سراسر هنر فیلم نامه نویسی و کارگردانی (!) نایل شدیم ...
خوب بالاخره منم فهمیدم پشت این نقد سیروس خان چیه !همینطور نوشته های آلوچه خانم و آقای همخونه که البته با نهایت شرمندگی نتونستم بهشون لینک ثابت بدم. اگه بخوام بنقدم (البته بنده خیلی کوچکتر از اونم که ....) همین نکات رو اشاره میکنم ...
ولی نتیجه ...الان ساعت یازده و نیم شبه ...مارش جنگ و صدای"شنوندگان عزیز توجه فرمایید" تو سرمه ... چرا هنوز اینجوری ته دلم خالی میشه ؟!؟!؟
جدا از نقد فیلم نامه و کارگردان آدمای فیلم به نظر من وجود داشتن ...همه شون ... داستانهاشون وقت تماشای فیلم تو ذهنم زنده بود...خیلی بچه بودم و خیلی چیزها از ذهنم رفته بود ولی ...نه نمینویسم که یاد چه چیزهایی می افتم ...همان فراموشی را دوست دارم ...
نسل من از کودکی پیر شد و جوانهای نسل من هر کدام به طریقی و به دنبال عقیده ای پرپر شدند یا در جنگ یا در زندان اعدام و پدر مادران نسل من هر یک به طریقی دل شکسته ...و من میخواهم از یاد ببرم که کودکی نکردم ...
پ.ن اینم لینک به نوشته های داداش فرجام و آلوچه خانم جان ...اگه قبل نخوندین خوندنش رو از دست ندین .با تشکر ویژه از ایشان
ایشون البته تا بحال یا با ایرانیها برخورد مستقیم و نزدیک نداشت( که با اون ذهنیت تاریخی بعید میدونم) یا نخواست به روی من بیاره .بیشتر از کامیونیتی ترکیه ای ها میگفت و اینکه قشر کارگر اونها که گاهی نسل دوم هم هستند اصرار بر داشتن سبیلهای از بناگوش در رفته دارن و حاضر به یادگیری زبان آلمانی نیستن و اگر هم یاد بگیرن مخصوصا با لهجه اختراعی خودشون خیلی از لغتها رو تلفظ میکنن.و در نهایت اینکه اکثر جوکها در آلمان به ترکها برمیگرده ![]()
(این منو به این فکر واداشت که بهتره اینجایی ها هم فکر کنن ما اصرار به تلفظ به شیوه خودمون داریم والا ذاتا لهجه نداریم
)
ولی خوب حسابی عاشق کباب ترکی بود و مشتاق امتحان غذای ایرانی. البته تلویحا فرمودن که اگه من بخوام غذای آلمانی رو بهت معرفی کنم اینجا رستوران نمیبرمت .چون فاجعه است !!! من هم خیالش رو راحت کردم که اصلا تو این شهر مغازه ایرانی نیست چه برسه به رستوران ایرانی !و اگه قراره غذای ایرانی امتحان کنین ظاهرا مخملی که ما باشیم خودمان باید تقبل نماییم !
ار هر دری سخنی گفتیم و اونها هم که سالهاست تو مملکتشون چوب هالوکاست و این قصه ها رو میخورن برای اولین بار با من احساس راحتی کرد و احساس واقعیش رو درباره Jew **ها بروز داد و البته گفت که اگه کسی همچین حرفی رو تو آلمان بزنه بدترین جرمه و به اعدام مدیایی محکوم میشه . این به معنای اجرای فیزیکی حکم اعدام نیست بلکه اون به قول آقای حسنی حتی از پیتزا هم بدتره !!!![]()
خلاصه قرار شد پیش از عزیمت این دوست آلمانی شامی با غذای ناب ایرانی در خدمت شون باشیم.هر چند زمستان و آپارتمان نشینی امکان کباب رو از ما گرفت ولی با خورش بادمجان
سالاد شیرازی و لازانیا به عنوان یه غذای اینتر ناسیونال اگه از خورش بادمجان خوشش نیومد و سوپی از ایشان پذیرایی کردیم .
اینها هم که نه تعارف معارف تو کارشونه نه خجالت اول یه کمی کشید تا ببینه میتونه تحمل کنه یا نه و خوشبختانه غذا اینقدر به نظرش خوب بود که دوباره و سه باره کشید و خلاصه کلی کیفور شد.
کلی از چای خوردنهای لیوان لیوان من تو دفتر متعجب بود که من بعد شام به شیوه کاملا ایرانی چای تازه دم قند پهلو خدمتشون آوردم و البته از شیرینی ایرانی فقط پشمک داشتم که البته خودم عاشق پشمکم و از اونجا که ایرانیه و مهمون نوازی پشمک را آوردم .
وقتی دوستان ایرانیی که همراه ما بودند نظر ایشان را راجع به پشمک پرسدند ایشان با کلی رودربایستی (؟!!) که با روحیه آلمانیشان سازگار نبود فرمودند NOt TOO BAD!
(اینجا رو با حس پدر پسر حاکم تو سیندرلا بخونین زمانی که از رویای خوش جهید و گفت چی ؟٬؟٬؟ دختره فرار کرد؟!؟!؟)
مخمل بانوی غره از غذای خوشمزه و پذیرایی ایرانی یه دفعه گفت What ?!?!?! NOT too BAD
و اینجا بود که مخمل که دم از گفتگوی تمدنها میزد و میزند میخواست دوست مهربان آلمانی را به خاطر توهین به پشمک لذیذ و کمیاب از طبقه یازده با پایین پرتاب کند !!!!
**در این مورد خاص اشاره و بحث بر سر انسانها و عقاید نبود. بحث قدرت غالب و سیاست مطرح بود. از نظر من و قطعا دوست آلمانیم همه افراد و انتخابهای مذهبیشان محترمند.
پ.ن.۱ از طنز و غلو های این داستان که بگذریم این داستان اکثر ما ایرانیهاست. نمیدانم شاید سالهای اخیر و آموزشهای اخیر که "مرگ بر همه عالم و آدم غیر از ما" این حس را در ما بیشتر کرده .
تا وقتی همه چیز در راستا و جهت مورد نظر ماست که هیچ٬ ولی وای به روزی که حتی یه بدک نیست به پشمکمان بگویند!!! آنرا چون خاطره ای تلخ حتی از دوستی عزیز نقل میکنیم.
اصولا انتقاد پذیری در هیچ حد و اندازه ای در اکثر ما وجود ندارد و در کارها و مسیر هایی که انتخاب میکنیم خودمان به دنبال تجربه کردنیم و به هیچ وجه گوش شنوا نداریم . با همه چیز در حد اعلا احساسی برخورد میکنیم و همین باعث میشود انتظاراتمان از همه کس و همه چیز بالا برود و در نهایت ته ذهنمان حتی اگر اشاره نکنیم خود را برترین میدانیم.
پ.ن.۲.همانطور که در یکی از کامنتهای پست قبلی توضیح دادم اگرچه سطح دانش ساکنان آمریکای شمالی راجع به ایرانیها به هیچ وجه با اروپایی ها قابل مقایسه نیست ولی اخیرا تعداد بیشتری افراد اسم ایران را شنیده اند. با این همه دائما میبایست راجع به فرهنگ غالب و زبان فارسی و اینکه مردم ایران به دنبال جنگ و دشمنی نیستند توضیح داد. به خصوص با تبلیغات اخیر مدیایی دانسته های عوام خیلی بدتر از آن است که تصور شود. اگر چه معمولا با لبخند مخصوص به خود سعی میکنند موضوع را به خوشی حل کنند یا با جمله ای در خصوص سیاستهای احمقانه بوش موضوع را از حساسیت شخصی خارج کنند.
پ . ن .۳ از این نوشته و به خصوص پی نوشت اول قصدم آزردن خاطر کسی نبود. آنرا به حساب نهیبی به خودم بگذارید که مدعی طرفداری از نظریه گفتگوی تمدنها هستم !
با هم همکار شدیم ...حتی اینم توضیح نمیده منظورم رو ...آخه کارمون به هم ربط نداشت ...ولی تو یه اتاق کار میکردیم . اینقدر درگیر جمله شدم که اصل موضوع گم شد ...
آدم خوبی بود...راجع به تاریخ ایران کلی میدونست و وقتی نگرانیهای من رو میدید کلی دل داری میداد. اکبر گنجی رو میشناخت ...وقایع تاریخی رو با ذکر دقیق تاریخ میگفت و اینقدر از تاریخ معاصر ایران میدونست و تحلیل میکرد که من انگشت به دهن مونده بودم.خیلی وقتا من تاریخ دقیق یه واقعه رو نمیدونستم و اون میدونست.البته اشکال کار من تبدیل تاریخ وقایع از هجری شمسی به میلادی بود که این یکی از مشکلات من اینور دنیاست!!!
آخه تو گوشه ای از کانادا که من زندگی میکنم بعضی از این کانادایی ها نه تنها چیزی راجع به ایران نمیدونن و اطلاعات معاصرشون محدود به فیلم "زمانی برای مستی اسبها" که سالی یکبار از شبکه CBCپخش میشه هست و اطلاعات تاریخیشون معمولا در حد فیلم" الکساندر" و حالا هم" سیصد"ه٬ خیلی وقتا اصلا نمیدونن ایران کدوم سیاره است ؟!؟ فقط میدونن همونه که عشق سلاح هسته ایه و مردمش شتر میرونن و دوست دارن جای علوفه معمولی به شترهاشون علف هسته ای بدن !!!
و همه شون هم شباهت زیادی به میمون دارن !!!! چون معمولا عکس روی جلد مجله ها با چهره ملکوتی آقای احمدی نژاد در حال وضع حمل کلماتی که ساعتها بلکه هفته ها رو گفتنشون برنامه ریزی شده و یا بانوان روبنده دار( که اینو نمیدونم از کجا تو ذهنشون جا دادن ) و شاید هم اخیرا غولانی چون موجودات فیلم سیصد مجموعه دانسته های اونها رو از شکل و شمایل ایرانیها تشکیل میده.آخرش هم وقتی به من میگن where are you orginally from ?
و من هم میگم" ایران "اول که میگن IRAQ? چون اینا ایران رو به شیوه خودشون تلفظ میکنن و بعد هم یه آه شدت دار تر و متعجب تر تحویلم میدن که" Oh.....I ran" !!! و گو اینکه از این تلفظ به باور" فرار کردن از دست من تروریست " هم رسیده باشن با تعجب میپرسن چرا من حجاب و روبنده ندارم و احتمالا منظورشون اینه که چرا من شبیه تصویر تروریستهای تو ذهنشون نیستم و بعد زودی میپرسن ما سلاح هسته ای رو میخواهیم چی کار کنیم ؟!؟!؟!
از کجا به کجا رسیدیم ...بازم برگردم سر اصل مطلب...
و خلاصه کلام اینکه به عنوان یه آلمانی خاطره خوشی از این همکار مهربون که البته مهربونیش مثل همونچه که از آلمانیها انتظار داشتم شق و رق بود برام موند.
اینقدر این پست طولانی شد که احتمالا حوصله خوندن بقیه اش واسه هیچکس نمونده ...تازه چند تا هم پی نوشت هست که ...پس بقیه اش رو تو قسمت بعدی مینویسم ![]()
تشکر ویژه از دوست نازنینم که باعث جرقه این داستان تو ذهنم شد ![]()
ادامه دارد...
پ.ن. های بی ربط
۱.دوست عزیزمان در وبلاگ همنهاد لیست کامل کاندید های مسابقه وبلاگهای زیست محیطی را ارائه کرده اند . توضیحات و لیست مربوطه را در وبلاگشان میتوانید دنبال کنید.
۲.سیزده بدر به همگی هزارتا خوش بگذره ! راستش ایران که بودم به علت شلوغی زیاد این روز معمولا بیرون نمیرفتم مگر در حد قدم زدن در پارکی نزدیک خانه . ولی اگر به دل طبیعت میرین خوش بگذرونین (نمیخوام مثل مجریهای تلویزیون توصیه های یخ بکنم...و میدونم همه هزار برابر من طرفدار محیط زیست هستین ...)پس میدونین چی میخوام بگم ...خلاصه هوای طبیعت و محیط زیست رو داشته باشین !
۳.در پایان تعطیلات نوروزی ...بازم با همه وجود آرزوی صلح و آرامش و سالی خوب برای تک تک شما عزیزان دارم .![]()
۴.شرمنده ... پینگ دوباره به خاطر کار نکردن بلاگفا در دو روز اخیره ...
آخه اعدام...آخه یه سری دانشجو این حرف رو بزنن ...
دستگیری این ملوانها کم بود ٬رژه تلویزیونی اونها کم بود حالا تظاهرات و شعار که اعدام کنید....
من دارم از حرص میمیرم ![]()
(دنبال اون علامت عصبانی گشتم که دود از سرش در میاد ولی نبود !)
۲. بازم یه پتیشن برای نجات یه جوون. خرجش یه کلیکه . غر نزنین که فایده نداره تو رو خدا . به امید روزی که حذف اعدام رو از قوانین کشورمون و از قوانین دنیا حذف شده ببینیم .
۳. مگه میذارن مخمل اون روی غرغریش بالا نیاد ....
۴.در ضمن ممنون از احوال پرسی هاتون دوست جونای خوبم
. دستم بهتره و اصلا خوب خوبه الان . دست یکی از دوستای گلم درد نکنه که پماد سوختگی رسوند و بعد هم که زمان باید بگذره .
۵. راستی ممنون از دوستای خوبی که پیگیر پست قبل بودن .من چند وبلاگ زیست محیطی میخوندم . ولی این مسابقه باعث آشناییم با وبلاگهای دیگه شد و ازاین بابت خوشحالم. امیدوارم تلاشهای دوستان گامی باشه در حفظ محیط زیست و طبیعت بی نظیر کشورمون و همچنین آثار باستانیش. میخواستم چند وبلاگ مورد علاقه خودم رو معرفی کنم ولی فعلا خودتون به وبلاگ آقای دولتشاهی سر بزنین تا بعد.الان اینکار من ممکنه به رقابت دوستان لطمه بزنه.
۶. خودم از نا همگونی این نوشته هام احساسی تلخ و پر دلهره پیدا کردم. احساس دست و پا زدن وسط یه باتلاق بی راه پس و پیش... نمیدونم چیزی تو اون مملکت هست که نگرانش نباشیم ؟؟؟از جون و روح آدمیزاد تا آثار باستانیش٬ تا خاکش و تا درختهاش و هواش و همه چیز و همه چیز در معرض تهدیده . به کجا میرویم ؟ یا شاید به کجا میبرندمان ؟!؟!؟
دوستی نوشته بود چه نشستید و تخمه میخورید ...و سوال کرده این ملت ایران بهخصوص اهالی باشتین و بیهق وقتی خبر حمله قریبالوقوع مغولها به آنها رسیده در چه حالی بودهاند؟ آیا نیاکان ما آن موقع هم مشغول شکستن تخمه ژاپنی و پسته کله قوچی بودهاند؟
من فکر میکنم شاید در فکر اعدام دو سه پیشاهنگ و قراول مغولی بوده اند که گرفتند و اصولا فراموششان شده بوده که لشکری از پس آن قراولان خواهد آمد....تازه گیریم که چنین باشد . دنیای آن سالها با عصر ارتباطات ما فرق دارد . تا کی میخواهیم خود را از بقیه جدا کنیم . الان هم که شکر خدا نه دول مسلمان عرب دوست مایند و نه بقیه دنیا ...خودمانیم و خودمان ...
۷.ببخشید که این پست اینقدر منفی بود![]()
۸. به پیشنهاد شرمین گل متن سوگند نامه کوروش کبیر رو در روز تاجگذاری در بابل اینجا میگذارم ... داشتم فکر میکردم گذر سالها ممالک دیگر را پیش برده و ما را پس! از پیشرفت و معماری و نو آوری آن دوران گرفته تا قوانین حکومتی و مردمداری و....
لینک و لوگوی مربوطه را برای دوستان علاقه مند اینجا میگذارم و در اولین فرصت که از تایپ یکدستی به علت بخار سوختگی رهایی یابم بیشتر در این خصوص خواهم نوشت .
برای اطلاعات بیشتر به وبلاک جناب فرداد دولتشاهی مراجعه بفرمایید.

بعد از دريافت پيغام دوست خوبم ولگرد میخواستم زودتر بنویسم ولی متاسفانه فرصتي نشد که بنويسم .جالب اينه که الانم فرصت يه کار ديگه رو تقديم اين يکي موضوع انشام ميکنم.... ولي خوشحالم اين اشاره باعث شد فکر کنم... به داشته ها و نداشته ها... به آرزوها....
دنياي هر کسي آرزوهاش رو ميسازه... این وسط تو هر کدوم این دنیا ها ميشه بي تفاوت بود و فقط آرزوهاي خود رو ديد... ميشه به بالاترها نگاه کرد و اون ها رو آرزو کرد... شايد هم حسرت نداشته ها رو خورد... ميشه پايین ترها رو ديد به داشته ها دلخوش بود و شايد هم غره شد...
شايد هم یه حس تلخي وجود آدم رو پر کنه از اينکه اينهمه غصه و درد و رنج وجود داره... شاکر بود واسه همه اون چه که هست و نيم نگاه و تلاشي هم براي آرزوهاي پسرکي در آرزوي يک جفت کفش نو ...
ولی به قول دوستی کاش همه آرزوها مثل بر آوردن یه کفش نو باشه ...بشه براشون کاری کرد ...گاهی آرزوها اینقدر دست نیافتنی میشن که آدم حتی نمیتونه عنوانشون کنه... .
شاید منطقی اینه که آرزو کنیم و بعد برای رسیدن به اون برنامه ریزی و تلاش کنیم . ولی بعضی وقتها یا آرزو ها خیلی عجیب غریبن یا ...
نمیدونم...الان هم من مثل خیلی های دیگه که اینجوری فکر میکنن یک عالمه آرزوی عجیب ندارم ...ولی نمیدونم چه تلاشی در راستای رسیدن به اونا باید بکنم ....شاید خیلی کلی هستن ...شایدم عجیبن و خودم هنوز باور ندارم ...باید بنویسم ؟؟؟
عاشق این غزل مولانام که میدونم به گوش همه آشناست ...ولی بازم اونرو اینجا مینویسم...
|
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست |
|
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست |
|
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر |
|
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست |
|
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز |
|
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست |
|
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو |
|
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست |
|
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست |
|
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست |
|
در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست |
|
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست |
|
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا |
|
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست |
|
یعقوب وار وااسفاها همیزنم |
|
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست |
|
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود |
|
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست |
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت |
|
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست |
|
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او |
|
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست |
|
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول |
|
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست |
|
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام |
|
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست |
|
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر |
|
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست |
|
گفتند یافت مینشود جستهایم ما |
|
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست |
|
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد |
|
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست |
|
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست |
|
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست |
|
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز |
|
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست |
|
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد |
|
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست |
|
یک دست جام باده و یک دست جعد یار |
|
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست |
ببینم قواعد بازی رو ریختم به هم ؟!؟!؟هر چند خیلی قواعد رو نمیدونم ولی واسه اینکه همه چیز اونجور که باید باشه باشه اینم آرزوهای من :
اول آرزوی سلامتی ...
امیدوارم تو سال جدید اینقدر پر مهر و عشق بشیم که دیگه همدیگرو آزار ندیم و بخشش همه وجودمون رو پر کنه که اگه این برآورده شه شایدصلح و آرامش برقرار شه ... گرسنه ای نمونه ...زندانی در آرزوی باریدن نقش ابر نباشه ...دل خسته ای نباشه و کدورتی هم ...
امیدوارم صبوری دلهامون رو پر کنه تا بتونیم در راستای خواسته هامون قدم برداریم ...
امیدوارم خونه هامون گرم از عشق بشه ...
کاش فاصله ها و دلتنگی ها کم بشه ...
و آخریش هم یه آرزوی دست یافتنی...کاش یه قالب خوشگل و گرم و مخملی واسه اینجا پیدا شه ![]()
اینم دعوتیهای من : دایی علی عزیز اگه افتخار بدن ٬جوجو خانم از سرزمین بنفشه ها که الان دلم پر میکشه براش٬ فرهود خان گل٬ دوستای گلم از وبلاگ فصل گستاخی و شانه به سر عزیزم.
سبز باشید و بهاری
