تبليغاتX
مخمل
مخمل
چو عضوی به درد آورد روزگار...
دیگه اصلا شکل عکس بالای وبلاگم نیستم ....(نه که حالا قبلا خیلی شبیه بودم )رفتم موهامو کوتاه کوتاه کردم ...دلم میخواست بازم کوتاه تر کنم ... ولی خوب...وقتی خانم آرایشگر که اتفاقا تازه به شهر ما اومده و ایرانیه فوج موهام رو سری سری میریخت پایین یادم اوفتاد که این قصه اینور دنیا رو اینجا بنویسم...

اینور دنیا خیلی وقتها مراسم متفاوتی برای کمک به سازمانهای وابسته به بیماریهای خاص و تحقیقاتشون برگزار میشه . تو این مراسم شرکت کننده ها یا مهمان یک مراسم شام هستند یا یک ورزش دست جمعی یا تفریح خاص که هم ساعتی رو به خوشی میگذرونن و هم پولی که بابت اون بلیط میپردازن برای کمک فرستاده میشه. و به اصطلاح در این مراسم fundraising میکنند. 

یکی از تاثیر گذارترین این مراسم زنان و مردانی هستند که داوطلبانه موهای سرشان را برای ابراز همدردی با بیماران سرطانی به تیغ میسپارند و در حین تراشیدن سرشان افراد دیگر کمکهای خود را جمع آوری میکنند. از دست دادن موها شاید کوچکترین ذره از درد آن بیمار است و چنین ابراز نزدیکی و همدردی به نظر من بسیار زیباست و جای سپاس دارد. زیباست که فقط دعای مجانی و گاها نه از ته دل  خرج بیمار نمیکنند و تلاش میکنند آنها را واقعا از لحاظ روحی و مالی حمایت کنند. ۱

یکی دیگه از این مراسم که در کانادا برگزار میشودDragon Boat Festival هست که امسال درآمد شرکت در این فستیوال تو شهر ما به تحقیقات در مورد بیماریهای قلبی عروقی هدیه میشه. مراسم احتمالا در ماه جولای در شهر ما برگزار میشه و اگه عکس داشته باشم حتما اینجا میذارم.

 اینم از قصه کمکهای اینور دنیا !

سبز باشید


۱در این خصوص داستانی رو حتما تو پست بعدی براتون مینویسم .

?مخمل بانو | در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 22:16 | پیوند  | 

فرار از خیال
فشاری را بر دیواره های موجود تپنده درون سینه ام حس میکنم.

جنس فشار را میشناسم ... جنسی است که از فکر کردن به آن فرار میکنم . ولی از فشار نمیتوان گریخت.

رسیده ام به جایی که از خیالم هم میگریزم شاید درمانی باشد.

روزی جنس کینه را نمیشناختم و حال که شناختم  از شناختش تنفر دارم ....

  من این شناخت را نطلبیدم ولی وقتی آمد عمیق ترین تیرها را بر موجود تپنده رها کرد و حتی پس از بیرون کشیدن تیر جایش ماند.

 زمان باید بگذرد و زخم درمان شود. ولی جایش خاطره ها را به یادت می آورد و آرزوی اینکه کاش نمیشناختمش!!! 

راستی ٬دلم برای خودمان میسوزد ...

با اینکه به هم دل بسته ایم ... با هم میخندیم و با هم میگرییم ...

ولی نا خود آگاه همدیگر را زخمی میکنیم ... آیا این طبیعت روزگار است ؟!؟ 

?مخمل بانو | در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 22:40 | پیوند  | 

غمگین ترین بوسه عالم
امروز  نهایت غم را با حضور آرام اشک دیدم. امروز احترام حضور و تسلای سکوت را دیدم.

امروز غمگین ترین و پر احترامترین بوسه عالم را دیدم که بر کناره تابوت گلدارش زده شد.بوسه همسری که تا  ابد از بانویش خداحافظی کرد. فکر کردم دنیا برای این غمگین ترین مرد روز تمام است . اما پروانه ها چرخیند. نسیم لای برگ درختان پیچید و پرندگان خواندند. گویا مقدم مهمان تازه شان را گرامی داشتند. شاید هم میخواستند جریان زندگی را به من و ما ثابت کنند.

امروز دیدم که گلهای رز همدم خانه تنهایی بانویی گشتند و آسمان آبی روز و شب پر ستاره سقف خانه اش و باغی با درختان بزرگ و چمنزاری زیبا خانه ابدی او شد. او رفت که بخوابد و دوباره ذرات وجودش به طبیعت اطرافش بپیوندد . و نگاه خسته و تنهای مردش و فرزندانش و خواهر غمگینش و همه همراهان نظاره گر این سفر بود و لبخندش برای من و ما جاودانه در خاطر ها ماند." نسرین" شهر ما جاودانه شد و همه گویا با تلنگری از این سفر در فکر راهی خانه هاشان شدند تا زندگی را از سر گیرند. 

                                                  *********************

یه شب تابستونی وقتی با چند تا از دوستای ایرانی تو یه بار جمع بودیم یکی از دوستان زمزمه کنون خبر تصادف یکی از خانمهای ایرانی و متاسفانه فوتش رو داد.

چند باری تو مهمونی های اینجا دیده بودمشون. با شنیدن این خبر حال عجیبی بهم دست داد. خیلی دورا دور میشناختمش  و چهره خندانش وقت سلام و احوالپرسی  تا چند روز از جلوی چشمم دور نشد.

خانوادش در انتظار رسیدن خواهرش از ایران موندن تا بعد مراسم برگزار شه. اگرچه حال خوبی نداشتم ولی حس کردم تو این دیار غربت که تعداد ایرانی ها شاید حدود دویست نفر باشه هر یه نفر میتونه تسلی خاطر باشه . در کل هیچ وقت اهل چنین مراسمی نیستم. برام خیلی سخته و همیشه معتقدم اگه کسی رو دوست داریم یا میشناسیم تا سالم کنار هم هستیم باید قدر دان هم باشیم. ولی این دفعه این طرز فکرم رو کنار گذاشتم و هر جور بود رفتم . خوشحالم که همه کامیونیتی ایرانی اینجا همینطور فکر کرده بودند.

مراسم به وسیله یکی از شرکتهای مربوطه برگزار شد و  با چه  آرامش و صلحی همراه بود. خیلی با مراسم ایران متفاوت بود. ظاهرا ابتدا خاطراتی از او نقل شد و بعد از یک پذیرایی همه راهی قبرستانی که به باغستان میمانست شدند و با نظم ماشینها به جایگاه مربوطه هدایت شدند. قطرات اشک بدرقه کننده ها به آرامی همراه او گشت و بعد از آنکه هر که به زبان خود دعای آرامی زیر لب خواند تابوت به پایین فرستاده شد و قبل از خاکسپاری از مهمانان خواسته شد خانواده و نزدیکان  را با او تنها گذارند و آرام آرام همه اندیشناک محل را ترک کردند. 

برای خانواده و نزدیکانش آرزوی آرامش دارم و برای خودمان آرزوی بیداری. آرزوی آنکه دریابیم که زندگی آنقدر کوتاه است و آنچنان ناخواسته وقتمان به سر می آید که نمیتوان باور کرد. کاش قدر داشته ها مان را بدانیم . کاش .....

 

?مخمل بانو | در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 0:51 | پیوند  | 

خاکستری
کارتها را روی هم میچینم . ساختمان کارتیم شکل زیبایی به خود میگیرد. رویا در آن جاری میشود.هر کارت را با خشتی که در تلاشهایم برای دنیای اطرافم چیده ام از روابط و آشناییها گرفته تا اهداف کوتاه مدت و بلند مدت زندگیم مقایسه میکنم. هر چه بالاتر میروم گویا به برنامه های بلندمدت تر و روابط حساستری دست یافته ام و احتیاطم برای قرار دادن کارت بعدی بیشتر میشود.  پنجره باز است و بادی نخواسته همه را بر هم میریزد....

دوباره چیدنش زمان میبرد.... از آن منصرف میشوم.... فکر میکنم کاش از نو شروع کردن همه چیز آسان بود ... ولی ... وقتی آموختی که ترس از باد هست احتیاط همراهت میشود و لذت شیرین بی پروایی را از دست میدهی. دو راه داری ...یا سراغ چیدن نروی و یا پنجره را ببندی !!! هر کدامش تلخی خود را دارد.

?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 22:48 | پیوند  | 

وسایل اضافی و حکایت زندگی
مشغول جمع کردن وسایلم و برای رفتن به خونه جدید آماده میشم . باید همه وسایل اضافی و بی استفاده رو دور بریزم ... دور ریختن وسایل حس خوبی بهم نمیده . مثل اینکه زندگیشون تموم شده ! و من قدرت اینو دارم که بذارم زندگی کنن ولی میتونم به سادگی بندازمشون تو  جعبه بزرگ کنار دستم و بعد ...بعضی هاشون  چند ماهیه به خونمون اومدن ٬ بعضی ها از سالها پیش٬بعضی از ایران و بعضی اینجا ....

نا خود آگاه به حکایت زندگی فکر میکنم ...

به سالهای سال پیش وقتی مادربزرگ مخملی میگفت:"  عزیزم تو هنوز جز فرشته هایی ...هنوز گناهی نداری ... دعاهات بر آورده میشه !" وقتی خواهر کوچیکه تو خواب لبخند میزد و مامان بزرگی میگفت: " داره خواب فرشته ها رو میبینه و باهاشون بازی میکنه" و من فکر میکردم:" با اینکه منم طبق گفته مامان بزرگی جز فرشته هام چرا هیچ وقت خوابشون رو نمیبینم و باهاشون بازی نمیکنم ؟؟؟" "شاید به خاطر یواشکی خوردن کیت کتهای تو یخچاله ... شایدم به خاطر اینکه اونروز  که شیطون گولم زد و  نونی رو که تو بشقابم بود یواشکی  انداختم دور تا نخورمش...."

از مامان مخملی میپرسم: " من میرم جهنم ؟" و اون با یه بوسه رو لپم میگه : "کی گفته قربونت برم ...تو هنوز فرشته ای..."

و من نگران روزی که دیگر فرشته نباشم میرم که بازی کنم ...

 زندگی وپیچ وخمها گذشتند ...بی خبری و کودکی مظلوم و ساده پرید . روایت زندگی ما را انسانهایی کرد که برای دور ریختن نان بهانه ای میابیم و توجیهی ... کاش توجیهات فقط مال نان بود ...برای همه کارمان توضیح داریم و دژم که چرا حالا که عاقل تریم و همه کارهایمان دلیل دارد جز فرشته ها نیستیم ...

ساعتی گذشته است و من در فکر... جعبه کنار دستم را نگاه میکنم و فکر میکنم شاید برای وسایل جدیدتر روزی استفاده ای یافتم ...خیلی از قدیمی ها هم یاد آور خاطره اند...شاید هم روزی به کار آیند....و بعد فکر میکنم اگر خدا هم برای بردن آدمهاش مثل من شک و وسواس داشته باشه چقدر سخت آدمها رو ...کوچیک و بزرگ از زندگی جدا میکنه و به شوتر بزرگش پرت میکنه !!!!

?مخمل بانو | در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 21:26 | پیوند  | 

یه مشت غرغرانه و روزمرگی
عنوان مطلب داد میزنه که اگه دنبال حرف حساب و یا انرژی مثبت میگردین لطفا  این پست رو نخونین !!!

۱.گمونم دارم یه مرض مغزی میگیرم یا شاید هم  گرفتم . شبها وقت خواب دوهزار موضوع برای نوشتن دارم و صبح که میخوام بنویسم اصلا نوشتنم نمیاد !!!

۲.این روزا سرم خیلی شلوغه . ولی در حالیکه باید یه عالم کار واجب رو انجام بدم به هر طریق ممکن وقتم رو با کارهایی که ضرورت کمتری دارن و بهم لذت میدن از آشپزی گرفته تا تمرینات هنری و نقشه برای کشیدن تابلو نقاشی واسه خونه جدید و ترتیب وسایل و دکوراسیون خونه نو و...میکشم و آخر شب حسرت روز رفته رو میخورم . این حالت خیلی بدیه که باعث میشه لذت از حال تبدیل به عذاب وجدان و حسرت بشه !!!

۳.هوا فوق العاده است . همه جا سبز و حداکثر حدود بیست درجه ...اصلا مثل شروع تابستونهای گذشته نیست . بیشتر مثل یک بهاره گرمه . ولی من برعکس همیشه از اومدن تابستون خوشحال نیستم .با اینکه یه عالم تحول خوب هم با این تابستون همراهه ولی یه غصه ته دلمه که هیچ راه حلی نداره و اونم گذر زمانیه که نمیتونم نگهش دارم  !!!

"روزگار کودکی برنگردد دریغا "

هر روز که میگذره بیشتر مفهوم این شعر رو درک میکنم . با خواهر مخملی حرف میزدم دیروز . میگفت همیشه فکر میکرده قبل از تولد بیست و پنج سالگیش خودش رو میکشه تا سالهای جوونیش جاودانه شه !!!! ولی هنوز زنده است و آن سال گذشته! من هم به روی خوم نیاوردم که ...

بگذریم .....

میرم به قول روزمره نگار جان یه قورباغه قورت بدم که فعلا خوش بین بشم .... 


پ.ن. دوست عزیزم داداش مطلبی را در خصوص "فتوای دانشمند مصری" در کامنتدونی مرقوم فرمودند که حیفم آمد دوستان دیگر از خواندن آن بی بهره بمانند . بنا براین اینجا اضافه اش کردم .

ابو صرصور داداش بي منظور حکايت كند از قطب العارفين و شيخ الواصلين الحاج عزت العطيه المصري..... عارفي که يم معرفتش بيکران است و ارباب شريعت از درك ادراکاتش ناتوان... همو که سر هستي را با دقايق طريقت به شاهراه حقيقت رهنمون گردانيد ....گويد روزي در محضر شيخ بوديم که ناگاه شيخ را حالت خلسه در ربود و مستغرق در يم کشف و شهود گشت .چون ساعتي گذشت بناگاه شيخ صيحه اي بر کشيد و جامه و دلق و زنار بر دريد و لخت و عور, بيهوش و بي شعور در کوي و برزن بناي دويدن کرد ,و اين عادت شيخ بودي که چون به کشف و شهود رسد جامه بر خود درد.

 ميدراند جامه و زنار و دلق ..................................(لابراتوارش) عيآن در پيش خلق

 چون شيخ کشف و شهود را انچنان مهم داند که در غم( لابرتوار) لخت نميماند. الغرض مريدان بدنبال شيخ دوان .افتان و خيزان.. کشان کشانش به خانقاه باز اوردند. چون ساعتي گذشت مريدان حالت بپرسيدند و التماس بسيار نمودند تا شيخ سر اين بازگويد...

شيخ گفت جماعت! سري بر من عيآن گشت که زين پس هيچ مرد و زني از اين امت به دوزخ نروند!!!! مريدان ملتمس بيان سر شدند .شيخ فرمود فتوا دهم تا زنان شير به مردان دهند, تا نا محرميت از ميان برود ,و چون نامحرميت نباشد لاجرم گناه نيز نباشد.

پيري در آن جمع بود خاموش .در دم زبان برگشود و گفت يا شيخ من در اين.. فتنه اي عظيم بينم که جمعي بسيار به خاک هلاک در افتند... شيخ گفت که اين چگونه تواند بود؟ پير گفت يا شيخ حکايتي از سلف مرا بياد آمد اگر اجازت فرمائي بيان کنم .گفت بر گو! گفت يا شيخ در زمانهاي قديم زن و شوئي مي زيستند که از دار دنيا پسري داشتند بسيار شرور

.مي نهد فلفل به زير دمب خر....................................... در شرارت تا ندارد اين پسر

الغرض خداوند به اين زن و شوهر نوزادي عطا فرمود.. آن پسر از شدت حسادت و غلبه شقاوت به صرافت هلاک آن نوزاد بر آمد. زهري مهلک تهيه نمود. هنگامي که مادر در خواب بود پستانش به آن زهر بيالاييد تا چون نوازد شير خورد هلاک گردد لکن يا شيخ دگر روز (پدر را مرده يافتند )!!!!!!!!!!!!!گويا آن بينوا براي محرميت بيشتر شير همي خواست خوردن !!!!!!!!!!!!!!!حال اگر پدارن, برادارن ,و يا همسران اين بانوان پستانهايشان را از راه حميت به زهر آلوده نمايند خلقي عظيم به خاك هلاک در افتند. و فتنه اي عظيم بود....!!!!! شيخ دگر روز فتوايش باز پس گرفت.........

 

?مخمل بانو | در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 23:38 | پیوند  | 

تواناییهای گم شده
تا پیش از این پست "مدتها بود فارسی را با قلم و کاغذ ننوشته بودم ." راستش را بخواهید مدتها بود اصلا با قلم وکاغذ ننوشته بودم.

امروز با حالت غریبی این جمله را در دفتری قدیمی نوشتم و احساس کردم دست خطم چقدر برایم غریب است و نا خود آگاه در همین یک خط نوشته  قلم خوردگی دارم. برای من که زمانی جزوه نویس قهاری بودم با خطی خوانا و بدون قلم خوردگی این تغییر غریب بود و نشان از تنبل شدن دستهایم برای نوشتن داشت.

راستش گمانم همه زندگی همین است. به محض آنکه ممارست را به کناری بگذاری تواناییهایت خاک میخورند و اگر غافل شوی پیدا کردن آنها از یک انبار قدیمی خاک آلود مصیبتیست . شاید هم خیلی از آنها در گوشه ای از یاد بروند !

?مخمل بانو | در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 3:27 | پیوند  | 

جوجوی کوچیک ما
وقتی جوجه کوچیک ما یک هفته به آخر فروردینی  پا به این دنیا گذاشت زمانی بود که من احساس میکردم برای خودم خانمی شده ام .لباسهایم از دامنهای چین دار کودکانه فاصله گرفته بود و بادیدن پسرکان بزرگتر گونه هایم شرمگین میشد.

 جوجه کوچولو خیلی ریزه میزه بود و دوست داشتنی. یادمه وقتی رفتم بیمارستان که ببینمش مثل سیمبا روزی که به دنیا آمده بود و دست میمون دانا جماعتی رو که به ملاقاتش اومده بودن رو نگاه میکرد سرش رو از لای پتو بیرون آورده بود و چنان هوشیار اطرافش را نگاه میکرد که به سختی میشد باور کنی تنها ساعتی از دنیا آمدنش میگذرد. پرستار با اشتیاق گفت "خوشگله نه ؟" و من داشتم به چشمهای خاکستری آبیش فکر یکردم که به رنگ چشمهای کودکی خودم بود و نبض سرش که تند تند میزد و فکر کردم به اینکه چرا اینگونه نرم است و میزند. بعد فکر کردم چرا جوجه اینقدر ریزه میزه است . پسر باید قد بلند باشد.

پرستار دوباره پرسید "خوشگله نه ؟؟؟"و من نمیدانم چرا گفتم" نه!!!" در حالیکه جوجه یکی از زیباترین نوزادان آنجا بود. پرستار گفت : " البته خوب نیست پسر زیاد خوشکل باشه! هر چند این هست! "

هنوز گیج بودم .

 شلوار کوچولوی زرد رنگی برایش دوخته بودم که بعدها مامان پوشاندش. هر چه زنگ حرفه و فن میدوختم و میبافتم برای جوجه کوچکم بود.  

جوجه واسه سنش همیشه باهوشتر بود . کلمات رو یکی بعد از دیگری یاد میگرفت حتی جملات و کلامات انگلیسی که یادش میدادم .

جوجه ریزه میزه بزرگ میشد ولی هنوز بوسیدنش مزه شوکولات میداد. جوجه کوچولو همه نمره هاش بیست بود. اگه یه روز یکی نوزده میشد از خجالتش از من از اتاق بیرون نمی آمد و من نمیدانم چرا!!!

شب آخری که می آمدم جوجه کوچولو به دستهام آویزون بود. وقتی نگاش میکردم نمیتونستم بغضم رو که به ترکیدن میرفت کنترل کنم. مجبور بودم رویم رو به سمت دیگری کنم تا اشکم را نبیند.

جوجه من هنوز هم بوسهایش مزه شوکولات میداد.آخرین بوس شوکولاتی را گرفتم و گفتم:" درست را خوب بخوان . پسر خوبی باش . آینده ات را بساز. زودی می آیم . مواظب مامان و بابا باش."

سال گذشته که ایران بودم جوجه من مردی شده بود. بوسهایش دیگر مزه شوکولات نمیداد با اینکه هنوز صورتش نشانه هایی از بچگی داشت ولی وقت بوسیدن تیغ تیغی به پوست صورتم میخورد. گفتم :"اگرچه بزرگ شدی ٬ واسه من جوجه ای ! میدونی اینو ؟؟" گفت "چاکریم !"

نگران کنکور سال بعدش بود. هنوز هم شاگرد زرنگی بود و هست. روزی از آن روزها معاون مدرسه اش زنگ زد و مادر را به مدرسه خواست . من با مامان رفتم. جوجه نگران و خجالت زده بود. همه تنبیه و بیرون نگه داشتن از کلاس و تلفن اضطراری به خاطر نرفتن به صبحگاه مدرسه در آنروز بود. نمیدانستم چه بگویم .و این آرامشی بود که کادر مدرسه برای شاگردانش به ارمغان آورده بود !

دیشب با جوجه تلفنی حرف میزدم . صدایش میلرزید. گفت یک ماه دیگر تا کنکور مانده . پرسید" لپ تاپم چطوره؟" . گفتم:" منتظر اینکه جوجه مهندس صاحبش بشه !" گفت :"خدا کنه مجبور نشه تا سال دیگه صبر کنه !"

از داستانهای تقلب در کنکور میگفت و از همه ترسهایی که همه در موقع خودمون تجربه اش کردیم. حالش را میفهمم ولی باور ندارد. گفتم : "کلی انتخاب داری . نگران نباش ! "گفت :"خودم را به یکی دو دانشکاه محدود کرده ام ." امیدوارم به جایش عاقلانه فکر کند.

گفتم:" جوجه جانم برایت دعا میکنم ." میدانستم این حرف آرامش میکند. گفت :"چاکریم !" گفتم:" تو برایم همان جوجه ای و بس !"

?مخمل بانو | در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 4:9 | پیوند  | 

تاثیر گذاران
چند وقت  پیش با همراه عزیز از اتفاقاتی حرف میزدیم که اگه جور دیگری می افتاد سرنوشت هر دومان چقدر متفاوت بود. این اتفاقات به سادگی یک دید و بازدید عید بود تا بحران زندان سیاسی یکی از اقوام و اینکه هر یک از این جریانات تا چه حد در زندگی ما تاثیر داشته . این تاثیرات در حدی بود که حتی زندگی همراهی ما ممکن بود شکل نگیرد و عجیب پیوستگی این اتفاقات با هم بود.

چندی بعد پستهایی خواندم از تاثیر گذارترین ها و از همان موقع در فکر تاثیر گذارترینهای زندگی خودم بودم و خلاصه حسابی به کند و کاو گذشته مشغول شدم. بعد هم مینو خانم نازنینم از وبلاگ آونگ خاطره ها و بایرام علی خان مهربان و با اندکی تفاوت در بازی ولی سبزینه جون گلم من رو به یه بازی در مورد تاثیر گذارترین ها دعوت کردن .

اولش نمیخواستم بنویسم چون هرچی به ذهنم میومد منفی بود . یعنی آدمهای با تصمیمات و در نهایت تاثیرات مخرب . از مدیر بدجنس دبستان و راهنماییم که میدیدم چگونه شیرینی کودکی را به دخترکان کوچک تلخ میکند تا رده های لشکری و کشوری که چگونه زندگی یک ملت را به بازی میگیرند. ولی خوب به هر حال همه اینها باعث ساخته شدن من و شکل گرفتن زندگی و شخصیت کنونی من هستند. 

راستش به نظرم تاثیرگذاران بر زندگی هر فرد بی شمارند. گاه خواسته و گاه  ناخواسته . آنچه که هست انسان جدای از اجتماع نیست و از همه اعضای آن اجتماع تاثیر میگیرد و در دنیای کنونی با توجه به تاثیر متقابل کشورها بر هم و همینطور وجود وسایل ارتباطی  این تاثیر از انتخابات ریاست جمهوری یک کشور تاثیر گذار مثل امریکا تا  تصویب یک قانون در مقطعی خاص شروع میشود تا کتاب و فیلمی که به وسیله شخص سومی معرفی میشود تا رفتار پر مهر یک ناشناس در پارک تا کنایه نا خواسته یک دوست.همه و همه مثل فلش های نیرو جعبه زندگی ما را به اطراف میکشند و چه خوش است زمانیکه نیروهای موفقیت بر نا موفقیت چیره شوند.البته من به تاثیر معکوس برخی نیروها معتقدم. گاهی خوبی یا بدی اثری عکس دارد مثل مهر زیادی برخی والدین که باعث بی دست و پایی فرزندشان میشوند یا بدی رفتار فردی که باعث میشود طرف مقابل سعی کند که هرگز رفتاری مانند او از خود نشان ندهد.

دیدم دوستانی اشاره کردند که از خانواده و اقوام برای کلیشه ای بودن نمینویسن . ولی به نظر من شالوده زندگی هر فردی بی شک  در خانوادش ریخته می شود و هر چقدر هم فرد نخواهد این تاثیر را در نظر  داشته باشد  چه از جنبه خوب و چه بد باز تاثیراتش را خواهد گذاشت . بنابراین فکر میکنم خیلی از رفتارها و در عین حال داشته ها و نداشته هایم را از خانواده مخملی دارم و شکی ندارم که مامان مخمل و بابا مخمل همه آنچه از دستشان بر می آمده  برای فرزندانشان انجام داده اند . ممکنه الان من به خیلی چیزها خرده بگیرم که باید جور دیگری می بود. ولی مطمئنم تلاش آنها در انتخاب بهترینها بوده. در واقع شاید جدای از جامعه و جو جبری که در آن به عنوان عناصر تشکیل دهنده اش زندگی میکنیم خانواده موثرترین نقش را در زندگی و پیشرفت  اعضایش دارد و بخش بزرگی از زندگیمان هم با همراه بعدی زندگی شکل میگیرد. برای مثال در کلبه همراهی ما تصمیم مهاجرت با همراه مخملی بود و تاب آوردن آن تا حالا خیلی وقتها با من و این نشان میدهد که چقدر هر دومان در آنچه در این چند سال که بر ما گذشته موثر بوده ایم. (دیشب همراه مخملی میگفت من موثرترین فرد زندگیش بوده ام حالا خوب یا بد را خدا میداند )

نسل من با اضطراب و ترس و فرهنگ جنگ بزرگ شد و انقلاب و در نهایت وضعیت فعلی ایران. تاثیر روحی روانی اقتصادی دوران من در تصمیم گیریهای زندگی من و آدمهای اطرافم  غیر قابل انکار است. این تاثیر از دوگانگی فرهنگ خانه و بیرون خانه تا تاب و تحمل شنیدن نظریات دیگران تا تحمیل رشته تحصیلی و در نهایت تصمیم جلای وطن  غیر قابل چشم پوشیست.

ولی از دو تاثیر گذار شخصی دنیای واقعی و مجازیم نمیتوانم ننویسم.

زمانی که بیش از بیست جراح تهران از ادامه عمل جراحیم نا امیدم کرده بودند و از همه چیز و همه جا نا امید بودم آقای دکتر دوایی و آقای دکتر زندی امید را به ما برگرداندند و من تا ابد ممنون این نازنینان خواهم بود. داستانش بماند برای خودم . ولی این عزیزان دانش و تبحر و انسانیت را یکجا دارند و من هر چه از مهربانی و انسانیتشان بگویم کم گفته ام.

نفر بعدی" اسپایدر من "عزیزمان است که نمیدانم اینجا را میخواند یا نه . گمانم تنبل تر از این حرفها باشد  راستش وقت آمدن به کانادا حادثه ای پیش آمد که از سر پرواز برگشتیم . برای رفع مشکل خیلی ها کمک کردند ولی این دوست نازنین که بهترین دوست همراه عزیز است و  برای من چون برادری بزرگتر است ( و البته از این برادرها که دائم خواهرشان را اذیت میکنند و جیغش را در می آورند )  یک هفته تمام کار و زندگی عادیش را به کنار گذاشت و با ما درگیر ادارجات مختلف شد. همراهیش و تلاش صادقانه اش باعث شد که ما حالا اینجا باشیم.

وبلاگ نویسی را از مینوی نازنینم دارم. او بود که باعث نوشتنم شد و هنوز هم خیلی وقتها همراه بغضها و دلگیری هایم است. خانم صابری برایم نمونه یک زن تلاشگر برای تغییر ناملایمات اطرافش است . زنی که مهربانیش به تمام حسهای دیگرش غالب است و من دریای عشق وجودش را میستایم.

 از دوستانی که همیشه خواننده اینجا بودند و همراه تلخیها و شیرینیها و پراکندگیهایم بوده اند نیز نمیتوانم بگذرم. همه و همه با راهنماییها و همراهیها شان روشنگر تاریکیهایم بوده اند  ولی باید از گوش شنوای یک دوست عزیز دیگر  که باعث شد به زندگی جور دیگری نگاه کنم هم یادی کنم که تاثیرش بر زندگیم غیر قابل انکار است.  

باید به رسم بازی دوستانی را به نوشتن انشا دعوت کنم. گمانم دیرتر از بقیه به بازی رسیده ام. پس هر کس تا به حال ننوشته و میل به نوشتن دارد از طرف من بنویسد .باشد که همگی مفتخر به تاثیرات مثبت در زندگی دیگران باشیم که هیچ چیز شیرین تر از آن نیست.


پ.ن به نظر میرسه هنوز خیلی هم دیر به بازی نرسیدم !!!تازه بین خودمون باشه ...نخواستم به اسم دعوت کنم چون ترسیدم خنک شوم و دعوتم پذیرفته نشود 

 آلوچه خانوم جان عزیزم و پگاه خانومی به این بازی دعوتن اگه هنوز دعوت من قبوله ! لیست دعوتی هایم آپ دیت خواهد شد

?مخمل بانو | در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 22:59 | پیوند  | 

مهار بیابان زایی به روز شد.
اینقدر ذوق زده شدم که گفتم این بالا بنویسم . مهار بیابان زایی بعد از ۳۳ روز سکوت از زمان آبگیری سیوند تا کنون به روز شد .آقای درویش پستشان را به جملات زیبایی از جبران خلیل جبران آغاز میکنند که من نیز در این روزها آنرا آویزه گوش میکنم .

«من اندوه خويش را با شادي‌هاي مردمان عوض نمي‌كنم و خوش ندارم اشكي كه اندوه را از ژرفاي وجودم جاري كرده، مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگي‌ام، اشكي باشد و لبخندي؛ اشكي كه دلم را صفا بخشد و اسرار و پيچيدگي‌هاي حيات را به من بياموزد؛ اشكي كه با آن، شريك اندوه دل‌سوختگان گردم؛ و لبخندي كه سرآغاز سرور و شادماني‌ام باشد. مي‌خواهم در اشتياق بميرم؛ امّا با دلمردگي زنده نباشم.» 

 آقای درویش عزیز از به روز شدن دوباره وبلاگتان خوشحالم .


و  حالا مطب شانس ...تلاش ...قضا قدر

میخواستم دو تا موقعیت فرضی رو که نقش شانس توش مهمه به تصویر بکشم ولی دیدم با حالتهایی که تو ایران اتفاق میفته خیلی همخونی نداره . مثالهایی که الان میارم و البته برای این انتخاب شدن که به نظر همه ملموس بیان بی  شباهت با اتفاقات  زندگی خیلی از عزیزای خواننده اینجا نیست . ولی مثال دیگه ای به نظرم نمیرسه که منظورم رو بیان کنم . 

 یه آدم تلاشگر رو در نظر بگیریدکه مقاله اش تو یه کنفرانس  پذیرفته میشه . میره درخواست ویزا . یه موسیو هاله میاد شب گذشته یه حرفی میزنه که رابطه دو کشور تیره و تار میشه و خلاصه تیرگی های روابط سیاسی یا حال ناخوش خانم مصاحبه گر پاچه این بنده خدا رو میگیره و بهش ویزا نمیدن و حاصل تلاشش میره رو هوا.

یکی دیگه آرزوی خارج اومدن داره . بدون هیچ امیدی تقاضای ویزای توریستی میکنه و بی هیچ درد سری بلیط و همینجوری ییهو میره جایی که فکرشم نمیکرد.

یکی دیگه یه روز همینجوری فرم مهاجرت رو پر میکنه و اصلا هم امیدی به پذیرفته شدن مدارکش نداره و یه دفعه بدون هیچ درد سری حتی بدون مصاحبه ویزای مهاجرتش میاد. 

یکی با وکیل میره جلو و میلیونها تومان خرج میکنه و خوب بالاخره هم پاش به دیار فرنگ باز میشه. 

یکی هم همین میلیونها خرج رو میکنه و آخرش هم هیچ ...

چقدر شانس تو اتفاقات مسیر زندگیمون مهمه ؟ چقدر قابلیتهای خودمون ؟

چقدر اعتقاد دارین به این که از هر دست بدی از همون دست هم میگیری ؟


پ.ن.۱ معمولا ضریب مقبولیت گوشزدی وقتی سوال میپرسم تو این وبلاگ پایینه . یه پست سراسر غر نوشته بودم که پستش نکردم .اگه بازم پایین باشه اونو میذارم که همه انرژی منفی بگیرین حالا خودتون میدونین(این یه تهدید جدی بود )

پ.ن. ۲. به همه دوستای عزیزی که حال و احوالم رو پرسیدن :  واقعا شرمنده مهربونیاتونم .روی ماه همه تون رو میبوسم .

 

?مخمل بانو | در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 7:47 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com