نمیخواهم از چراها و درستی ها و نادرستی ها بنویسم. فقط امیدوارم بتوان زندگی پسرک را به پسرک و خانواده اش بازگرداند. لینک مطلب از وبلاگ آسیه عزیز است.
داستان زیر را می آورم برای آنها که میگویند چه فایده ! این هم یکی از همه !
روزی پیرمردی در کنار ساحل صدفهایی را که بر اثر جزر و مد دریا به ساحل افتاده بودند را به دریا پرتاب میکرد. رهگذری از کنارش گذشت و گفت چه فایده دارد. هزاران هزار صدف به این ساحل افتاده اند و میلیونها صدف در سواحل دیگر دنیا بر اثر هر جزر و مد از بین میروند. چه فرق میکند که تو چندتایی از آنها را نجات دهی.
پیرمرد نگاهی به رهگذر کرد. خم شد. صدفی دیگر برداشت و به دریا پرتاب کرد و گفت :"اما برای این یکی فرق کرد."
اما امشب پسرک که بخشوده شده نه به خاطر قتل كه به خاطر 30 ميليون تومان پول درآستانه اعدام قرار مي گيرد. باشد که دست در دست هم خبر رهایی پسرک را اینجا اضافه کنم.
پ.ن.۱ همین الان از طریق سایت مینو جانم و خورشید خانوم خوندم که فعلا اعدام سینا به تعویق افتاد. با آرزوی لغو قانون اعدام در ایران.
پ.ن.۲ ۱۰ روز فرصت برای تکمیل دیه برای سینا پایمرد
آخرین اخبار مربوطه از وبلاگ وارش
به علت ف-ی--ت-ر بودن وارش برای بعضی عزیزان عینا مطلب را از وبلاگ آسیه کپی میکنم.
اين ۳۰ ميليون براي اين بود كه فكر كرديم با ۷۰ ميليوني كه پدرش جمع كرده مي شود رضايت گرفت )پدرش يك بار به من گفته بود كه باز اگر صد ميليون تومان داشتم شايد مي شذ كاري كرد) ولي ديشب متوجه شديم كه خانواده مقتول، گفته اند كه از ۱۵۰ پايين تر نمي آيند! و رقم مورد نياز ۸۰ است.
به هر حال دوستاني كه ديشب به اتفاق هم، جمع بوديم، همه گفتند اگر مشكل با پول حل شود، حاضرند همگي كمك كنند و كمك جمع كنند.
اما مهم تر از همه اين كه، همين الان كه با خانم ستوده (وكيل سينا)صحبت مي كردم، گفتند كه آقايي در تماس با ايشون گفته اند كه حاضرند به جز اونچه پدر سينا فراهم كرده، بقيه ي پول را يكجا پرداخت كند! امروز كه گذشت و فردا و پس فردا هم دادسرا تعطيل است. بنابراين تصميم گرفتيم كه تا شنبه صبر كنيم. اگر تا شنبه مشكلي پيش نيامد و اين پول واريز شد، اعلام مي كنيم كه نيازي به هيچ پول ديگري نيست. و اگر به هر دليلي مشكلي پيش آمد، آن وقت شماره حساب را وكيل سينا اعلام مي كند.
مي دانم دو روز ما تعطيليم و دو روز بيرون از ايرانيها، ولي چه كنيم؟ هيچ راه ديگري نداريم! نمي شود وقتي چنين قولي داريم، باز شماره حساب اعلام كنيم (اين مسووليت زيادي براي وكيلش به وجود مي آورد.)
اما ماجراي ان ۳۰ ميليون: من دوست ناديده وكيلي داشتم كه چندين بار تلفني قرار گذاشتيم براي صحبت كردن درباره يكي از موكلان محكوم به سنگسار ايشان. اين قرار، هرگز عملي نشد و هربار اتفاقي افتاد و قرار به هم خورد. ديروز كه درگير خبرهاي سينا بود، او زنگ زد و گفت كه نگران شده كه من فكر نكنم اين قرارها هميشه از جانب او به هم خورده. گفتم كه دوست من! دنيا آن قدر نامرادي دارد كه يك قرار به هم خوردن جزء شيرينيهاي آن است. و به طور اتفاقي برايش تعريف كردم كه چه اتفاقي براي سينا افتاده و در مورد پول هم گفتم كه بايد هر چه سريعتر دست به كار شويم. وقتي تلفن ما قطع شد، او براي دوستاني كه با در جايي گرد آمده بودند، ماجراي تلفن من رو تعريف مي كنه و همين كه صحبتش تموم مي شه آقايي كه بر صندلي كنار اونها نشسته بود، بلند مي شه و دو چك پانصدهزارتوماني مي ذاره روي ميز و مي گه: اين يك ميليون اول، بقيه اش هم جمع مي شه! و اون ۲۹ ميليون قرضي رو هم او مي گه كه پرداخت مي كنه. خلاصه اينو نوشتم فقط بگم كه گاهي ما فقط غر مي زنيم از شرايط و اينكه آدمهايي كه بوي انسان بدن چه كم شدن. اين دوست من هم بالاخره قرارمون رو همون ديشب گذاشتيم جلوي اوين.
كم نشدن، شايد ما دنبالشون نبوده ايم. ماجرا فقط به كمكهاي مالي هم مربوط نيست. ديشب اونجا زني بود به اسم محبوبه. محبوبه زني است كه وقتي بار اول سينا رو بردن پاي دار، او هم براي اعدام قاتل برادر جوونش رفته بود. تنها زن بود بين همه اولياء دم و از پدر و مادرش وكالت داشت. به هيچ وجه هم حاضر نشده بود كه رضايت بده. محبوبه مي گه وقتي صداي فلوت سينا بلند شد چنان به هم ريختم كه فكر كردم مگه من مي تونم آدم بكشم؟! اون نه تنها قاتل برادرش رو بخشيد كه بارها و بارها اقدام كرد براي رضايت گرفتن از اولياء دم سينا. حتا براي ديدن اونها به آستانه رفت و ديشب هم نه فقط با اونها كه با خونواده مقتول ديگه اي هم كه براي اجراي حكم اعدام قاتل پسرشون اومده بودن ، با همه وجود تقاضاي رضايت و حتا التماس مي كرد.
خانم كمالي و آقاي باقي هم همين طور. اونها هم نه فقط ديشب كه در چند ماه گذشته خيلي تلاش كردن كه براي سينا رضايت بگيرن( و نيز براي خيليهاي ديگه)مشكل ما كم شدن آدمهايي كه انسان رو رعايت مي كنن نيست. مشكل قانوني هست كه باعث مي شه يكي به التماس و زاري بيفته براي راضي كردن ديگري.در حالي كه در همون نزاع خيابوني براحتي مي شد جاي قاتل و مقتول عوض بشه. هيچ كدوم قاتل حرفه اي و جاني نبود.
پیوست: طبیعی است که تا روز شنبه که وکیل سینا شخصا خبرش را بدهد، من هیچ شماره ای را توصیه نمی کنم.
مخمل : اگر در خصوص شماره حساب خبری از وارش یا خورشید خانوم شد حتما مینویسم.
باد در علفهای مرغزار سبز روبرویم پیچیده و بوی خوش سبزی همه جا را پر کرده . نسیم صورتم را نوازش میدهد. زیبا ترین و بزرگترین و رنگین ترین کمان عمرم در فاصله ای نه چندان دور خودنمایی میکند.
یک قطعه ابر بنفش کم رنگ بالای سرم چند قطره میچکاند و جدال ابر و شعاع نور با بوی خوش سبز همراه میشود.
دستانم را از هم باز میکنم و به دور خود میچرخم و هوای پاک را با همه وجود در ریه هایم پر میکنم و نرمی قطره های آب بر گونه ام میلغزد..میخواهم بگویم سرمست این همه زیباییم که دلم چنگ میزند. همیشه وقت خوشی قلبم فشرده است. به سبزه های زیز پایم مینگرم ... دشت روبرویم ...آسمان بالای سرم ... کمان رنگین ...احساس بی تعلقی میکنم ...
پ.ن.۱
نه به گردشم نه راه دور ... اینا اون روز گذشته دم در خونه اتفاق افتاد.البته اگه بشه بگم خونه ...که من همیشه حس مسافر رو دارم اینجا ! از بارون تند و سیل آسای ساعتی پیش از این جدال نور و ابر و گل ولای بعدش هم بگم که البته پیش این همه زیبایی گم شد. ولی شاید حس دل تنگیم رو فقط جوجو و مریم فهمیدند. شاید من گنگ نوشتم .راستش تو اوج خوشحالی و سرمستی اینجا هم هیچ وقت به اینجا تعلق ندارم. دلم نمیتپه برای این کشور و آدماش. ساده بگم حتی وقتی تیم فوتبالشون میبازه برام کوچکترین ذره ای اهمیت نداره. چون حس تعلق به این خاک ندارم.
چند سال پیش تو ایران یه روزی گفتم :
"من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟"
"من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايارشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
توشه برداشتیم و سفر کردیم :
"به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن"
و دیدم که رنگ آسمان متفاوت بود... غم ها و دردهای آدمای اینجا با اونجا فرق داشت ! و این همه تفاوت دلم رو به درد آورد و می آورد.
ولی دیدم که اینجا : "صدايي نيست ، نور آشنايي نيست"
و من همواره دل تنگم !!!!
و همیشه آرزو میکنم کاش اونجا یه ذره بهتر بود!تا من به این جدال موندن و برگشتن پایان میدادم!
پ.ن.۲پی نوشت اول رو با یاد آوری جوجو از چاووشی اخوان کامل کردم. (محض ذکر مرجع و ماخذ)
پ.ن.۳ تو رو خدا نگین نشسته تو این همه زیبایی نا شکره ! من شرایط این روزای ایران ویران رو درک میکنم . حسرتهای اونجا رو هم... تفاوت نیمروز خودم رو با این نیمروز میفهمم .از همونجا اومدم ! و میدونم این راه و مبادله ای بوده که خودم کردم ! این فقط یه حس درونی بود! یه حس که هر زور و هر لحظه تو خوشی و ناخوشی بدون لحظه ای فراموشی همراهمه !
پ.ن.۴. لینکها حرفهایی هستند که میخواستم بنویسم ولی چه نوشتنی... شنیدن کی بود مانند دیدن ... ندیده نیستم ...درد ها را میدانم ...ولی روایتگران شاهد این روزها بهتر از من میگویند.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشه ! تا حالا برای امتحانهای خودم این همه اضطراب نداشتم که از دیروز برای این جوجه . یادمه سالی که خودم کنکور داشتم روز آخر با دوستانم دور هم خونه ما جمع شدیم . یادش بخیر . مصی نازنینم و سعیده گلم . ساعتی رو به حرف زدن گذروندیم. سعی میکردیم مثلا از همه چیز حرف بزنیم به غیر از امتحان روز بعد ...بگذریم که آخر هر جمله مون نا خود آگاه به سمت کنکور میرفت. از صحبت در مورد اینکه بهتره با مداد معمولی بنویسیم یا ب ۴ و اینکه چندتا برداریم تا چک کردن فرمولهای طلایی مثلثات... همون فرمولها که سینوس و کسینوس کمان رو بر حسب نصف کمان میداد.
و مامان مخملی مثل پروانه میچرخید . حالا میفهمم چه اضطرابی داشت .مواظب بود چیزی نخوریم که برای روز بعد مشکل ایجاد کنه و طرفهای عصر پیشنهاد کرد که ما رو به محوطه حوزه امتحانی ببره که دقیقا بدونیم کجاست .هر چند میدانستیم ولی اونروز فکر میکردیم اگه قبلش نریم و فردا نتونیم اونجا رو پیدا کنیم چی !!!!
اون جمع حالا به ثمر رسیده و هرکدوم یه جا مشغولیم. و مصی یه پسر کوچولو نازنازی داره که من هنوز ندیدمش! اینه قصه روزگار.... روزها خوب و بد همه میگذرن و خاطره میشن ...
بعد از اون روزها همیشه گفتم که حاضر نیستم دیگه هرگز کنکور بدم.... هرگز.... و حتی برای کنکور فوق لیسانس هم آخرین ماه تقاضا کردم و کمتر از یک ماه وقت گذاشتم ! جدای از اینکه اول فکر میکردم به زودی مهاجر خواهم شد و نمیخوستم بی خودی وقت بگذارم ولی در نهایت با نامه معاون سازمان سنجش شرکت کردم و خیلی خوب شد که اینقدر دیر اقدام کردم .چون از اون دوره طولانی دلهره متنفر بودم و نتیجه هم خوب و به دلخواه بود.
حالا قویتر اون حس و دلهره تو دلمه . اکه راسته و من میتونم هر آرزویی رو تو این روز بکنم و برآورده میشه امسال با همه وجود این آرزو موفقیت جوجومه ...شمعی نیست که فوت کنم ... ولی قسمت آرزو رو که میتونم داشته باشم :)
داداشی شاید یه روز اینجا رو نشونت دادم ... نمیدونم ...برات با همه وجود آرزوی موفقیت دارم ... میدونم که میتونی ... فقط امیدوارم هیچ چیز غیر منتظره ای پدید نیاد.
جوجه من ... این تازه اول راهته ! به خصوص اونجا ... میدونم که تازه اگه دوران دانشجوییت با آرامش و عادی سپری شه (نه اونجور که از حالا واسه شیطنت ها و کله داغی های دانشجویی نقشه کشیدی !!!) بعدش دو سال عمرت رو باید بذاری پای اجباری بی هدف و بعد تازه گشتن دنبال کار و .... من اینجا میشنوم ولی میدونم دیدن صفهای طولانی بنزین این روزا برات یه استرس بوده روی بقیه فکرهات ... این جور وقتا آدم به همه اتفاقهای بد دنیا فکر میکنه و میدونم که از ذهنت همه احتمالات بد حتی بعید گذشته! منم فکر کردم به همه اینها ... ولی بازم آرزو میکنم دلت آروم باشه ...چو فردا شود فکر فردا کنیم ... الان باید از این سد بگذری .... و من با همه وجودم آرزو میکنم با آرامش و آسودگی عبور کنی.
شاید هیچ کس از خوندن این جمله به اندازه من جا نخورده باشه ! " مهستی درگذشت " اونم با حالتی که من خبر رو خوندم .
راستش یادمه چند ماهه پیش پروانه عزیزم پی نوشتی نوشته بود که مهستی دچار سرطان روده شده و اینم ایمیلش اگه میخواهین براش نامه یا ایمیل بدین .
گمون کردم یکی از بچه های وبلاگ نویسه و حتی یک لحظه گمانم به بانوی آواز مهستی نرفت . هر چند بعد از چندی متوجه اشتباهم شدم و تنها کاری که از دستم بر می آمد آرزوی بهبود و دلداری بود.
تا دیروز که الهام جانم برایم آف گذاشت و من در حالیکه با ایران تلفنی صحبت میکردم و نگاهم به مانیتورم هم بود به علتی که برخی دوستان میدانند دچار سو تفاهم شدم. بعد از خداحافظی با سبزینه برگشتم و ابتدای نوشته اش رو خوندم ...تازه فهمیدم جریان از چه قراره !
یه احساس تلخی همه وجودم رو گرفت ...یاد همه روزهای قدیم افتادم ...یاد مامان مخملی که زمزمه میکرد:
قسم به اون پرستو .... که بالشو شکستن .... به آهوی اسیری که دست و پاشو بستن
به اون کبوتران که دور حرم نشستن
نرو...نرو ...نرو ....دیگه نرو ...نرو ...نرو
یاد درگذشت هایده افتادم ... یاد قطره های اشک اون روز مامان و اینکه منم همراهش اشک ریختم و خجل بودم از اینکه بقیه ببینن که دارم گریه میکنم ... و اینکه هر بار صداش رو شنیدم نا خود آگاه حسرت خوردم از زود رفتنش و از صدای زیبایش لذت بردم و گفتم خوبه هنوز مهستی هست و میخونه ...
و مهستی هم رفت ...
دو خواهر هنرمندی که خاطرات عشق و جوانی مادر و پدر با صدای زیبای آنها جاودانه شد٬ و این زیبایی برای من هم به یادگار ماند٬ حالا هر دو از میان ما رفته اند و با شنیدن صدای گرمشان تنها خاطره هاست که با حسرت از پیش چشمم میگذرد...
روحشان شاد و یادشان جاودانه !
که میشناختندش همه به عنوان مردی پرکار و پر زور
همسری داشت و خانوادهای ٬ شغلی داشت و آینده ای
و همه کارهایش حساب و کتاب داشت.
یک روز مانوئل گارسیا که مینالید از درد معده
به درمانگاه رفت که پیدا کند علت درد را
معلوم شد که بدنش گرفتار سلولهای سرطانی شده
و یادش رفت که قانون حیات چیست
و اینطور بود که مانوئل گارسیا ٬ اهل شهر میلواکی
تن به معاینات مفصل پزشکی داد
و یکمرتبه احساس کرد که عمر سی و نه ساله اش
مثل ساعت شنی ذره ذره از دست میرود.
مانوئل گارسیا با درد نالید :"چه باید بکنم "
پزشک پاسخ داد :" اصولا دو راه داری: یا سرطانت را درمان نکنی و تن به مرگی زود رس بسپاری
یا معالجه کنی ٬معالجهای دردناک و بدون کوچکترین ضمانت."
و اینگونه بود که ادیسه شخصی مانوئل آغاز گشت.
چه شبها که چشم بر هم ننهاد و تن به شیمی درمانی داد
و انعکاس قدمهای پرستاران در راروهای خلوت به او گفت که لحظه ها و ساعتها در گذرند.
با این آگاهی که چیزی در درونش داشت او را به تحلیل میبرد .
مانوئل گارسیا لبریز شد از یاس
تا آن روز بیست کیلو خرج سرطان کرده بود
و حالا صدقه سر داروها موهایش هم رفته بودند از دست
نه هفته از معالجات گذشت ٬دکتر آمد سراغش و گفت :
"مانوئل ٬ ما انجام دادیم آنچه که از دستمان بر می آمد. سرطان تو از حالا به بعد از
دست ما خارج است و بستگی به خودت دارد"
مانوئل نگاهی به چهره اش در آینه کرد و غریبه غمگین و افسرده ای دید رنگ پریده و چین و چروک افتاده
و تنها و ترسیده . بیمار ومنزوی و لبریز از حس دوست داشتنی نبودن
شصت و یک کیلو وزن و سری تاس
یادش از "کارمن" آمد و در شصت سالگی بی او
و چهار فرزندش بدون پاپا
بازی با ورق روزهای پنجشنبه خانه خولیو
و هرکار دیگری که دوست داشت انجام بدهد و نداده بود
روزی که میخواستند مرخصش کنند بیدار شد از خواب
و شنید که دور تختش صدای رفت و آمد می آید
چشمانش را باز کرد و با این خیال که هنوز خواب است
همسرش و چهار فرزندش را دید که مو به سر نداشتند
مانوئل پلکهایش را زد به هم و دوباره نگاه کرد
باورش نمیشد :پنج کله تاس پهلو به پهلوی هم
و حتی یک کلمه هم حرف نمیزدند
ولی یکمرتبه چنان زدند زیر خنده که گویی فریاد میزدند
و راهروی بیمارستان از صدای خنده پر شد.
به او گفتند "رفیق ما اینکار را برای تو کردیم "
و او را با صندلی چرخدار به ماشینی که قرض کرده بودند بردند و خواندند :
Amigo, estamos contigo ves ...
و اینگونه بود که مانوئل گارسیا به خانه بازگشت.
و پایین آمد از صندلی چرخدارش جلوی آپارتمان کوچکش
و به نظرش آمد که مجتمع برای یک روز یکشنبه عجیب خالی است
نفس عمیقی کشید و کلاهش را درست کرد
ولی قبل از آنکه بتواند وارد شود در جلویی باز شد و
و یکمرنبه مانوئل چشم باز کرد و دید آدمهایی که میشناسد
پنجاه صورت دوست داشتنی دوست و فامیل
با کله های از ته تراشیده دوره اش کرده اند و میگویند:"دوستت داریم !"
و اینگونه بود که مانوئل گارسیا٬ آدمی سرطانی
که پدر بود شوهر بود و همسایه بود و دوست بود
با بغضی در گلو گفت :"من نیستم یک سخنران خوب
اما چیزی هست که باید بگویم
با سرطانم و سر بی مویم ٬ عجیب تنها بودم
حالا شما کنار من هستید به شکر خدا
به خاطر نیرویی که به من میدهید خدا حفظتان کند
و تا زنده ام به عشق زنده ام
و تا زنده ام به عشق زنده ام ."
این داستان نوشت دیوید روث برگرفته از کتاب "نغمه عشق" ترجمه خانم پروین قائمی و البته با اندکی تغییر بود.
این کتاب یکی از بهترینهاییست که خوانده ام و خواندن آن را به دوستان توصیه میکنم.