X
تبلیغات
مخمل
یه حس عجیبی دارم ...نمیدونم چی میشه اسم این احساس رو گذشت ...آدمهایی که سالها به ما آموختند که عاطفه ندارند ...خودخواه و ماشینیند...هنوز که هنوزه خودم برای لبخند روی لبهاشون توجیه میارم ...میگم بلدند که تظاهر کنند ...ولی این قصه ای که میگم تظاهر نیست ...

یک زن و شوهر کانادایی شاید هم سن و سال من و آقای همراه همسایه ما هستند . مدتهاست که وقت گل آب دادن و باربیکیو کردن کلامی رد و بدل میکنیم و گپی میزنیم ...

گه گاهی پسرکی با وضعیت  معلولیت  ذهنی و جسمی رو همراه آنها جلوی در ورودی میدیم ولی هرگز صحبتی نشده بود. معمولا سعی میکنیم  در چنین شرایطی احتیاط کنیم تا کسی آزرده نشود. ولی از شما چه پنهان برایمان سوال بود. گاهی فکر میکردیم برادر یکی از زوجین است و گاهی هم با دلسوزی میگفتیم شاید بچه شان است . شاید ژن معیوب داشته اند و هزار فکر دیگر... 

اخیرا در یکی از این گپ و گفتهای روزانه اشاره ای تصادفی به ماجرا شد و ما فهمیدیم این زوج جوان به انتخاب خود این پسرک معلول را به فرزندی قبول کرده اند . هوز تعجب با یک حس عجیب در من زبانه میکشد ...از خودگذشتگی تا چه حد ؟!؟!؟در شرایطی که بسیاری فرزندان سالم خود را قدر ندارند ...چه بسا در اقصی نقاط دنیا به بهایی ناچیز میفروشند و آزار میکنند٬ فرشتگانی این چنینی هنوز به دنیای ما نفس عشق میدمند...   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:24  توسط مخمل بانو  |