خلاصه هر دو بعد از غریدن احساس دلسوزیمون واسه پیر مرد قلنبه شد و بی خیال شدیم. هر چند باید آقاهه رو بابت خالی کردن سطل آشغال اتاق التماس میکردیم. از اون مهمتر باید حواسمون جمع میبود پوست میوه و خوراکی تو سطل نمی انداختیم . وگرنه عطر خوش زباله ای که هفته ای یک بار به زور خالی میشد
تا مدتها مشاممون رو نوازش میداد و از زندگی پشیمونمون میکرد!
چند روزی پشت هم ایمیل اومد برامون تو دانشگاه که قرار بر اعتصاب کلیه کارکنان خدماتی دانشگاهه!من هم این چند وقته انقدر گرفتار که تا تیتر ایمیل رو میخوندم مربوط به این اعتصابه است بدون باز کردن ایمیل پاکش میکردم .
هفته پیش ایمیلی از منشی گروه آمد که با موضوع ضروری که لطفا سطل آشغالها رو خالی کنید. حتی الامکان زباله تولید نکنید. غذاخوری را بعد از استفاده از ماکروویو و غذاخوردن حتما تمیز کنید و هزار توصیه دیگه که خدماتی ها در اعتصابند. بنده هم که شدیدا مشغول کار بیرون دانشگاه لبخندی به لب و خوشحال ار اینکه من که مجبور به رفتن نیستم ...
الان سه چهار روزیه از خیابان اصلی شهر که میگذرم آقا پیر چاق و چندین نفر از کارمندای پیر و جوون و خارجی و کانادایی رو میبینم که صبح اول وقت با لباس گرم و پلاکارد اعتراض به گردن برای راننده های ماشینها دست تکون میدن و به پلاکاردها اشاره میکنند!
نه پلیسی نه گاردی ...نه انتظار زندانی ... میدونم که تا به یک راه حل مسالمت آمیز نرسند دست از اعتصاب آرامشون بر نمیدارند! ولی فعلا دانشگاهه که حسابی فلجه! گمونم دور و بر توالتها که نشه نزدیک شد! برای بنده که همان گذار از بلوار دانشگاه کفایت میکند فعلا!
راستی جای آقای اسانلو وبقیه کارکنان شرکت واحد خالی ... راستی ناشکر نیستند هموطنان ما! حکومت و دولتی مهر ورز ...بیایید ببینیند این از خدا بی خبرها و کافرها چه میکنند با خلق خدا
و سجده شکر به جا آورید به جای اخلال در نظم عمومی !
پ.ن. میشه یکی به من بگه من چرا پینگ نمیشم ؟!؟!؟!؟!؟
بعد از مدتی امروز رو تعطیلی گرفتم تا به کار عقب افتاده تزم برسم . آقای همراه طبق معمول یک لیست بلند بالای تلفن برام فرستاد که حالا که ساعت اداری خونه هستی این کارها رو هم انجام بده!چند دقیقه بیشتر نمیکشه و همیشه این چند دقیقه حد اقل نصف روزم رو میگیره!
یکی از این کارها زنگ زدن به شرکت حمل و نقل و خدمات مشترکین یکی از شرکتهای زنجیره ای بود که ما هفته گذشته ازش خرید داشتیم و آقایونی که بسته مربوطه رو آورده بودند گل و لای رو به داخل خونه آوردن و در عین حال وسیله مربوطه رو هم تا حدی گلی کردن!
واقعیت اینه که یک روز بد و بارونی بود و اگه خودمون میخواستیم این کار رو بکنیم از این هم بدتر میشد و خوشحالم که برای حمل و نقل با شرکت مربوطه قرار مدار گذاشته بودیم .ولی خوب باز هم همه چی خوب نگذشت و کثیفی همه جا رو گرفت و جنس نو هم که با گل آمد و مستقر شد.
امروز بعد از چند روز فرصت شد که زنگ بزنم و بگم داستان از چه قراره!
برای بچه هایی که این ور دنیا نیستن بگم که بر عکس ایران اینجا خیلی به رضایت مشتری اهمیت داده میشه. با همچین شکایتی بدون چک و چونه معمولا یا وسیله مربوطه رو به هزینه حمل و نقل خودشون تعویض میکنند یا مبلغی به عنوان جبرانی برمیگردونند. بنابراین بسیاد متداوله که مشتری مشکلش رو با شرکت مربوطه درمیون بگذاره!
من هم زنگ زدم تا مشکل حمل و نقل و گل آلود کردن خانه و موکت و در نهایت تحویل شدن وسیله کثیف رو به اطلاعشون برسونم .
فرد مربوطه که قطعا از لهجه من فهمید خارجی هستم برخورد بسیار بدی کرد و گوشی رو روی من قطع کرد! من زنگ زدم و در نهایت مدیر شرکت اصلی تمام تلاشش رو برای بهتر کردن روز من کرد! ولی حال بدی بهم دست داده که نمیتونم توصیفش کنم!
از یک طرف معمولا آدمی هستم که اگر کسی روز بدی داشته باشه من روزش رو خرابتر نمیکنم و اون نفر بی ادب اول شاید به خاطر اون با من رفتار ناشایست کرده که امروز رو به هر دلیلی خوب شروع نکرده! از طرف دیگه تو اینجور مواقع حس میکنم فقط و فقط به خاطر خارجی بودن ماست که بعضی چنین رفتارهای نادرستی میکنند!
خلاصه تا اینجا جلو رفتم که داستان رو به مدیر مربوطه ٬که حتی نتونست کارمند خاطی رو پیدا کنه چون گزارشی در فایل من نگذاشته بود و منم وقتی اسمش رو پرسیدم گوشی رو روم قطع کرد و نمیدونستم اسمش چیه ٬ گفتم! میتونم با در نظر گرفتن ساعت و تاریخ در نهایت طرف رو پیدا کنم و به جرم تبعیض نژادی یه گوشمالی اساسی بهش بدم .ولی نمیدونم واقعا باید این کار رو کرد یا نه! چون آدمی در موقعیت شغلی اون یه کارمند ساده با ساعتی ۱۰-۱۲ دلاره که خودش هم شاید هشتش گرو نهش باشه!
خلاصه به قول اینجایی ها:
I am really having a bad day!
از اون روزهایی که قلبم فشرده است و یه حس بد غربت بهم دست داده! در عین حال میدونم تو ایران بدتر از اینش ممکنه سرم بیاد!
میدونم مساله شاید خیلی هم مهم نباشه و برای آرامش خودم باید ازش بگذرم ...هر چند از بس عصبی شدم و حرص خوردم که از سر درد و اشکی که همینجوری میومد پایین و وقت تلف شده و روز خرابم که بگذرم همون موقع دستم رو هم زدم به بالای فر و یه نقطه بی پوست گزگزی الان شده نتیجه اش! ولی به کل ماجرا و موقعیت خارجی بودن و لهجه دار بودن و اتفاقهای ریز و درشت دنیا که فکر میکنم بازم حرص میخورم و موندم بین دو راهی احساس دلسوزی و حالگیری...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.۱ ببینم تونستم حالم رو توضیح بدم ؟ تازگی ها فکر میکنم هر چی سعی میکنم منظورم نمیرسه! البته این مال کلبه مجازیم نیست! بازم یه حس درونی تو دنیای واقعیه که در نهایت میدونم به اینجا هم منتقل میشه! این روزها حرف نمیزنم که هیچ چیز اشتباه برداشت نشه! ولی بازم نمیشه جلوی سو تفاهم رو گرفت.
پ .ن.۲ از شرکت مربوطه همین الان تماس گرفتن . گفتند که ده درصد قیمت پرداختی رو به عنوان خسارت به حسابم بر میگردونند و در ضمن هر وقت که تونستم به فروشگاهشون برم و یک اسپری تمیز کننده که خودشون برای تمیز کردن مدلهاشون به کار میبرند به من خواهند داد برای تمیز کردن و پرسیدند آیا تونستند قسمتی از ناراحتی من رو جبران کنند! خوب طبیعتا روز خراب شده من بهم برنمیگرده و بدون این هم چونه و اعصاب خردی هم احتمالا قرار بود همینطور جبران بشه ماجرا! و من هنوز با نکات بالا تو ذهنم درگیرم! .
پ.ن۳. دلم نمیخواد خیلی زندگی خانه و خانواده قاطی این ماجرا بشه! دلم نمیخواد قاطی وبلاگم بشه ...ولی در عین حال نمیخواهم کامنت همراه هم نادیده گرفته بشه! تفاوت نگرش ما اول بار نیست که اینجا میاد ...آرامش (!) دادنهای همراه هم اول بار نیست که میاد! همیشه من شلوغ کاری میکنم و ...!( مراجعه شود به کامنت ۴)
نمیخوام قهر کنم ... نمیخوام بگم موضوع بزرگیه ... ولی اینا فقط نشونه هایی از لحظاتیه که نیاز به آرومتر شدن دارم درحالیکه بعضی حرفها بیشتر نمک روی زخمه ! و این لحظه ها تو هیچ زندگیی کم نیست و در زندگی ما هم ... اگه دوستی کامنت بده شلوغش نکن قابل قبوله و ناراحت کننده نیست! ولی کسی که حساسیتهای آدم رو بعد از این مدت میشناسه ...
شاید وقتشه که در اینجا رو تخته کنم ! میخواستم یه جا حرفهایی رو که شاید تو خونه شلوغ کاری به نظر بیاد رو خالی کنم تا آرامش پیدا کنم ...حتی یک درصد اون حرفها رو هم تا حالا ننوشتم ...ولی اگر اشاراتی هم بوده همیشه جواب این بوده! شاید از روز نه چندان خوب باید برسم به روز بد....
شاید مثل پروانه به مرخصی احتیاج دارم ...شاید هم باید دل بکنم از نوشتن ! فعلا نقطه !!!!
یکی از استادهای پیر مهربونمون که به نظر من مهربونترین استاد دنیاست بعد از کلی ابراز احساسات واسه موهام گفت که چقدر جام خالی بوده و دلش برای لبخند من تنگ شده بوده !!!(احتمالا یعنی بی خیال مو و قیافه ...اصل لبخند و مهربونیه
)
خلاصه غرض از نوشتن اینکه اینجور که من تاحالا دستگیرم شده اینور دنیاییها معمولا عادت ندارند وقتی یک تغییری می بینند بزنند توی ذوق و احساسات طرف و بگن حالت قبلی قشنگ تر بوده ! به خصوص وقتی قبلی یک جورهایی تا مدتی دور از دسترس باشه !
راستی چند بار تا حالا وقتی موهاتون رو کوتاه کردین بهتون گفتن وقتی بلند بود قشنگتر بود و زشت شدین ![]()
اصلا به نظر شما باید همچین نظرهایی رو منتقل کرد یا نه؟چه کسانی و تا چه حدی حق دارند یا اجازه دارند در مورد انتخابهای همدیگر نظر بدن؟
دیدن خانمهای پیر اینجا آدم رو از زندگی و پیر شدن بیزار نمیکنه . شادترین رنگها رو اینجا خانمهای پیر میپوشن و رژ لب صورتی پررنگ یا قرمز و مانیکور و لاک خوشرنگ جز جدایی ناپذیر آرایش روزانه شونه ... چقدر شباهت به جایی که ما از اونجا میاییم نه ؟!؟!؟!
رنگ زندگی رو اینجا دوست دارم ...
ایشون البته تا بحال یا با ایرانیها برخورد مستقیم و نزدیک نداشت( که با اون ذهنیت تاریخی بعید میدونم) یا نخواست به روی من بیاره .بیشتر از کامیونیتی ترکیه ای ها میگفت و اینکه قشر کارگر اونها که گاهی نسل دوم هم هستند اصرار بر داشتن سبیلهای از بناگوش در رفته دارن و حاضر به یادگیری زبان آلمانی نیستن و اگر هم یاد بگیرن مخصوصا با لهجه اختراعی خودشون خیلی از لغتها رو تلفظ میکنن.و در نهایت اینکه اکثر جوکها در آلمان به ترکها برمیگرده ![]()
(این منو به این فکر واداشت که بهتره اینجایی ها هم فکر کنن ما اصرار به تلفظ به شیوه خودمون داریم والا ذاتا لهجه نداریم
)
ولی خوب حسابی عاشق کباب ترکی بود و مشتاق امتحان غذای ایرانی. البته تلویحا فرمودن که اگه من بخوام غذای آلمانی رو بهت معرفی کنم اینجا رستوران نمیبرمت .چون فاجعه است !!! من هم خیالش رو راحت کردم که اصلا تو این شهر مغازه ایرانی نیست چه برسه به رستوران ایرانی !و اگه قراره غذای ایرانی امتحان کنین ظاهرا مخملی که ما باشیم خودمان باید تقبل نماییم !
ار هر دری سخنی گفتیم و اونها هم که سالهاست تو مملکتشون چوب هالوکاست و این قصه ها رو میخورن برای اولین بار با من احساس راحتی کرد و احساس واقعیش رو درباره Jew **ها بروز داد و البته گفت که اگه کسی همچین حرفی رو تو آلمان بزنه بدترین جرمه و به اعدام مدیایی محکوم میشه . این به معنای اجرای فیزیکی حکم اعدام نیست بلکه اون به قول آقای حسنی حتی از پیتزا هم بدتره !!!![]()
خلاصه قرار شد پیش از عزیمت این دوست آلمانی شامی با غذای ناب ایرانی در خدمت شون باشیم.هر چند زمستان و آپارتمان نشینی امکان کباب رو از ما گرفت ولی با خورش بادمجان
سالاد شیرازی و لازانیا به عنوان یه غذای اینتر ناسیونال اگه از خورش بادمجان خوشش نیومد و سوپی از ایشان پذیرایی کردیم .
اینها هم که نه تعارف معارف تو کارشونه نه خجالت اول یه کمی کشید تا ببینه میتونه تحمل کنه یا نه و خوشبختانه غذا اینقدر به نظرش خوب بود که دوباره و سه باره کشید و خلاصه کلی کیفور شد.
کلی از چای خوردنهای لیوان لیوان من تو دفتر متعجب بود که من بعد شام به شیوه کاملا ایرانی چای تازه دم قند پهلو خدمتشون آوردم و البته از شیرینی ایرانی فقط پشمک داشتم که البته خودم عاشق پشمکم و از اونجا که ایرانیه و مهمون نوازی پشمک را آوردم .
وقتی دوستان ایرانیی که همراه ما بودند نظر ایشان را راجع به پشمک پرسدند ایشان با کلی رودربایستی (؟!!) که با روحیه آلمانیشان سازگار نبود فرمودند NOt TOO BAD!
(اینجا رو با حس پدر پسر حاکم تو سیندرلا بخونین زمانی که از رویای خوش جهید و گفت چی ؟٬؟٬؟ دختره فرار کرد؟!؟!؟)
مخمل بانوی غره از غذای خوشمزه و پذیرایی ایرانی یه دفعه گفت What ?!?!?! NOT too BAD
و اینجا بود که مخمل که دم از گفتگوی تمدنها میزد و میزند میخواست دوست مهربان آلمانی را به خاطر توهین به پشمک لذیذ و کمیاب از طبقه یازده با پایین پرتاب کند !!!!
**در این مورد خاص اشاره و بحث بر سر انسانها و عقاید نبود. بحث قدرت غالب و سیاست مطرح بود. از نظر من و قطعا دوست آلمانیم همه افراد و انتخابهای مذهبیشان محترمند.
پ.ن.۱ از طنز و غلو های این داستان که بگذریم این داستان اکثر ما ایرانیهاست. نمیدانم شاید سالهای اخیر و آموزشهای اخیر که "مرگ بر همه عالم و آدم غیر از ما" این حس را در ما بیشتر کرده .
تا وقتی همه چیز در راستا و جهت مورد نظر ماست که هیچ٬ ولی وای به روزی که حتی یه بدک نیست به پشمکمان بگویند!!! آنرا چون خاطره ای تلخ حتی از دوستی عزیز نقل میکنیم.
اصولا انتقاد پذیری در هیچ حد و اندازه ای در اکثر ما وجود ندارد و در کارها و مسیر هایی که انتخاب میکنیم خودمان به دنبال تجربه کردنیم و به هیچ وجه گوش شنوا نداریم . با همه چیز در حد اعلا احساسی برخورد میکنیم و همین باعث میشود انتظاراتمان از همه کس و همه چیز بالا برود و در نهایت ته ذهنمان حتی اگر اشاره نکنیم خود را برترین میدانیم.
پ.ن.۲.همانطور که در یکی از کامنتهای پست قبلی توضیح دادم اگرچه سطح دانش ساکنان آمریکای شمالی راجع به ایرانیها به هیچ وجه با اروپایی ها قابل مقایسه نیست ولی اخیرا تعداد بیشتری افراد اسم ایران را شنیده اند. با این همه دائما میبایست راجع به فرهنگ غالب و زبان فارسی و اینکه مردم ایران به دنبال جنگ و دشمنی نیستند توضیح داد. به خصوص با تبلیغات اخیر مدیایی دانسته های عوام خیلی بدتر از آن است که تصور شود. اگر چه معمولا با لبخند مخصوص به خود سعی میکنند موضوع را به خوشی حل کنند یا با جمله ای در خصوص سیاستهای احمقانه بوش موضوع را از حساسیت شخصی خارج کنند.
پ . ن .۳ از این نوشته و به خصوص پی نوشت اول قصدم آزردن خاطر کسی نبود. آنرا به حساب نهیبی به خودم بگذارید که مدعی طرفداری از نظریه گفتگوی تمدنها هستم !
با هم همکار شدیم ...حتی اینم توضیح نمیده منظورم رو ...آخه کارمون به هم ربط نداشت ...ولی تو یه اتاق کار میکردیم . اینقدر درگیر جمله شدم که اصل موضوع گم شد ...
آدم خوبی بود...راجع به تاریخ ایران کلی میدونست و وقتی نگرانیهای من رو میدید کلی دل داری میداد. اکبر گنجی رو میشناخت ...وقایع تاریخی رو با ذکر دقیق تاریخ میگفت و اینقدر از تاریخ معاصر ایران میدونست و تحلیل میکرد که من انگشت به دهن مونده بودم.خیلی وقتا من تاریخ دقیق یه واقعه رو نمیدونستم و اون میدونست.البته اشکال کار من تبدیل تاریخ وقایع از هجری شمسی به میلادی بود که این یکی از مشکلات من اینور دنیاست!!!
آخه تو گوشه ای از کانادا که من زندگی میکنم بعضی از این کانادایی ها نه تنها چیزی راجع به ایران نمیدونن و اطلاعات معاصرشون محدود به فیلم "زمانی برای مستی اسبها" که سالی یکبار از شبکه CBCپخش میشه هست و اطلاعات تاریخیشون معمولا در حد فیلم" الکساندر" و حالا هم" سیصد"ه٬ خیلی وقتا اصلا نمیدونن ایران کدوم سیاره است ؟!؟ فقط میدونن همونه که عشق سلاح هسته ایه و مردمش شتر میرونن و دوست دارن جای علوفه معمولی به شترهاشون علف هسته ای بدن !!!
و همه شون هم شباهت زیادی به میمون دارن !!!! چون معمولا عکس روی جلد مجله ها با چهره ملکوتی آقای احمدی نژاد در حال وضع حمل کلماتی که ساعتها بلکه هفته ها رو گفتنشون برنامه ریزی شده و یا بانوان روبنده دار( که اینو نمیدونم از کجا تو ذهنشون جا دادن ) و شاید هم اخیرا غولانی چون موجودات فیلم سیصد مجموعه دانسته های اونها رو از شکل و شمایل ایرانیها تشکیل میده.آخرش هم وقتی به من میگن where are you orginally from ?
و من هم میگم" ایران "اول که میگن IRAQ? چون اینا ایران رو به شیوه خودشون تلفظ میکنن و بعد هم یه آه شدت دار تر و متعجب تر تحویلم میدن که" Oh.....I ran" !!! و گو اینکه از این تلفظ به باور" فرار کردن از دست من تروریست " هم رسیده باشن با تعجب میپرسن چرا من حجاب و روبنده ندارم و احتمالا منظورشون اینه که چرا من شبیه تصویر تروریستهای تو ذهنشون نیستم و بعد زودی میپرسن ما سلاح هسته ای رو میخواهیم چی کار کنیم ؟!؟!؟!
از کجا به کجا رسیدیم ...بازم برگردم سر اصل مطلب...
و خلاصه کلام اینکه به عنوان یه آلمانی خاطره خوشی از این همکار مهربون که البته مهربونیش مثل همونچه که از آلمانیها انتظار داشتم شق و رق بود برام موند.
اینقدر این پست طولانی شد که احتمالا حوصله خوندن بقیه اش واسه هیچکس نمونده ...تازه چند تا هم پی نوشت هست که ...پس بقیه اش رو تو قسمت بعدی مینویسم ![]()
تشکر ویژه از دوست نازنینم که باعث جرقه این داستان تو ذهنم شد ![]()
ادامه دارد...
پ.ن. های بی ربط
۱.دوست عزیزمان در وبلاگ همنهاد لیست کامل کاندید های مسابقه وبلاگهای زیست محیطی را ارائه کرده اند . توضیحات و لیست مربوطه را در وبلاگشان میتوانید دنبال کنید.
۲.سیزده بدر به همگی هزارتا خوش بگذره ! راستش ایران که بودم به علت شلوغی زیاد این روز معمولا بیرون نمیرفتم مگر در حد قدم زدن در پارکی نزدیک خانه . ولی اگر به دل طبیعت میرین خوش بگذرونین (نمیخوام مثل مجریهای تلویزیون توصیه های یخ بکنم...و میدونم همه هزار برابر من طرفدار محیط زیست هستین ...)پس میدونین چی میخوام بگم ...خلاصه هوای طبیعت و محیط زیست رو داشته باشین !
۳.در پایان تعطیلات نوروزی ...بازم با همه وجود آرزوی صلح و آرامش و سالی خوب برای تک تک شما عزیزان دارم .![]()
۴.شرمنده ... پینگ دوباره به خاطر کار نکردن بلاگفا در دو روز اخیره ...
قصه ديروز و امروز من نمونه نوروزهاي اينجاست... تموم روز بدو بدو... ولي دل نگران اينکه هنوز وقتي براي هفت سينم نگذاشتم .... به اين فکر کردم که کاش امروز تعطيل باشه و اينکه آيا ميتونم به تهران زنگ بزنم يا باز هم خط ها راه نميده ...
اول فکر کردم سال تحويل تنهام ! ولي يکي از مهربان دوستان اصرار به گذراندن آن با هم کرد![]()
به چند تا از دوستان که گفتم اينجا يه فرقي با ايران داره و اون اينه که خصلت چشم و هم چشمي کمرنگتره... همه هر جور هست ميخوان فقط سالي خوش رو کنار هم شروع کنن و هر کس به طريقي سعي ميکنه تلخي غربت رو براي دوستان اطرافش کم کنه ! اين از گذراندن سال نو کنار هم شروع ميشه تا اوردن سبزي پلو ماهي و شريك شدن آن با هم ! يه حس خوب مهربوني تو دل همه موج ميخوره شايد ناشي از همون درک حس غربت بين همه ماهاست!
ديد و بازديد ها به پر رنگي ايران نيست چون تعطيلي و وقت آزادي نيست ولي باز هم سعي ميشه تا حد امکان از فرصت ها براي ديدار ها استفاده کرد.
آخر هفته قبل يا بعد از سال نو معمولا يک برنامه به وسيله ايرانيهاي شهر ترتيب داده ميشه تا همه با هم نوروز رو پاس بداريم و شادي کنيم. اين برنامه معمولا با رقص و پايکوبي همراهه و البته فارغ از ترس حضور مامورين ارشاد به بهشت که سعي زيادي ميکنن ما ها جهنمي نشيم !
راستش ميخواستم اين نوشته رو سر فرصت تر بنويسم و با آب و تاب و کلي برق خوشحالي ولي به شيريني خودتون ميبخشين!
براي همه شما آرزوي سالي پر بار دارم و اين شعر از اخوان ثالث رو در وصف نوروزمان تقديمتان ميکنم:
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
هر جا گذرى غلغلهء شادى و شور است
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولى ما
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
مانندهء افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانهء بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
سبز باشید و بهاری![]()
مخمل بانویی که ما باشیم در دوران دانش آموزی از همون بچه درس خون حرصی ها بودیم که همون روز بیست و نهم اسفند شروع به انجام تکالیف صادر شده و بعضا پیش بینی شده میکردیم .یکبار هم این موضوع را قبل از وقوع هرگونه نوروزی پیشاپیش مرقوم کردیم !!! (این رو هم بگم که در این دوران طلایی نوروز یک سری از دفترها ازجمله ریاضی و علوم رو هم پاکنویس می نمودیم که هر چی الان فکر میکنیم نمیدونیم چرا!!! آخر سالی اون پاکنویسه چی بود موندیم !)
الان هم همون کار رو میخوام تکرار کنم ...میخوام پیشاپیش بگم رنگ و بوی عیدنوروز این ور دنیا چه جوریه !
يادمه بچه که بودم هميشه از اين موضوع معمولي شاکي بودم... به نظرم همه يه جور مينوشتن... معمولا ديد و بازديد و يا مسافرتي چيزي و ولي حالا که ميخوام همون انشا رو اينجا بنويسم دلم همون رنگ و بوی تکراری رو میخواد.
راستش نوروز اینجا بوی بهار نمیده ...اینجا هنوز برف رو زمینه و به محض اینکه هوا داشت برق بهاری نشون میداد آنچنان سرد شد و برفی بارید که گویا تازه ننه سرما قدم مبارک رو بر شهر و دیار کنونی ما نهاده !
اون ور دنیا از اول اسفند همه شروع به خونه تکونی میکنن ولی اینجا این وقت سال اوج کار بچه هاییه که مشغول تحصیلند. کارگر عید و این حرفها هم که ....اختیار دارید ...اینجا خودتی و خودت ...
معمولا کمد هاو کتابها به شیوه تام و جری مرتب میشه ....ولی مخملی که ما باشیم امکان نداره هفت سین نچینیم...هر جور هست سبزه ای راست و ریست میکنیم و معمولا چند سنجد تو فریزر مونده که پوست دورش ریخته هم مهمون سفره ماست ...سمنو البته هیچ وقت تو سفره اینور دنیایی من نبوده ...ولی سیر و سرکه و سکه و سیب و سماق و حالا چون شمایید سپند رو همیشه داشتیم ...یه حافظ و یه قرآن کوچولو .... و اما آینه ...شمعدان ....چیزی هست که بگیم سفره مون بدون آیینه و شمع نیست ...ولی تو ایران تو خونه کلثوم ننه هم همچین آینه ای تو سفره نمیشینه !!!
ماهی تپلی قرمز (به یاد بادکنک سفید ) هم داستانیه!!! میریم به فروشگاه حیوانات خانگی۱ و معمولا هیچی نمیخریم و برمیگردیم ...علتش هم اینه که ماهی قرمز های ما ظاهرا خوراک ماهی های دیگرند.برای همین معمولا وقتی میگی یه دونه یا دوتا از این میخوام توضیح میدن و میگن شش تا یک دلار و بعد میپرسند" برای چی میخواهید؟" توضیح رسم سال نو رو که میشنوند میگن" ولی این ماههی ها گارانتی نداره
و ممکنه همین امروز بمیره ..."
آقای همراه هم که همه ساله تراژدی بعد از مرگ ماهی رو تو خونه ما به یاد داره منو کشون کشون از مغازه میاره بیرون ...و منم مثل یه مخمل فسقلی پا میکوبم که :ماهی کوچولووووووووووو میخواممممممممممم!!!! ولی خوب بی فایده.... بر میگردیم خونه ...
تنگ ماهی رو با آب پر میکنم و چند پر گل و سکه میندازم توش!!! تا تو سفره مون روشنایی آب باشه !
پس تا اینجا معلوم شد سفره ما چی داره و چی نداره ...آجیل و شیرین ایرانی هم که هیچی ...قبلا گفتم اینجا هیچی نیست ...
وقت سال تحویل یه انتخاب اینه که لپ تاپ نزدیک سفره و یک رادیوی ایرانی همراه ما باشه و خودمون تنها باشیم ....دعای عید رو میخونیم و من تو ذهنم پدرم رو بالای سفره تصور میکنم قرآن و عیدی و دشت لای قرآن...و اشک تو چشمم حلقه میزنه ...حال و هوای ما از عید فقط تو همون چند ساعت خلاصه میشه ...عیدی لای قرآن هم خبری نیست....![]()
ولی معمولا ترجیح میدیم با یکی دوتا خانواده دیگر ایرانی با هم سال رو تحویل کنیم تا دلمون خیلی نگیره !
البته همه اینا منوط به اینه که ساعت تحویل سال سر کار نباشیم ...امسال آقای همراه اون موقع سر کاره و منم همون موقع تازه رسیدم خونه ...نمیدونم چطوری خواهد گذشت !
واما دید و بازدید ها و نشستن ها
...داستانیه که تو قسمت بعد براتون مینویسم ...چون به اندازه دنیا خوابم میاد ...از نوشتن اینها هم حسابی دلم هوایی شد .
سبز باشید![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
