تبليغاتX
مخمل
مخمل
از همراهیت ممنونم ...
این روزها خیلی اتفاقهای عجیب و غریب اطرافم افتاده و میفته ... اینقدر که به همه چیز و همه کس مشکوک شدم . به خودم ...به روابطم ... چیزهایی رو از مردم شنیدم که با سلول سلول بدنم فریاد کشیدم بی شرمی تا چه حد...

دلم نیمخواد غرنامه بنویسم... ولی...

 همه وجودم ملول از دیو و دد انسان آرزو میکرد و حالا میبینم یه فرشته کنارم  دارم ...

خواستم بگم بهترین همراه دنیا درسته که خیلی وقتها من رو ساپورت نکرده ...وقت مسابقه قایقرانی و کار هنری و رانندگی و خیلی چیزهای دیگه همراهم نبوده...یا مثلا بعضی وقتها خلاف انتظار و عجیب غریب عمل میکنه ...ولی حالا که  گرگها به روحم چنگ میزنند من رو محافظت کرده و میکنه ...

از حمایتت و همراهیت ممنونم ... هیچ کس نمیتونست تو این شرایط مثل تو درکم کنه و همراهیم کنه ...

جبران کنیم آقای همراه..............


پ.ن. نمیخواستم اینرو پابلیک بنویسم ...ولی من که گاه گاه غری از همراهم میزنم باید از بزرگترین همراهیش بنویسم .

پ.ن.۲ فقط اینو بگم شاید همه این برنامه ریزی ها برای دریافت نتیجه عکس بوده ...ولی واقعیت اینه که گوش شیطون کر بیش از هر وقت دیگه ای قدر نعمت رو هر دومون میدونیم !!!

پ.ن۳. کد خصوصی برای همراه:  همه این سالها این حمایت رو یک جا دیگه ازت میخواستم ... اون گذشته ها رو به همه این روزها بخشیدم ......

?مخمل بانو | در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 9:1 | پیوند  | 

دلگیری - دوست داشتن و توقع
درسته که زندگی آنقدر کوتاهه که فرصت تجربه کردن همه چیز وجود نداره و خیلی وقتها بهتره از تجربه های دیگران بیاموزیم .(هر چند معمولا همه این اصل رو به فراموشی میسپرند) ولی بعضی نقطه ها توی زندگی رو آدمی فقط باید خودش لمس کنه و تکرار و شنیدن از دیگران آدم رو به باور نمیرسونه! 

حالا در طی این حسهای شخصی و تطبیق اون با نکته های دریافتی من یه کشف مهم کردم...در بیشتر مواقع اگر کسی برامون مهم نباشه و دوستش نداشته باشیم و به قول قدیمیها خاطرش رو نخواهیم٬ رفتار و عکس العملهاش برامون مهم نیست !  از ته دل ازش دلخوری به دل نمیگیریم و در واقع این علاقه مندیمونه که برامون توقع و در نتیجه حساسیت به وجود میاره ! پس نمیشه انتظار داشت که آدم باید کم توقع باشه ! چون در اینصورت باید دوست داشتن رو کنار بذاره !

یادمه هر وقت با خواهر کوچیکه با دلخوری شکایت پیش مامان مخملی میبردیم میگفت:"واسه اینه که همدیگر رو خیلی دوست دارین !" و من همیشه فکر میکردم :"این مامانا هیچی نمیدونن... ما نه که هم دیگرو دوست نداریم که شاید از هم بدمون هم میاد ... اگه اینجور نبود که اینقدر بحث مون نمیشد..."

این حس دلگیری بارها تو زندگی افراد مختلف تکرار شد. و حالا میدونم که اگر روزی توقعم رو از کسی کم کنم و بی خیال همه رفتارهای خوب و بدش بشم در واقع دارم چشمم رو به روی علاقه ام به اون طرف میبندم !

?مخمل بانو | در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 19:15 | پیوند  | 

سرعت عمل
هنوز هم که هنوزه همچین صحنه هایی برام باور نکردنیه !

همراه مخملی باید گواهی نامه رانندگیش رو تمدید میکرد. یک جای پارک جلوی اداره مربوطه خالی شد. قبل از اینکه من برای پارک کردن اقدام کنم پرید پایین و من هم راهنما و دنده عقب و ... تا ترمز کردم و در فکر اینکه ماشین رو خاموش کنم یا نه برگشت و پرید تو گفت:" تموم شد بریم... من که گفتم زحمت پارک کردن به خودت نده ...الان میام " !

 هر دو مون متعجب از سرعت انجام کار یاد گواهینامه تمدید کردنهای ایران کردیم. این کار سه دقیقه هم طول نکشیده بود در حالیکه تو ایران ...

 

 

?مخمل بانو | در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 4:31 | پیوند  | 

و سالی گذشت...
بعد از سفر و گشت و گذار نمیدونم از کجا شروع کنم . از لطف بی دریغ دوستان نازنین و ساعات خوش و فراموش نشدنی  که با هم داشتیم بگویم یا از اتفاقات اخیر و مشغولیان ذهنی.

این چند خط را مینویسم که بگویم هستم و برگشته ام. خوبم و سپاس فراوان که به من این چند روزه سر زدید و سپاس برای اینکه همیشه به من سر زده اید !

راستش اینروزها تولد این کلبه مخملیه .به این فکر میکردم که چه بوده و چه شده. با اینکه عظمت دنیای مجازی را میدانستم باز هم تصور آنچه الان یافته ام برایم غیر ممکن بود. امروز  مفتخر از پیدا کردن یک دنیا دوست نازنینم. هیچ چیزی به اندازه این به من نچسبید که در مهمانی وینیپگر های نازنین پیش از آنکه من حقیقی را بشناسند با مخمل بانو آشنا بودند.

سپاس از همه شما عزیزانی که در این یک سال شادیها و غمهایم را همراه بوده اید . میدانم که گاهی چنان دردمند روزگار بوده ام که به جای بخشیدن ساعتی خوش لحظه تان را بر هم زده ام . راستش دلم نمیخواهد اینطور باشد ! ولی نمیدانم چگونه است که اینجا خیلی وقتها حکم سنگ صبورم را پیدا میکند و همانطور که همراه مخملی گفت شاید در یک روز عادی آنقدر که اینجا غرغرانه نوشته ام تلخ به نظر نیایم . اصلا شاید همین نوشتنهاست که تلخیهایم را کمتر میکند.

نازنینان ٬همراهیتان باعث افتخار من است. یک دنیا مهر تقدیم حضور پرمهر همه مهمانهای این کلبه مخملی. چه آنها که افتخار دیدارشان را داشته ام و چه آنها که تنها مخمل این کلبه را میشناسند.  

 

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 10:4 | پیوند  | 

تواناییهای گم شده
تا پیش از این پست "مدتها بود فارسی را با قلم و کاغذ ننوشته بودم ." راستش را بخواهید مدتها بود اصلا با قلم وکاغذ ننوشته بودم.

امروز با حالت غریبی این جمله را در دفتری قدیمی نوشتم و احساس کردم دست خطم چقدر برایم غریب است و نا خود آگاه در همین یک خط نوشته  قلم خوردگی دارم. برای من که زمانی جزوه نویس قهاری بودم با خطی خوانا و بدون قلم خوردگی این تغییر غریب بود و نشان از تنبل شدن دستهایم برای نوشتن داشت.

راستش گمانم همه زندگی همین است. به محض آنکه ممارست را به کناری بگذاری تواناییهایت خاک میخورند و اگر غافل شوی پیدا کردن آنها از یک انبار قدیمی خاک آلود مصیبتیست . شاید هم خیلی از آنها در گوشه ای از یاد بروند !

?مخمل بانو | در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 3:27 | پیوند  | 

ما آدمای عجیب...
هر روز نگران پیدا کردن چروکی زیر چشم و موی سپیدی بر سریم... دائم از گذر سریع زمان با خود و دیگران شکایت میکنیم ولی به سادگی روزی چند بار آرزوی گذر این زمان را داریم...

از انتظاری ساده برای گذر سریع زمان کاری٬ تماشای هر چه زودتر قسمت بعدی یک سریال٬ ...٬تا آرزوی گذر زمان برای گرفتن جواب یک امتحان ...گرفتن شغل ...آرزوی تشکیل خانواده ...حتی آرزوی دیدار...همه زمستان در آرزوی شروع بهار و تابستان...هنگام بهار دلتنگ رنگارنگی پاییز و  همه تابستان شکایت از گرما...

ما آدمهای عجیب...

?مخمل بانو | در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:8 | پیوند  | 

بهانه های شادی
کوچیک که بودم هر چند بیشتر مراسم تو خونمون برقرار میشد ولی گاهی مثلا بابی جونم یادش میرفت که تولدشه و حسابی تعجب میکرد ...

یا برای روز مادر که سالهای سال حتی قبل از اینکه روز مادر اسلامی تو ایران مد بشه خونه ما ۲۵ آذر برگزار میشد بعد از یه روز بی سر و صدا ما ها نقشه های کوچولومون رو میکشیدیم بابی جون هم با گل و شیرینی و یک کادوی مخصوص میومدن و مامی خانوم حسابی خنده رو لباش می نشست !!!از اینکه همه یادش بودیم ... اون موقع روز مادر تو بوق و کرنا نمیشد ...جمهوری اسلامی رو چه به این کارا برای یه روز طاغوتی ... برای همین هم خیلی خاص بود برای مامانیم اینکه یاد همه مونده !

ولنتاینی هنوز تو ایران باب نشده بود ... ولی خوب سالگردهای ازدواج ...و ....

خلاصه الان میفهمم تو اون روزهای خفقان اینا همه بهانه هایی بود برای شادی در خونواده کوچیک ما ...

من همیشه فکر میکردم چطور میشه همچین روزهای عزیزی رو  فراموش کنن آدما ...

اینجا از هفته پیش شایدم ده روز پیش همه جا زرق و برق ولنتاینی داره ...بسته بندی شوکولاتها ...شمعها ....

با این همه یاد آوری بازم این روز تو خونه ما فراموش شده ...مثل خیلی روزهای دیگه ...نمیدونم ...شاید اینقدر آدم بزرگ شدیم که دیگه هیچ گول زنکی نباید خوشحالمون کنه ....شایدم اونقدر گرفتاریم که جایی برای شادی نمیمونه ...

این روز رو به همه اونها که هنوز هم بهانه هایی برای شادی پیدا میکنن تبریک میگم: ولنتاینتون مبارک

 

پ.ن. اگه اینو نمینوشتم بدجنسی تمام بود ... ظاهرا ما هم تو خونمون هنوز بزرگ نشدیم یا بهتره بگم گاهی بهانه ای واسه شادبودن تو خونمون پیدا میشه ... یه کادو خوشگل و نوشیدنی و غذای اوکراینی مخمل بانو ...اگه غذا نمی پختم کلی وجدان درد میگرفتم

حالا واقعا نمیدونم آقای همراه خودش یادش بود یا اینو خوند یادش افتاد...هر چند همین جا اعلام میکنم  من ننوشتم که به کسی چیزی یاد آوری کنم!!!!اینجا مینویسم تا دلم سبک شه ...

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 19:20 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com