۱.گمونم دارم یه مرض مغزی میگیرم یا شاید هم گرفتم . شبها وقت خواب دوهزار موضوع برای نوشتن دارم و صبح که میخوام بنویسم اصلا نوشتنم نمیاد !!!
۲.این روزا سرم خیلی شلوغه . ولی در حالیکه باید یه عالم کار واجب رو انجام بدم به هر طریق ممکن وقتم رو با کارهایی که ضرورت کمتری دارن و بهم لذت میدن از آشپزی گرفته تا تمرینات هنری و نقشه برای کشیدن تابلو نقاشی واسه خونه جدید و ترتیب وسایل و دکوراسیون خونه نو و...میکشم و آخر شب حسرت روز رفته رو میخورم . این حالت خیلی بدیه که باعث میشه لذت از حال تبدیل به عذاب وجدان و حسرت بشه !!!
۳.هوا فوق العاده است . همه جا سبز و حداکثر حدود بیست درجه ...اصلا مثل شروع تابستونهای گذشته نیست . بیشتر مثل یک بهاره گرمه . ولی من برعکس همیشه از اومدن تابستون خوشحال نیستم .با اینکه یه عالم تحول خوب هم با این تابستون همراهه ولی یه غصه ته دلمه که هیچ راه حلی نداره و اونم گذر زمانیه که نمیتونم نگهش دارم !!!
"روزگار کودکی برنگردد دریغا "
هر روز که میگذره بیشتر مفهوم این شعر رو درک میکنم . با خواهر مخملی حرف میزدم دیروز . میگفت همیشه فکر میکرده قبل از تولد بیست و پنج سالگیش خودش رو میکشه تا سالهای جوونیش جاودانه شه !!!! ولی هنوز زنده است و آن سال گذشته! من هم به روی خوم نیاوردم که ...
بگذریم .....
میرم به قول روزمره نگار جان یه قورباغه قورت بدم که فعلا خوش بین بشم ....
پ.ن. دوست عزیزم داداش مطلبی را در خصوص "فتوای دانشمند مصری" در کامنتدونی مرقوم فرمودند که حیفم آمد دوستان دیگر از خواندن آن بی بهره بمانند . بنا براین اینجا اضافه اش کردم .
ابو صرصور داداش بي منظور حکايت كند از قطب العارفين و شيخ الواصلين الحاج عزت العطيه المصري..... عارفي که يم معرفتش بيکران است و ارباب شريعت از درك ادراکاتش ناتوان... همو که سر هستي را با دقايق طريقت به شاهراه حقيقت رهنمون گردانيد ....گويد روزي در محضر شيخ بوديم که ناگاه شيخ را حالت خلسه در ربود و مستغرق در يم کشف و شهود گشت .چون ساعتي گذشت بناگاه شيخ صيحه اي بر کشيد و جامه و دلق و زنار بر دريد و لخت و عور, بيهوش و بي شعور در کوي و برزن بناي دويدن کرد ,و اين عادت شيخ بودي که چون به کشف و شهود رسد جامه بر خود درد.
ميدراند جامه و زنار و دلق ..................................(لابراتوارش) عيآن در پيش خلق
چون شيخ کشف و شهود را انچنان مهم داند که در غم( لابرتوار) لخت نميماند. الغرض مريدان بدنبال شيخ دوان .افتان و خيزان.. کشان کشانش به خانقاه باز اوردند. چون ساعتي گذشت مريدان حالت بپرسيدند و التماس بسيار نمودند تا شيخ سر اين بازگويد...
شيخ گفت جماعت! سري بر من عيآن گشت که زين پس هيچ مرد و زني از اين امت به دوزخ نروند!!!! مريدان ملتمس بيان سر شدند .شيخ فرمود فتوا دهم تا زنان شير به مردان دهند, تا نا محرميت از ميان برود ,و چون نامحرميت نباشد لاجرم گناه نيز نباشد.
پيري در آن جمع بود خاموش .در دم زبان برگشود و گفت يا شيخ من در اين.. فتنه اي عظيم بينم که جمعي بسيار به خاک هلاک در افتند... شيخ گفت که اين چگونه تواند بود؟ پير گفت يا شيخ حکايتي از سلف مرا بياد آمد اگر اجازت فرمائي بيان کنم .گفت بر گو! گفت يا شيخ در زمانهاي قديم زن و شوئي مي زيستند که از دار دنيا پسري داشتند بسيار شرور
.مي نهد فلفل به زير دمب خر....................................... در شرارت تا ندارد اين پسر
الغرض خداوند به اين زن و شوهر نوزادي عطا فرمود.. آن پسر از شدت حسادت و غلبه شقاوت به صرافت هلاک آن نوزاد بر آمد. زهري مهلک تهيه نمود. هنگامي که مادر در خواب بود پستانش به آن زهر بيالاييد تا چون نوازد شير خورد هلاک گردد لکن يا شيخ دگر روز (پدر را مرده يافتند )!!!!!!!!!!!!!گويا آن بينوا براي محرميت بيشتر شير همي خواست خوردن !!!!!!!!!!!!!!!حال اگر پدارن, برادارن ,و يا همسران اين بانوان پستانهايشان را از راه حميت به زهر آلوده نمايند خلقي عظيم به خاك هلاک در افتند. و فتنه اي عظيم بود....!!!!! شيخ دگر روز فتوايش باز پس گرفت.........
میبرنم به سالها پیش....اون موقع که دنیامون کوچیکتر بود...
خرس کوچولوی پاستیلی قرمز....اون موقع هم با همه بچگی از خیلی از بچه های الان بیشتر میدونستیم ...آخه تجربه جنگ و تحریم و روزهایی که ما توش زندگی کردیم مگه گذاشت بچگی کنیم...
یادته وقتی توی پاگرد راهرو با هم بازی میکردیم و تو اون سن و سال کم نگران بودیم چرا خاطره نداریم ..اون موقع نمیدونستیم چه کوله باری از خاطره رو حمل میکنیم...نمیدونستیم که زمان خاطره ها رو میسازه...
خرس کوچولوی پاستیلی زرد....
یادته چقدر با هم دوست بودیم...خواهر کوچیکه رو سر به سر میذاشتیم ...با هم متحد میشدیم و اون تک می افتاد....آخه اون همیشه همراه ما نبود...یه وقتایی خبر چینی رازهای کوچولومونو میکرد ...به ته طغاری(؟) بودنش مینازید و ....راستی چرا رازامون رو ازش مخفی میکردیم...
خرس کوچولوی پاستیلی نارنجی...
یادته دوست داشتی خلبان شی ...این یکی میارتم به حال...بهت فکر میکردم...آدم عجیبی شدی...مهربون نیستی...شایدم هستی ولی اینقدر عرصه بهت تنگ شده و از آینده ات میترسی که مهربونی زیر احساسات دیگه ات گم شده ...میدونی تو همه این چند سال چقدر کم با هم حرف زدیم...
میدونم سخته ساختن خونه آرزوها...میدونم تو اون مملکت اگه خودت باشی و خودت همه چی محال به نظر میرسه . اینجا اومدن رو توصیه نمیکنم...اونم راه سختیه ...میدونم هر کار ازت بر میومده کردی...گاهی خامی کردی ..و.لی برای یه آدم تو سن و سال تو بد هم نبوده ...درسی خوندی ...کاری داری ...ولی خونه و ماشین و شروع یه زندگی تو اون شهر با حقوق کارمندی....بعد هم خرج یه خانواده !!!
برات نگرانم ...برای همه جوونهای تو سن و سال تو با شرایط تو ...
خرس کوچولوی پاستیلی سبز....
میدونم اینجا رو نمیخونی ....ولی تولدت مبارک...یه سال دیگه خاطره...بازم کوله بار سنگین تر خاطره...تو هم به این توجه میکنی؟ تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم تا سال دیگه تولدت همه چیز برات راست و ریست بشه ...مگر معجزه شه ؟!!؟نه ؟!؟!؟!؟...راستی در مورد دعا هم دیگه به شک رسیدم ...گاهی از این کلمه خندم میگیره ...ولی وقتی بهش شک میکنم ته دلم خالی میشه ...انگار که همون تصور هم دل گرمیش بهتر از انکاره ...کاش یه پاستیل تیره داشتم الان تا احساسمو تعریف کنه ....ولی مزه اون تیره ها رو دوست ندارم !
پس یه سبز دیگه بر میدارم ...حتی تو روز تولدت هم بهت اجحاف شد .چون لباسهای عیدت میشد کادوی تولدت ...معمولا هم جشنی نبود ...آخه با هیاهوی عید تحت شعاع قرار میگرفت ...چهار روز به عید...کی حوصله بهم زدن همه جا با یه مهمونی رو داره ؟؟؟ولی آخرین روزهای اسفند ...من و تو یواشکی سر کمدی که مامان شیرینی آجیلهای تازه خریده شده رو گذاشته در حال ....وای به حال سر رسیدن خواهر فضوله نه ؟!؟!؟!؟ راستی امسال که تخمه شور میخوری یادم کن .... به سالهای بعد هم که برای خونه خودت باید خرید عید کنی فکر نکن ...وقتی زمانش برسه فکر میکنی ....
راستی الان خواهر کوچیکه خانمی شده ...زندگی و کوله بار خاطره ...دل تنگ لحظه هایی شدم که با هم آقایون رو قال بذاریم و تا خود صبح حرف بزنیم ...
خواب دیدم بازم جنگه ...ما دنبال جایی واسه مخفی شدن ... تعدادی سرباز خونه به خونه وارد میشن و هر کی که پیدا میکنن شلیک میکنن... سربازها وارد خونه ای میشن که من هستم...اززیر میزی که پنهان شدم اونها رو که در حال رگبار بستن به آدمهای ترسان سر راهشون تو خونه هستن نگاه میکنم ...اونا پاسدارن...از کشور مهاجم نیستن...ایرانین و ...
به محض اینکه یکیشون منو زیر میز پیدا میکنه و تفنگش رو به طرفم میگیره از خواب میپرم ...
کابوسهای جنگ نسل من هیچوقت تموم نمیشه !!!