داشتم به عادت هر شب تو سایت صبحانه چرخ میزدم که به این لینک راجع به از بین رفتن درختهای چنار در خیابان ولیعصر رسیدم و یه دفعه به بیست و چند سال پیش سوار رنوی پدر تو اون خیابون رفتم . اولین بار دارم از لفظ بیست و چند سال استفاده میکنم . علامت اینه که ما هم کم کم داریم ... ب...له ...
داشتم میگفتم ... یادم اون موقع تازه به قول خودم سعی میکردم شکل خیابونها رو حفظ کنم . خیابون ولیعصر به خاطر چنارهاش خیلی خوب تو ذهنم جا گرفته بود . خودمو قاطی آدم بزرگا حساب کردم و گفتم :
- بابایی ! اسم این خیابون چیه ؟
بابی جون هم که دل خوشی از زمونه و اسم جدید خیابون نداشت و دز عین حال هم نمیتونست به خاطر جبر زمونه اسم قدیمی رو به زبون بیاره و یا شایدم از این نگران بود که ما جوجه جیک جیکی ها اونو جلوی آدمایی که صلاح نیست بگیم گفت :
خیابون خدابیامرز!
من و برادر هم که اون موقع مامانی بهمون یاد داده بود که هر وقت اسم نن جون (با فتح ن اول ٬ احتمالا کمی با کلاس شده ننه جونه (: ) رو میاریم بگیم نن جون خدابیمرز فکر کردیم اون خیابون رو به اسم نن جون ما اسم گذاری کردن و هر وقت از اونجا رد میشدیم هم برای اینکه اظهار فضل کنیم که ما خیابون رو شناختیم و هم اینکه شاید بگی نکی کیفی هم بکنیم دو تایی یک صدا میگفتیم " خیابون نن جون خدابیامرز!!!"
بابی جون هم از خوشحالی اینکه ما جلو غریبه ها بند آب نمیدیم و در عین حال به قول خودش اسم جدید مزخرف رو نمیگیم چیزی نمیگفت .
وقتی بزرگتر شدیم هنوز اونجا رو خیابون خدا بیاورز صدا میکردیم .
امروز که این مطلب رو خوندم دیدم که واقعا اونجا داره میشه خیابون خدا بیامرز!!!!
واقعا که یاد اون روزها بخیر. چه بیدرد بودیم و شاد . نه بیدرد درست نیست . بار جنگ همیشه رو دوشمون سنگینی میکرد و شبها ما رو بیدار نگه میداشت و هنوز هم وقتی خوابش رو میبینم با عرق سرد بیدار میشم .
بهتره بگم چه کودک بودیم و شاد . با همون دنیای کوچک به دور از مسوولیتهای آدم بزرگا !!!
