میبرنم به سالها پیش....اون موقع که دنیامون کوچیکتر بود...
خرس کوچولوی پاستیلی قرمز....اون موقع هم با همه بچگی از خیلی از بچه های الان بیشتر میدونستیم ...آخه تجربه جنگ و تحریم و روزهایی که ما توش زندگی کردیم مگه گذاشت بچگی کنیم...
یادته وقتی توی پاگرد راهرو با هم بازی میکردیم و تو اون سن و سال کم نگران بودیم چرا خاطره نداریم ..اون موقع نمیدونستیم چه کوله باری از خاطره رو حمل میکنیم...نمیدونستیم که زمان خاطره ها رو میسازه...
خرس کوچولوی پاستیلی زرد....
یادته چقدر با هم دوست بودیم...خواهر کوچیکه رو سر به سر میذاشتیم ...با هم متحد میشدیم و اون تک می افتاد....آخه اون همیشه همراه ما نبود...یه وقتایی خبر چینی رازهای کوچولومونو میکرد ...به ته طغاری(؟) بودنش مینازید و ....راستی چرا رازامون رو ازش مخفی میکردیم...
خرس کوچولوی پاستیلی نارنجی...
یادته دوست داشتی خلبان شی ...این یکی میارتم به حال...بهت فکر میکردم...آدم عجیبی شدی...مهربون نیستی...شایدم هستی ولی اینقدر عرصه بهت تنگ شده و از آینده ات میترسی که مهربونی زیر احساسات دیگه ات گم شده ...میدونی تو همه این چند سال چقدر کم با هم حرف زدیم...
میدونم سخته ساختن خونه آرزوها...میدونم تو اون مملکت اگه خودت باشی و خودت همه چی محال به نظر میرسه . اینجا اومدن رو توصیه نمیکنم...اونم راه سختیه ...میدونم هر کار ازت بر میومده کردی...گاهی خامی کردی ..و.لی برای یه آدم تو سن و سال تو بد هم نبوده ...درسی خوندی ...کاری داری ...ولی خونه و ماشین و شروع یه زندگی تو اون شهر با حقوق کارمندی....بعد هم خرج یه خانواده !!!
برات نگرانم ...برای همه جوونهای تو سن و سال تو با شرایط تو ...
خرس کوچولوی پاستیلی سبز....
میدونم اینجا رو نمیخونی ....ولی تولدت مبارک...یه سال دیگه خاطره...بازم کوله بار سنگین تر خاطره...تو هم به این توجه میکنی؟ تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم تا سال دیگه تولدت همه چیز برات راست و ریست بشه ...مگر معجزه شه ؟!!؟نه ؟!؟!؟!؟...راستی در مورد دعا هم دیگه به شک رسیدم ...گاهی از این کلمه خندم میگیره ...ولی وقتی بهش شک میکنم ته دلم خالی میشه ...انگار که همون تصور هم دل گرمیش بهتر از انکاره ...کاش یه پاستیل تیره داشتم الان تا احساسمو تعریف کنه ....ولی مزه اون تیره ها رو دوست ندارم !
پس یه سبز دیگه بر میدارم ...حتی تو روز تولدت هم بهت اجحاف شد .چون لباسهای عیدت میشد کادوی تولدت ...معمولا هم جشنی نبود ...آخه با هیاهوی عید تحت شعاع قرار میگرفت ...چهار روز به عید...کی حوصله بهم زدن همه جا با یه مهمونی رو داره ؟؟؟ولی آخرین روزهای اسفند ...من و تو یواشکی سر کمدی که مامان شیرینی آجیلهای تازه خریده شده رو گذاشته در حال ....وای به حال سر رسیدن خواهر فضوله نه ؟!؟!؟!؟ راستی امسال که تخمه شور میخوری یادم کن .... به سالهای بعد هم که برای خونه خودت باید خرید عید کنی فکر نکن ...وقتی زمانش برسه فکر میکنی ....
راستی الان خواهر کوچیکه خانمی شده ...زندگی و کوله بار خاطره ...دل تنگ لحظه هایی شدم که با هم آقایون رو قال بذاریم و تا خود صبح حرف بزنیم ...
