مخمل بانویی که ما باشیم در دوران دانش آموزی از همون بچه درس خون حرصی ها بودیم که همون روز بیست و نهم اسفند شروع به انجام تکالیف صادر شده و بعضا پیش بینی شده میکردیم .یکبار هم این موضوع را قبل از وقوع هرگونه نوروزی پیشاپیش مرقوم کردیم !!! (این رو هم بگم که در این دوران طلایی نوروز یک سری از دفترها ازجمله ریاضی و علوم رو هم پاکنویس می نمودیم که هر چی الان فکر میکنیم نمیدونیم چرا!!! آخر سالی اون پاکنویسه چی بود موندیم !)
الان هم همون کار رو میخوام تکرار کنم ...میخوام پیشاپیش بگم رنگ و بوی عیدنوروز این ور دنیا چه جوریه !
يادمه بچه که بودم هميشه از اين موضوع معمولي شاکي بودم... به نظرم همه يه جور مينوشتن... معمولا ديد و بازديد و يا مسافرتي چيزي و ولي حالا که ميخوام همون انشا رو اينجا بنويسم دلم همون رنگ و بوی تکراری رو میخواد.
راستش نوروز اینجا بوی بهار نمیده ...اینجا هنوز برف رو زمینه و به محض اینکه هوا داشت برق بهاری نشون میداد آنچنان سرد شد و برفی بارید که گویا تازه ننه سرما قدم مبارک رو بر شهر و دیار کنونی ما نهاده !
اون ور دنیا از اول اسفند همه شروع به خونه تکونی میکنن ولی اینجا این وقت سال اوج کار بچه هاییه که مشغول تحصیلند. کارگر عید و این حرفها هم که ....اختیار دارید ...اینجا خودتی و خودت ...
معمولا کمد هاو کتابها به شیوه تام و جری مرتب میشه ....ولی مخملی که ما باشیم امکان نداره هفت سین نچینیم...هر جور هست سبزه ای راست و ریست میکنیم و معمولا چند سنجد تو فریزر مونده که پوست دورش ریخته هم مهمون سفره ماست ...سمنو البته هیچ وقت تو سفره اینور دنیایی من نبوده ...ولی سیر و سرکه و سکه و سیب و سماق و حالا چون شمایید سپند رو همیشه داشتیم ...یه حافظ و یه قرآن کوچولو .... و اما آینه ...شمعدان ....چیزی هست که بگیم سفره مون بدون آیینه و شمع نیست ...ولی تو ایران تو خونه کلثوم ننه هم همچین آینه ای تو سفره نمیشینه !!!
ماهی تپلی قرمز (به یاد بادکنک سفید ) هم داستانیه!!! میریم به فروشگاه حیوانات خانگی۱ و معمولا هیچی نمیخریم و برمیگردیم ...علتش هم اینه که ماهی قرمز های ما ظاهرا خوراک ماهی های دیگرند.برای همین معمولا وقتی میگی یه دونه یا دوتا از این میخوام توضیح میدن و میگن شش تا یک دلار و بعد میپرسند" برای چی میخواهید؟" توضیح رسم سال نو رو که میشنوند میگن" ولی این ماههی ها گارانتی نداره
و ممکنه همین امروز بمیره ..."
آقای همراه هم که همه ساله تراژدی بعد از مرگ ماهی رو تو خونه ما به یاد داره منو کشون کشون از مغازه میاره بیرون ...و منم مثل یه مخمل فسقلی پا میکوبم که :ماهی کوچولووووووووووو میخواممممممممممم!!!! ولی خوب بی فایده.... بر میگردیم خونه ...
تنگ ماهی رو با آب پر میکنم و چند پر گل و سکه میندازم توش!!! تا تو سفره مون روشنایی آب باشه !
پس تا اینجا معلوم شد سفره ما چی داره و چی نداره ...آجیل و شیرین ایرانی هم که هیچی ...قبلا گفتم اینجا هیچی نیست ...
وقت سال تحویل یه انتخاب اینه که لپ تاپ نزدیک سفره و یک رادیوی ایرانی همراه ما باشه و خودمون تنها باشیم ....دعای عید رو میخونیم و من تو ذهنم پدرم رو بالای سفره تصور میکنم قرآن و عیدی و دشت لای قرآن...و اشک تو چشمم حلقه میزنه ...حال و هوای ما از عید فقط تو همون چند ساعت خلاصه میشه ...عیدی لای قرآن هم خبری نیست....![]()
ولی معمولا ترجیح میدیم با یکی دوتا خانواده دیگر ایرانی با هم سال رو تحویل کنیم تا دلمون خیلی نگیره !
البته همه اینا منوط به اینه که ساعت تحویل سال سر کار نباشیم ...امسال آقای همراه اون موقع سر کاره و منم همون موقع تازه رسیدم خونه ...نمیدونم چطوری خواهد گذشت !
واما دید و بازدید ها و نشستن ها
...داستانیه که تو قسمت بعد براتون مینویسم ...چون به اندازه دنیا خوابم میاد ...از نوشتن اینها هم حسابی دلم هوایی شد .
سبز باشید![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
