برای همه سایه ها... برای همه شیرزنانی که به دنبال تغییر برای برابریند... *
مخمل کوچک و بازي های دخترانه :
مخمل و دختر همسایه سایه: کودکانه ميدويديم بازي ميکرديم.
مخمل: من مامان تو بابا ... مخمل هميشه دوست داشت مامان بازي باشه. مخمل ظرافت و مهر مادري را دوست داشت. مخمل آرايش مو با شانه کوچک و پختن غذا در قابلمه هاي پلاستيکي با ميوه هاي خرد شده و بيسکویيت را دوست داشت... ولی سایه میخواست که پدر باشه... میگفت پدر نان آور است و قدرت دارد... اگر اشتباهی کنی میتواند با کمر بند تو را بزند...
وقتی سایه خیلی پدر میشد مخمل میدوید و میگفت: مامان سایه بازی بلد نیست ...بازی را خراب میکند...میگوید زن را باید زد...
اما مخمل دوست داشت که زن باشد.
مخمل و داداشي:
سهم مخمل موهاي شانه کرده و ناخن هاي لاک زده و نوازش داستان پدر بر سر دخملک و بوسه هاي مادر و شعر به کس کسونش نميدم بود و سهم داداشي خريد دفتر نقاشي واسه مخمل ...
سایه میگفت غذای بهتر مال داداشیشه ...باباش همه جا اونو میبره ... سایه میگفت باید تو باقی مونده دفتر داداشیش نقاشی بکشه ... سایه به النگو و لاک مخمل نگاه میکرد و میگفت خوش به حالت ...بعد میگفت کاشکی من پسر بودم ...
ولی مخمل بازم دوست داشت دخملک باشه...
مخمل و مدرسه:
مخمل کوچولو تو مانتو و مقنعه اش گم شده بود.
کشيدن کيف و مواظبت از مقنعه براي اينکه موهایش پيدا نشود سخت بود... مخمل رنگ تيره دوست نداشت... ولي بايد همه چي سرمه ای و سياه می بود...
مامي مخمل مهربون زير مقنعه اش توري دوخته بود تا اون رو از سیاهی و سادگي در بياره ... ولي خانوم مديره چاق و بد اخلاق مامان مخمل رو صدا کرد و گفت تور رو بچين!!!
مخمل فکر کرد وقتي برم خونه دامن چين دار و بلوز قرمزم رو ميپوشم و به موهام پاپيون ميزنم ...
مخمل بازم دختر بودنش رو دوست داشت...
بابا مخمل مي گفت دختر چشم و چراغ خونه است..
مخمل را همين بس...
سایه میگفت بابام بهم میگه نون خور اضافی...مخمل نمیدونست این یعنی چی!
وقتی قصه زنده به گور کردن دخترها رو معلم دینی گفت سایه گفت آخه اونا نون خور اضافی بودن...مخمل لرزید...
مخمل بزرگتر شد...
حالا ديگه سنگيني نگاه ها رو حس ميکرد... مامان مخمل نگران راه دبيرستان و خانه بود... مخمل احساس نا امني مي كرد و صبحها با بابا مخمل مي رفت و عصرها مامان مخمل به دنبالش ميومد...
مخمل داستاناي دخترانه ميخواند و ميشنيد... ولي نميخواست تجربه کنه. چون مخمل دختر خوب مامان بود و دوست داشت مامان هميشه بهش افتخار کنه...
یه روز زنگ آخر سایه رفت تو دستشویی مدرسه . شلوار جین پوشید و کمی لباش رو قرمز کرد ... مدیر مدرسه اومد ...زنگ زد و بابای سایه رو خواست ...فردا سایه جلوی دهانش رو با دستمال گرفته بود...میگفت تب خال زده ...مخمل دلش لرزید....
مخمل آرامک با رژ مامان لبهايش را رنگي کرد... مامان ناگاه ديد و مخمل غرق خجالت از اينکه ديگر دختره خوب مامان نيست از دختر بودن خجالت کشيد...
اگر پسر بود نيازي به رنگ کردن لباش نبود ... ولي حس زيبايی و جلب نظر باز هم برنده شد... آنروز مخمل با غصه پر شد و ترديد کرد... ولي باز هم زن بودن را دوست داشت...
مامان براش یه رژ صورتی خرید ...قول داد هر وقت مامان اجازه داد لباشو رنگی کنه ...
دختر هنوز چشم و چراغ خانه بود... هر چند همه مواظب مبادا سنگي چراغ را بشکند يا به چشم اسيب بزند...
سایه میگفت میگن باید شوهر کنم ...
مخمل لرزید ... مگه هنوز ما بچه نبودیم ...سایه میگفت باباش میگه دختر بی آبرویی میاره...
مخمل بزرگتر و مستقل تر شد...
در راه دانشگاه با شتاب ميگذشت مبادا زبان گزنده و زننده رهگذري زن بودنش را به تمسخر بگيره... تو تاکسي خودش را جمع مي كرد يا جلو مينشست با حساب کرايه دو نفر... نگاه زشت پيرمرد اتاق زيراکس و تماس کريه دستش وقت تحويل جزوه رو میفهمید... مخمل بزرگتر شده بود و حقايقي رو ميديد...
زن بودنش او را از سربازي نجات داد و ميتوانست ادامه تحصيل بدهد و يا کار کند...
حالا مخمل انقدر بزرگ شده بود که چالش هاي جامعه براي زن را حس كند... زندگي دو گانه خانه و بيرون از خانه ... محدوديت انتخاب... ترس از بي امنتي و کمين کفتارها براي انکه در خيابان کوچه و ماشين گزندی به او رسانند.
مخمل تفاوتها را بیشتر حس میکرد...
از سایه بی خبر نبود...به زور او را با پسر عمویش عقد کرده بودند...چون ساعتی وقت مرگ مادربزرگ با اون پسره لات تنها شده بود...
مخمل حالا فرقها را میفهمید...اجبارها ...معنای بی آبرویی ...
حالا قصه تلخ زندگي خاله جان با آن همه اقتدار کنار همسر را براي فرزندانش ميفهميد... دخترکاني که براي رهايی از ظلم پدر به قفس شوهر گرفتار آمدند و بعد فرزندي که وسیله ای بود تا مادر غم درونش را با محبت او فراموش کند...
ولی هنوز چشم و چراغ خانه بود...مخمل با همه اینها زن بودن را دوست داشت...
طلاق داستاني بود وقتي عقد نامه را خواند... دانست قوانين چقدر مرد نوشته اند...
سایه دختر دار شد ولی با آنکه مخمل عاشق دختر بچه بود و میدانست چشم و چراغ خانه است آه کشید...
مخمل زن بودن را دوست داشت و دوست دارد...
مخمل دوست داشت دخملکی داشته باشد...
مخمل پرید تا به جایی رسید که میگفتند میتوان دخملکی داشت بی ترس از کفتارها و تحقیرها ...
مخمل نگران سایه بود و دخملکش... مخمل نمی توانست خوشحال باشد...
مخمل خواند که شیرزنانی به دنبال تغییرند... به دنبال تغییر مرد نوشته ها برای سایه ها...
مخمل میدانست پریدن راه چاره نیست... مخمل میخواست کاری بکند... ولی درگیر زندگی شده بود... مخمل خجالت زده قصه ها را دنبال کرد...فکر کرد شاید در سرزمین آرزوها من هم سایه شده ام ...
*و برای فرزانه نازنین ...
