تبليغاتX
مخمل
مخمل
جوجوی کوچیک ما
وقتی جوجه کوچیک ما یک هفته به آخر فروردینی  پا به این دنیا گذاشت زمانی بود که من احساس میکردم برای خودم خانمی شده ام .لباسهایم از دامنهای چین دار کودکانه فاصله گرفته بود و بادیدن پسرکان بزرگتر گونه هایم شرمگین میشد.

 جوجه کوچولو خیلی ریزه میزه بود و دوست داشتنی. یادمه وقتی رفتم بیمارستان که ببینمش مثل سیمبا روزی که به دنیا آمده بود و دست میمون دانا جماعتی رو که به ملاقاتش اومده بودن رو نگاه میکرد سرش رو از لای پتو بیرون آورده بود و چنان هوشیار اطرافش را نگاه میکرد که به سختی میشد باور کنی تنها ساعتی از دنیا آمدنش میگذرد. پرستار با اشتیاق گفت "خوشگله نه ؟" و من داشتم به چشمهای خاکستری آبیش فکر یکردم که به رنگ چشمهای کودکی خودم بود و نبض سرش که تند تند میزد و فکر کردم به اینکه چرا اینگونه نرم است و میزند. بعد فکر کردم چرا جوجه اینقدر ریزه میزه است . پسر باید قد بلند باشد.

پرستار دوباره پرسید "خوشگله نه ؟؟؟"و من نمیدانم چرا گفتم" نه!!!" در حالیکه جوجه یکی از زیباترین نوزادان آنجا بود. پرستار گفت : " البته خوب نیست پسر زیاد خوشکل باشه! هر چند این هست! "

هنوز گیج بودم .

 شلوار کوچولوی زرد رنگی برایش دوخته بودم که بعدها مامان پوشاندش. هر چه زنگ حرفه و فن میدوختم و میبافتم برای جوجه کوچکم بود.  

جوجه واسه سنش همیشه باهوشتر بود . کلمات رو یکی بعد از دیگری یاد میگرفت حتی جملات و کلامات انگلیسی که یادش میدادم .

جوجه ریزه میزه بزرگ میشد ولی هنوز بوسیدنش مزه شوکولات میداد. جوجه کوچولو همه نمره هاش بیست بود. اگه یه روز یکی نوزده میشد از خجالتش از من از اتاق بیرون نمی آمد و من نمیدانم چرا!!!

شب آخری که می آمدم جوجه کوچولو به دستهام آویزون بود. وقتی نگاش میکردم نمیتونستم بغضم رو که به ترکیدن میرفت کنترل کنم. مجبور بودم رویم رو به سمت دیگری کنم تا اشکم را نبیند.

جوجه من هنوز هم بوسهایش مزه شوکولات میداد.آخرین بوس شوکولاتی را گرفتم و گفتم:" درست را خوب بخوان . پسر خوبی باش . آینده ات را بساز. زودی می آیم . مواظب مامان و بابا باش."

سال گذشته که ایران بودم جوجه من مردی شده بود. بوسهایش دیگر مزه شوکولات نمیداد با اینکه هنوز صورتش نشانه هایی از بچگی داشت ولی وقت بوسیدن تیغ تیغی به پوست صورتم میخورد. گفتم :"اگرچه بزرگ شدی ٬ واسه من جوجه ای ! میدونی اینو ؟؟" گفت "چاکریم !"

نگران کنکور سال بعدش بود. هنوز هم شاگرد زرنگی بود و هست. روزی از آن روزها معاون مدرسه اش زنگ زد و مادر را به مدرسه خواست . من با مامان رفتم. جوجه نگران و خجالت زده بود. همه تنبیه و بیرون نگه داشتن از کلاس و تلفن اضطراری به خاطر نرفتن به صبحگاه مدرسه در آنروز بود. نمیدانستم چه بگویم .و این آرامشی بود که کادر مدرسه برای شاگردانش به ارمغان آورده بود !

دیشب با جوجه تلفنی حرف میزدم . صدایش میلرزید. گفت یک ماه دیگر تا کنکور مانده . پرسید" لپ تاپم چطوره؟" . گفتم:" منتظر اینکه جوجه مهندس صاحبش بشه !" گفت :"خدا کنه مجبور نشه تا سال دیگه صبر کنه !"

از داستانهای تقلب در کنکور میگفت و از همه ترسهایی که همه در موقع خودمون تجربه اش کردیم. حالش را میفهمم ولی باور ندارد. گفتم : "کلی انتخاب داری . نگران نباش ! "گفت :"خودم را به یکی دو دانشکاه محدود کرده ام ." امیدوارم به جایش عاقلانه فکر کند.

گفتم:" جوجه جانم برایت دعا میکنم ." میدانستم این حرف آرامش میکند. گفت :"چاکریم !" گفتم:" تو برایم همان جوجه ای و بس !"

?مخمل بانو | در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 4:9 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com