نا خود آگاه به حکایت زندگی فکر میکنم ...
به سالهای سال پیش وقتی مادربزرگ مخملی میگفت:" عزیزم تو هنوز جز فرشته هایی ...هنوز گناهی نداری ... دعاهات بر آورده میشه !" وقتی خواهر کوچیکه تو خواب لبخند میزد و مامان بزرگی میگفت: " داره خواب فرشته ها رو میبینه و باهاشون بازی میکنه" و من فکر میکردم:" با اینکه منم طبق گفته مامان بزرگی جز فرشته هام چرا هیچ وقت خوابشون رو نمیبینم و باهاشون بازی نمیکنم ؟؟؟" "شاید به خاطر یواشکی خوردن کیت کتهای تو یخچاله ... شایدم به خاطر اینکه اونروز که شیطون گولم زد و نونی رو که تو بشقابم بود یواشکی انداختم دور تا نخورمش...."
از مامان مخملی میپرسم: " من میرم جهنم ؟" و اون با یه بوسه رو لپم میگه : "کی گفته قربونت برم ...تو هنوز فرشته ای..."
و من نگران روزی که دیگر فرشته نباشم میرم که بازی کنم ...
زندگی وپیچ وخمها گذشتند ...بی خبری و کودکی مظلوم و ساده پرید . روایت زندگی ما را انسانهایی کرد که برای دور ریختن نان بهانه ای میابیم و توجیهی ... کاش توجیهات فقط مال نان بود ...برای همه کارمان توضیح داریم و دژم که چرا حالا که عاقل تریم و همه کارهایمان دلیل دارد جز فرشته ها نیستیم ...
ساعتی گذشته است و من در فکر... جعبه کنار دستم را نگاه میکنم و فکر میکنم شاید برای وسایل جدیدتر روزی استفاده ای یافتم ...خیلی از قدیمی ها هم یاد آور خاطره اند...شاید هم روزی به کار آیند....و بعد فکر میکنم اگر خدا هم برای بردن آدمهاش مثل من شک و وسواس داشته باشه چقدر سخت آدمها رو ...کوچیک و بزرگ از زندگی جدا میکنه و به شوتر بزرگش پرت میکنه !!!!
