مخمل
کارتها را روی هم میچینم . ساختمان کارتیم شکل زیبایی به خود میگیرد. رویا در آن جاری میشود.هر کارت را با خشتی که در تلاشهایم برای دنیای اطرافم چیده ام از روابط و آشناییها گرفته تا اهداف کوتاه مدت و بلند مدت زندگیم مقایسه میکنم. هر چه بالاتر میروم گویا به برنامه های بلندمدت تر و روابط حساستری دست یافته ام و احتیاطم برای قرار دادن کارت بعدی بیشتر میشود. پنجره باز است و بادی نخواسته همه را بر هم میریزد....
?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 22:48 | پیوند
| دوباره چیدنش زمان میبرد.... از آن منصرف میشوم.... فکر میکنم کاش از نو شروع کردن همه چیز آسان بود ... ولی ... وقتی آموختی که ترس از باد هست احتیاط همراهت میشود و لذت شیرین بی پروایی را از دست میدهی. دو راه داری ...یا سراغ چیدن نروی و یا پنجره را ببندی !!! هر کدامش تلخی خود را دارد.