که میشناختندش همه به عنوان مردی پرکار و پر زور
همسری داشت و خانوادهای ٬ شغلی داشت و آینده ای
و همه کارهایش حساب و کتاب داشت.
یک روز مانوئل گارسیا که مینالید از درد معده
به درمانگاه رفت که پیدا کند علت درد را
معلوم شد که بدنش گرفتار سلولهای سرطانی شده
و یادش رفت که قانون حیات چیست
و اینطور بود که مانوئل گارسیا ٬ اهل شهر میلواکی
تن به معاینات مفصل پزشکی داد
و یکمرتبه احساس کرد که عمر سی و نه ساله اش
مثل ساعت شنی ذره ذره از دست میرود.
مانوئل گارسیا با درد نالید :"چه باید بکنم "
پزشک پاسخ داد :" اصولا دو راه داری: یا سرطانت را درمان نکنی و تن به مرگی زود رس بسپاری
یا معالجه کنی ٬معالجهای دردناک و بدون کوچکترین ضمانت."
و اینگونه بود که ادیسه شخصی مانوئل آغاز گشت.
چه شبها که چشم بر هم ننهاد و تن به شیمی درمانی داد
و انعکاس قدمهای پرستاران در راروهای خلوت به او گفت که لحظه ها و ساعتها در گذرند.
با این آگاهی که چیزی در درونش داشت او را به تحلیل میبرد .
مانوئل گارسیا لبریز شد از یاس
تا آن روز بیست کیلو خرج سرطان کرده بود
و حالا صدقه سر داروها موهایش هم رفته بودند از دست
نه هفته از معالجات گذشت ٬دکتر آمد سراغش و گفت :
"مانوئل ٬ ما انجام دادیم آنچه که از دستمان بر می آمد. سرطان تو از حالا به بعد از
دست ما خارج است و بستگی به خودت دارد"
مانوئل نگاهی به چهره اش در آینه کرد و غریبه غمگین و افسرده ای دید رنگ پریده و چین و چروک افتاده
و تنها و ترسیده . بیمار ومنزوی و لبریز از حس دوست داشتنی نبودن
شصت و یک کیلو وزن و سری تاس
یادش از "کارمن" آمد و در شصت سالگی بی او
و چهار فرزندش بدون پاپا
بازی با ورق روزهای پنجشنبه خانه خولیو
و هرکار دیگری که دوست داشت انجام بدهد و نداده بود
روزی که میخواستند مرخصش کنند بیدار شد از خواب
و شنید که دور تختش صدای رفت و آمد می آید
چشمانش را باز کرد و با این خیال که هنوز خواب است
همسرش و چهار فرزندش را دید که مو به سر نداشتند
مانوئل پلکهایش را زد به هم و دوباره نگاه کرد
باورش نمیشد :پنج کله تاس پهلو به پهلوی هم
و حتی یک کلمه هم حرف نمیزدند
ولی یکمرتبه چنان زدند زیر خنده که گویی فریاد میزدند
و راهروی بیمارستان از صدای خنده پر شد.
به او گفتند "رفیق ما اینکار را برای تو کردیم "
و او را با صندلی چرخدار به ماشینی که قرض کرده بودند بردند و خواندند :
Amigo, estamos contigo ves ...
و اینگونه بود که مانوئل گارسیا به خانه بازگشت.
و پایین آمد از صندلی چرخدارش جلوی آپارتمان کوچکش
و به نظرش آمد که مجتمع برای یک روز یکشنبه عجیب خالی است
نفس عمیقی کشید و کلاهش را درست کرد
ولی قبل از آنکه بتواند وارد شود در جلویی باز شد و
و یکمرنبه مانوئل چشم باز کرد و دید آدمهایی که میشناسد
پنجاه صورت دوست داشتنی دوست و فامیل
با کله های از ته تراشیده دوره اش کرده اند و میگویند:"دوستت داریم !"
و اینگونه بود که مانوئل گارسیا٬ آدمی سرطانی
که پدر بود شوهر بود و همسایه بود و دوست بود
با بغضی در گلو گفت :"من نیستم یک سخنران خوب
اما چیزی هست که باید بگویم
با سرطانم و سر بی مویم ٬ عجیب تنها بودم
حالا شما کنار من هستید به شکر خدا
به خاطر نیرویی که به من میدهید خدا حفظتان کند
و تا زنده ام به عشق زنده ام
و تا زنده ام به عشق زنده ام ."
این داستان نوشت دیوید روث برگرفته از کتاب "نغمه عشق" ترجمه خانم پروین قائمی و البته با اندکی تغییر بود.
این کتاب یکی از بهترینهاییست که خوانده ام و خواندن آن را به دوستان توصیه میکنم.
