تبليغاتX
مخمل
مخمل
قسم به اون پرستو که بالشو شکستن ...
از دیروز صد بار این صفحه رو باز کردم و بستم . یک خطی نوشتم و پاک کردم ...

شاید هیچ کس از خوندن این جمله به اندازه من جا نخورده باشه ! " مهستی درگذشت " اونم با حالتی که من خبر رو خوندم .

راستش یادمه چند ماهه پیش پروانه عزیزم پی نوشتی نوشته بود که مهستی دچار سرطان روده شده و اینم ایمیلش اگه میخواهین براش نامه یا ایمیل بدین .

گمون کردم یکی از بچه های وبلاگ نویسه و حتی یک لحظه گمانم به بانوی آواز  مهستی نرفت . هر چند بعد از چندی متوجه اشتباهم شدم و تنها کاری که از دستم بر می آمد آرزوی بهبود و دلداری بود.

تا دیروز که الهام جانم برایم آف گذاشت و من در حالیکه با ایران تلفنی صحبت میکردم و نگاهم به مانیتورم هم بود به علتی که برخی دوستان میدانند دچار سو تفاهم شدم. بعد از خداحافظی با سبزینه برگشتم و ابتدای نوشته اش رو خوندم ...تازه فهمیدم جریان از چه قراره !

یه احساس تلخی همه وجودم رو گرفت ...یاد همه روزهای قدیم افتادم ...یاد مامان مخملی که زمزمه میکرد:

قسم به اون پرستو .... که بالشو شکستن .... به آهوی اسیری که دست و پاشو بستن

به اون کبوتران که دور حرم نشستن

نرو...نرو ...نرو ....دیگه نرو ...نرو ...نرو

یاد درگذشت هایده افتادم ... یاد قطره های  اشک اون روز مامان و اینکه منم همراهش اشک ریختم و خجل بودم از اینکه  بقیه ببینن که دارم گریه میکنم ... و اینکه هر بار صداش رو شنیدم نا خود آگاه حسرت خوردم از زود رفتنش و از صدای زیبایش لذت بردم و گفتم خوبه هنوز مهستی هست و میخونه ...

و مهستی هم رفت ...

دو خواهر هنرمندی که خاطرات  عشق و جوانی مادر و پدر با صدای زیبای آنها جاودانه شد٬ و این زیبایی برای من هم به یادگار ماند٬ حالا هر دو از میان ما رفته اند و  با شنیدن صدای گرمشان تنها خاطره هاست که با حسرت از پیش چشمم میگذرد...

روحشان شاد  و یادشان جاودانه !

?مخمل بانو | در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 2:43 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com