شاید هیچ کس از خوندن این جمله به اندازه من جا نخورده باشه ! " مهستی درگذشت " اونم با حالتی که من خبر رو خوندم .
راستش یادمه چند ماهه پیش پروانه عزیزم پی نوشتی نوشته بود که مهستی دچار سرطان روده شده و اینم ایمیلش اگه میخواهین براش نامه یا ایمیل بدین .
گمون کردم یکی از بچه های وبلاگ نویسه و حتی یک لحظه گمانم به بانوی آواز مهستی نرفت . هر چند بعد از چندی متوجه اشتباهم شدم و تنها کاری که از دستم بر می آمد آرزوی بهبود و دلداری بود.
تا دیروز که الهام جانم برایم آف گذاشت و من در حالیکه با ایران تلفنی صحبت میکردم و نگاهم به مانیتورم هم بود به علتی که برخی دوستان میدانند دچار سو تفاهم شدم. بعد از خداحافظی با سبزینه برگشتم و ابتدای نوشته اش رو خوندم ...تازه فهمیدم جریان از چه قراره !
یه احساس تلخی همه وجودم رو گرفت ...یاد همه روزهای قدیم افتادم ...یاد مامان مخملی که زمزمه میکرد:
قسم به اون پرستو .... که بالشو شکستن .... به آهوی اسیری که دست و پاشو بستن
به اون کبوتران که دور حرم نشستن
نرو...نرو ...نرو ....دیگه نرو ...نرو ...نرو
یاد درگذشت هایده افتادم ... یاد قطره های اشک اون روز مامان و اینکه منم همراهش اشک ریختم و خجل بودم از اینکه بقیه ببینن که دارم گریه میکنم ... و اینکه هر بار صداش رو شنیدم نا خود آگاه حسرت خوردم از زود رفتنش و از صدای زیبایش لذت بردم و گفتم خوبه هنوز مهستی هست و میخونه ...
و مهستی هم رفت ...
دو خواهر هنرمندی که خاطرات عشق و جوانی مادر و پدر با صدای زیبای آنها جاودانه شد٬ و این زیبایی برای من هم به یادگار ماند٬ حالا هر دو از میان ما رفته اند و با شنیدن صدای گرمشان تنها خاطره هاست که با حسرت از پیش چشمم میگذرد...
روحشان شاد و یادشان جاودانه !