باد در علفهای مرغزار سبز روبرویم پیچیده و بوی خوش سبزی همه جا را پر کرده . نسیم صورتم را نوازش میدهد. زیبا ترین و بزرگترین و رنگین ترین کمان عمرم در فاصله ای نه چندان دور خودنمایی میکند.
یک قطعه ابر بنفش کم رنگ بالای سرم چند قطره میچکاند و جدال ابر و شعاع نور با بوی خوش سبز همراه میشود.
دستانم را از هم باز میکنم و به دور خود میچرخم و هوای پاک را با همه وجود در ریه هایم پر میکنم و نرمی قطره های آب بر گونه ام میلغزد..میخواهم بگویم سرمست این همه زیباییم که دلم چنگ میزند. همیشه وقت خوشی قلبم فشرده است. به سبزه های زیز پایم مینگرم ... دشت روبرویم ...آسمان بالای سرم ... کمان رنگین ...احساس بی تعلقی میکنم ...
پ.ن.۱
نه به گردشم نه راه دور ... اینا اون روز گذشته دم در خونه اتفاق افتاد.البته اگه بشه بگم خونه ...که من همیشه حس مسافر رو دارم اینجا ! از بارون تند و سیل آسای ساعتی پیش از این جدال نور و ابر و گل ولای بعدش هم بگم که البته پیش این همه زیبایی گم شد. ولی شاید حس دل تنگیم رو فقط جوجو و مریم فهمیدند. شاید من گنگ نوشتم .راستش تو اوج خوشحالی و سرمستی اینجا هم هیچ وقت به اینجا تعلق ندارم. دلم نمیتپه برای این کشور و آدماش. ساده بگم حتی وقتی تیم فوتبالشون میبازه برام کوچکترین ذره ای اهمیت نداره. چون حس تعلق به این خاک ندارم.
چند سال پیش تو ایران یه روزی گفتم :
"من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟"
"من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايارشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
توشه برداشتیم و سفر کردیم :
"به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن"
و دیدم که رنگ آسمان متفاوت بود... غم ها و دردهای آدمای اینجا با اونجا فرق داشت ! و این همه تفاوت دلم رو به درد آورد و می آورد.
ولی دیدم که اینجا : "صدايي نيست ، نور آشنايي نيست"
و من همواره دل تنگم !!!!
و همیشه آرزو میکنم کاش اونجا یه ذره بهتر بود!تا من به این جدال موندن و برگشتن پایان میدادم!
پ.ن.۲پی نوشت اول رو با یاد آوری جوجو از چاووشی اخوان کامل کردم. (محض ذکر مرجع و ماخذ)
پ.ن.۳ تو رو خدا نگین نشسته تو این همه زیبایی نا شکره ! من شرایط این روزای ایران ویران رو درک میکنم . حسرتهای اونجا رو هم... تفاوت نیمروز خودم رو با این نیمروز میفهمم .از همونجا اومدم ! و میدونم این راه و مبادله ای بوده که خودم کردم ! این فقط یه حس درونی بود! یه حس که هر زور و هر لحظه تو خوشی و ناخوشی بدون لحظه ای فراموشی همراهمه !
پ.ن.۴. لینکها حرفهایی هستند که میخواستم بنویسم ولی چه نوشتنی... شنیدن کی بود مانند دیدن ... ندیده نیستم ...درد ها را میدانم ...ولی روایتگران شاهد این روزها بهتر از من میگویند.