گفتند: بنویس تا یاری دهی برادرانت را ...خواهرانت را ... آنان که تنها برای راندن کلام دل بر لب به سلولها رانده شده اند ! آنان که برای فکر کردن زندانی شده اند و کوفته شده اند ؟
گفتم: کاش با نوشتن من کاری از پیش می رفت که اگر چنین بود تا نیرو داشتم مینوشتم .
با خود فکر کردم: اصلا مگر من حق دارم بنویسم ! مگر من هیچ کس میتوانم این شجاعتها را از زنان و مردانی که با آگاهی از سرنوشت کسانی که در این جزیره می اندیشند و عقاید خود را بیان میکنند باز هم می اندیشند و می گویند را بیان کنم . اگر به من بود میگفتم :
"نازلی"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه میفکن !
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »
اما "نازلی" سخن نمیگوید ...میداند که چه را می جوید !
از آن گذشته" نازلی" هامان را در سیاه چاله های تاریک به دور از همراهی ها نگاه داشته اند و کجا و کی صدای مجازی من به آنها خواهد رسید.
پس به که بگویم ؟؟؟ به در بند کننده های "نازلی" ها ؟؟؟ مگر کسی میخواند ؟؟؟ آنان که حقیقت دنیای حقیقی را به بند میکشند چگونه امکان دارد که از دنیای مجازی بشنوند و به گوش گیرند ؟!؟!؟
آنان که آموزه هاشان سالیان سال عدل علی است ٬ همان علی که از او نقل میکنند که حتی فرزندان را به عطوفت با قاتلش امر میکند. ولی در عمل تنها شمشیر کشیدن و خفه کردن مخالف را به کار بسته اند ! همانها که به اسم فرمان پروردگار سنگ را بر هم نوع خود می کوبند و به سادگی از رحمانیت و ستاریت پروردگار خود میگذرند. مرا با آنان چه سخن ...آنان که جز صدای خود نمیشنوند و اگر بتوانند همه آنچه غیر خود است نیست میکنند!
ولی شاید نوشته ام مرهمی باشد بر دلهای زخم خورده و همدردیم را به پدران و مادرانی که در تب و تاب آینده نامعلوم جگر گوشه گان خود میسوزند و میشنوند که در سلول سیاه تنهایی فرزند چه ها که نمیگذرد٬برساند که اگر حتی چنین باشد باز هم تا میتوانم می نگارم.
کاش بشنوند و باور کنند که وقتی سر بر بالش می گذارم فکر میکنم به جگر گوشه هاشان که بر روی زمین نمور با بدنی کوفته و دردمند دراز کشیده اند ! جگر گوشه هایی که بی شک هرکدام گل سر سبد کلاس و مدرسه و خانواده بوده اند که از سد سخت ورود به دانشگاهها گذشتند تا آزادانه اندیشیدن را تجربه کنند ولی چه سود که آزادی در جزیره ما حرام است و تاوان دارد!
میدانم که اگر "نازلی" ها نباشد خون زندگی به رگهای جزیره خشکیده بر نمیگردد. آرزویم اینست که نازلی ها رها شود و مژده بهار آورند و فریاد کنند "زمستان شکست "
پ.ن.۱ کلامم را با شعر "نازلی" زنده یاد شاملو همراه کردم و چون آزادی بیان و عقیده فارغ از نوع باور و نگرش برایم مقدس است مخصوصا از "وارطان" که اشاره به گرایش و عقیده خاصی دارد استفاده نکردم. با همه وجود آرزو دارم عزیزانمان با رهاییشان مژده بخش بهار باشند. صلح و آسایش و آزادی را برای ایران زمین آرزومندم.
پ.ن. ۲ میتوانید همراهی خود را با دانشجویان در بند از طریق سایت چهارده مرداد اعلام کنید.