کم و بیش این حالت خوابیدن برام عادی شده ... ولی بعضی وقتا اینقدر تو این حالت دست و پا میزنم که دم صبح تازه خوابم میبره !
داشتم فکر میکردم به این همه فاصله ... به گذر زمان ... به همه اونچه که مرزها بین ما محدود کردن ...به بالاترین عشق انسانی ...تنها چیزی که میتونم با همه وجود عشق بناممش ...بدون شبهه ...پاک ... خالص و شفاف...بی مدعا و بی انتظار...عشق مادری!
درسته که مادر نیستم که هنوز ذره ای از اون عشق رو درک کرده باشم ... ولی به زندگی مهربان مادرم نگاه میکنم ...مادری که با چه عشقی کار و زندگی شخصی ٬جوانی و اندام زیبا و سلامتش را رها کرد تا من را داشته باشد ...تا ما را داشته باشد ... و هیچ وقت کلمه ای دم نزد که چرا سراغ همه آنچه که دوست داشته و آرزویش بوده نرفته ... هیچ وقت نگفت فلان مشکل و بیماری را بارداری فلان فرزند برایش به ارمغان آورده ... از شب بیداریها و نغ زدنهایمان دم نزد ...تنها نگرانیش موفقیت و خوشبختی فرزندان بوده و هست .....همیشه میگوید همه عشق و آرزوی من شماهایید ...و من فرزند که هنوز با خودخواهی های درونم دست و پنجه نرم میکنم برایم این احساس غریب است ...
مادرم ...اگر کمتر فداکاری کرده بودی امروز اینقدر شرمنده دوریت نبودم! میدانم اگر اینرا به خودت بگویم میگویی که خود شماها را خواستم و از هر چه برایتان کرده ام لذت برده ام و میبرم ... میگویی من که کاری برایتان نکرده ام ...میگویی خوش باش و زندگی کن و من به خوش بودن شما دلخوشم ...
ولی... خیلی دل تنگم ... آرزوی سلامت و دیدارت را دارم ![]()