خوش به حال اون موقع ها که با در گوشی تعریف کردن جوکهای بی مزه شاد میشدیم ...اون وقتها که به ترک دیوار هم میخندیدیم...خوردن کیت کت و پاستیل از لحظات طلایی روزمون بود... دزدکی نگاه کردن تو خیابون میچسبید...اون وقتا که از مدرسه تا خونه نقشه کباب تابه ای میکشیدیم ...هر چند اگه قرمه سبزی به جاش پخته شده بود نیمرو و سالاد و غرغر جاش رو میگرفت ... اون موقع که یازده سالگی احمقانه ترین سن دنیا به نظرمون میرسید ... اون وقتا که از داشتن یه دفتر خاطره به قدر دنیا شاد میشدیم ...
راستی چه روزهایی بود... چقدر دنیامون کوچکتر بود... شادیهامون زودتر شکل میگرفت و غصه هامون به اندازه گم شدن جامدادی آهنرباییمون بود ...
نمیدونم چرا اینقدر تو گذشته ام ... نمیدونم اقتضای سنه یا غربت. هر چی که هست حالا میفهمم وقتی بابا مخملی میگفت :" قدر این روزهات رو بدون دخمل "
راستش بابایی اونا رو که ندونستم ...انگاری اینا رو هم دارم از دست میدم . باید فکری کنم.
پ.ن.۱ چند روزی نبودم . الان هم دیدم اگر ننویسم تا صبح خوابم نمیبره . ممنون از کامنتها و شرمنده از عدم پاسخ .
پ.ن.۲ مسافرت کاری و مسئولیتی بود. در واقع داوطلب همراهی یک گروه از دختران مهاجر برای یک سفر چند روزه شدم. شاید بعدا بیشتر در موردش نوشتم . فقط اینکه تمام سفر یاد اون قایق دانش آموزهای تهرانی بودم که چندین سال پیش تو دریاچه پارک شهر غرق شد. باز هم دلم واسه خودمون سوخت .
پ.ن.۳ باز هم دارم میرم سفر. نا خواسته و عجیب غریب جور شد . ولی مطمئنم خوش میگذره ! قرار بود صاحبخونه مهمان ما باشه ولی در آخرین لحظات برعکس شد
صاحبخونه های طفلکی من کلی ذوق دیدنتون رو دارم ... سه سالی شده از دیدار قبلیمون ...شایدم چند روزی بیشتر ... کلی ذوق زده ام الان ! میدونم این چند روز از همون روزهایی میشه که بعدها میگم خوش به حال اونروزها !
