و اما اغازسال نو با شادي و سرور...چه شعر عبثی برای سالهای ما بود ! اينور دنياا سال جديد تحصيلي يک ماهي ميشه که شروع شده
امروز قرار بود از قصه هاي مدرسه بگم ! سالهای مدرسه ما ! اصلا بوی خوشی به مشامم نمیرسه ! یعنی خاطرش اینقدر شیرین نیست که مشامم رو نوازش بده !
هرچند همیشه از اون بچه درسخوان های لوس بودم که تا نمره بیستم میشد نوزده گریه میکردم و همه معلم ها و ناظم ها و مدیر مدرسه عاشق من بودند ولی من از دوران دبستانم خوشحال نیستم . حالا چه برسه به طفلکی هایی که درسشون خوب نبود یا به هر دلیلی تو اون مقطع از مدرسه بدشون میومد. اولین خاطره اول مهر برای من گریه تقریبا هشتاد درصد بچه های کلاسه . سر صف داد و فریاد خانم ناظم : از جلووووووو نظامممممممم
دانش آموزا : الله اکبر خمینی رهبر
و غرغر و فریاد خانم ناظمه که : صدا رسا نبود و دوباره اینقدر بلند که قلب منافق بلرزه !!! بعد هم یک عالم شعار و قدم رو ناظمه ها و هر آدم بزرگ موجود تو حیاط بزرگ مدرسه گنده ما که مطمئن باشن همه با مشتهای گره کرده دارنیم شعارهای تنفر و مرگ آمریکا و منافق هزار مزخرف دیگه رو تکرار میکنیم !!! اینقدر بلند که دل دشمن بلرزه !!! فکر میکردم چرا اینقدر آدم بد تو دنیا هست ؟ چرا همه با ایران ما دشمن هستند و هزار سوال دیگه . مامانی سفارش کرده بود یک وقت تو مدرسه نکنه اسم خمینی رو بدون کلمه امام بیاری. نکنه بگی شبها بابات چیا گفته یا چه غرهایی راجع به مملکت زده ! یا مثلا نگی خونمون مهمونی بوده . خلاصه از همون شش هفت سالگی دیوار بزرگی بین زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی کشیده شد.
يادمه ما تقريبا جز اولين سري دانش آموز هايی بوديم که قرار بود مقنعه و مانتو بپوشيم . اونم از اون مقنعه مسخره ها با کلاه مزخرف زیزش.
مدرسه دخترونه بود. حتی خدمه هم زن بودن . غیر از بابای مدرسه که همیشه تو حیاط بود. ولی با این همه ما باید در تمام ساعتی که مدرسه بودیم اوم مانتو شلوار سورمه ای و مقنعه بی ریخت سرمون میموند.
وضعیت بهداشتی داستان به کنار. .. روز امتحان ثلث دوم بود که تازه تشدید رو یاد گرفته بودیم. خانم معلم کلاسمون گفت بچه ها مقنعه ها رو بزنین بالا تا درست بشنوید. و دیکته شروع شد.
هنوز دو خطی نگذشته بود که خانم مدیر چادر به سرمون تشریف آوردن و با تشر و فریاد گفتن این چه وضعیه؟؟؟ مقنعه ها رو سر کنید . اینجا کشور اسلامی ... حجاب اسلامی و ...
حالا یه دختر ۶-۷ ساله چه وجوبی داره که حجاب رعایت کنه بمون !
مقنعه ها سرتون ٬ گوشاتون رو بیارید بیرون !!!
من یک لحظه به بغل دستیم نگاه کردم . با گوشهای بیرون از مقنعه . مثل یه میمون کوچولو بود.
خیلی بد منظره و زشت. مقنعه ام رو آوردم پایین و با اون سن کم فکر کردم چقدر خانم معلم خجالت کشیده !!!
