پیش گفتار: تمام روزهایم شده پرواز در کوچه باغ خاطره . راستی من از اینجا هم خاطره دارم ؟ گاهی اینجا آنقدر غریبه است برایم که فکر میکنم خاطره ها اینجا شکل نمیگیرند.
یکی بود. یکی نبود. روزی دخترکی نخواسته و ندانسته یه گوشه از این کره خاکی متولد شد. نه انتخابی داشت که چه شکلی باشد و نه میدانست و میتوانست بداند که اهل کجاست. همان ماههای اول ورودش به دنیای تازه بدون خواست و نظر و توانایییش در اطرافش همانجا که بعدها به عنوان کشور و وطنش به او معرفی شد٬ تحولاتی رخ داد که زندگی نا خواسته او با آنها گره خورد.
دخترک در دنیا و مکان ناشناخته و ناخواسته بزرگ میشد و به مرور زمان مفاهیمی را می آموخت. گاهی دچار تضاد عجیبی میشد. تضاد دنیای دوگانه حریم خانه و بیرون از خانه ! ولی با همه تضادها یک آموزه ثابت بود. اینجا کشور و وطن او بود!
وقتی دخترک توانست دست راست و چپش را تشخیص دهد فهمید که سایه جنگی مخوف آنجا را
که حالا میدانست کشورش است و به او آموخته میشد "سرو جان به فدایش" فراگرفته!
چه شبها که زیر پله از وحشت صداهای بلند اطراف میلرزید و دست مادر را در حالیکه پنبه در گوشهای کودکش میگذاشت تا آرام بخوابد لمس میکرد و چه روزها که در مدرسه دوستانش از مرگ حرف میزدنتد و یادش میدادند که هر روز که بیدار میشوی باید اشهد بگویی ! چون شاید آنروز بمب تو را بکشد! راستی کی مسلمان شده بود و خود نمیدانست ؟!؟!؟دخترک فکر کرد اگر بمیرم به بهشت میروم ؟ و بعد از ته دلش آرزو کرد که اگر یکی از تخمهای پرنده آهنی و آدم کش به خانه شان خورد او هم آنجا باشد ! کاش تحت هر شرایطی همه با هم باشند... و بعد فکر کرد : "خدا جون میشه اگه قرار بود یکی بیاد پیشت من رو به جای بقیه خانواده ببری ؟ من میخوام بقیه سالم باشن و زندگی کنن !"
دخترک آنوقتها آنقدر کوچک بود که از حزب و سیاست و ... هیچ نمیفهمید ! نه اینکه حالا بفهمد ...ولی آنوقتها حتی نمدانست که وجود دارند !همه عمر کوتاهش یک نفر را دیده بود که اسمش "آقا" بود و وقتی حرف میزد مردم های های گریه میکردند ! و دخترک فکر میکر "من که گریه نمیکنم حتما به جهنم میروم !" حرفهای دورش قاطی شده بود . میگفتند اسلام در خطر است و او میدید همسایه مسیحی فرزندش شهید شده . و بعد میشنید او فدای نجات ایران شده ! و دخترک برای خودش مفاهیم را تحلیل میکرد و میساخت . ایران را ...اسلام را ...دنیا و همه آنها که به او یاد میدادند مرگ بر آنها ! اگر مرگ بر آمریکا بیاید که پسر عمویش آنجا میمیرد ! خدایا او را نکش!
همه روزهای زمان و مکان ناخواسته پر بود از آدمهایی که میشناخت و پر کشیده بودند... گاهی همه جا پر از چلچراغ و عکس آن آشنا میشد ! این وسط بعضی ها هم ناپدید میشدند و کسی از مرگشان چیزی نمیگفت و آدمهای اطراف بی صدا و بدون بردن نامشان اشک میریختند و دخترک را سفارش میکردند که هیچ نگوید! و او باز هم فکر میکرد چرا مرگ بعضی ها را باید همه بدانند و بود و نبود بعضی دیگر باید پنهان شود!
سالها گذشت . آنقدر از خون جوانان آنجا که آموحته بود "وطن" است لاله بردمید که همه وطن لاله زار شد و گویا جایی برای گیاهانی که ثمر و میوه ای داشته باشند نمانده بود! میگفتند" آقا" تصمیم به نوشیدن جام زهر دارد !
هر چه بود زمین و زمان ناخواسته که او را زودتر از آنچه باید بزرگ کرده بود با همه ترسها و اتفاقات و دوگانگی هایش گویا او را طلسم کرده بود ! به آنجا وابسته شده بود و عزیز بودنش را حس میکرد! دلش میخواست روزهای ستیز و گلوله باران شدن خاکش و پرپر شدن گلهایش به سر آید.
تاریخ را میخواند . آنگونه که در کتابخانه خانه بود . نه مثل کتابهای مدرسه که دوهزار و پانصد سال ظلم و به تعداد سالهای تحول اخیر عدالت را نشان میداد. با تاریخی که خود خواند عاشق پارس و پارسیان شد!
سالها گذشت . بی عدالتی و بیداد اطرافش را پر کرده بود. در این بین میخواست بر روی پاهای خودش زندگی هم بکند ! با همراهی همراه گشت ! قصه دویدنها و حساب کتابها و آرزوهای دست نیافتنی قصه غریبی نبود! همه جا تکرارش بود!برایش مهاجرت از وطنش که حالا گاهی با شنیدن اشعار پرسوز و گداز در موردش به شک رسیده بود پیش آمد! وطنی که فکر میکرد آن را دوست دارد ولی آن او را دوست نمیدارد!
اینبار انتخاب کرد و سفر کرد! سفر به جایی که خیلی از آن دردها نبود! ولی جایش را غم دوری از همه آنچه سالهای کودکی و نوجوانی و ابتدای جوانیش را گذرانده بود پر کرد! مکان خواسته باعث شد دلش برای کوچه باغهای خاطره تنگ شود و معنای شعرهای زیادی را درک کند!
اکنون بعد از پنج سال در سرزمین انتخابی همه آرزوهای مادیش برآورده شده ! با زبان و مردم بیگانه زندگی میکند و درس میخواند و کار میکند و از داستانهای مکان اجباری به خود میلرزد!ولی وقتی تیم ورزشی یا علمی مکان ناخواسته موفقیت حاصل میکنند شاد میشود ولی کوچکترین اهمیتی به پیروزی های کشور منتخب نمیدهد!
سرانجامش قدم زدن در کوچه باغ خاطره شده! بی سرزمین تر از باد دلخوش به عبوری سالیانه ...شاید هم دوسالیانه و حتی دیرتر!
از خود میپرسد وطنم کجاست ؟ آنجا که عمری عشق به آنرا آموختم ولی بدون امید یا سرزمین منتخبی که امید و آرزو در آن به هم آمیخته اند بدون عشق به خاکش؟ آدمهای سرزمین قدیمیند که دخترک را میکشند یا خاکش ... شاید کوچه باغ خاطره ها با آن آدمها!
پ.ن ۱سردرگمتر از همیشه چند روزیست که به این مقوله می اندیشم و باز هم گویا کلاف را به دور خودم بازکردم و سرش را گم کردم !
از خودخواهی و ناتوانیم بدم می آید. نه میتوانم برای وطن ناخوسته ام کاری کنم و نه حاصزم در آن بسوزم و بدیهایش را تحمل کنم! اگر آنجا کمی بهتر بود همه عشق و آموخته هایم را تقدیم مردمش میکردم ولی حالا... آنقدر خودخواهم ... از خودخواهیم هراسناکم و متنفر!
پ.ن۲. احسان عزیز و پگاه نازنین من رو به این بازی دعوت کرده بودند ! با سپاس از حسن نظرشان و شرمنده از این همه سر درگمی خودم!
هر کس دوست دارد بنویسد از طرف من دعوت است!
پ.ن.۳ پروانه عزیزم یک دفعه پریده و رفته! دلم گرفته! امیدوارم باز هم با آرامش برگرده به کلبه اش!
