تبليغاتX
مخمل
مخمل
رنگهایت تصور آینده را از من میربایند!
به همین زودی باز هم اینجایی...

و آنچنان دلفریب و رنگارنگی که به سختی میتوانم باور کنم بعد از تو چطور خواهد بود!

همراهت خاطره های خوب و بد زیاد است ...

ولی آنچه هستی و میبینم چنان مرا میفریبد که بدها را به باد وزانت مسپارم و تازگی حضورت را با همه وجود میبلعم .

هر روزت به یک رنگ و آسمانت تا بی نهایت میکشاندم.

راستی چرا اینقدر زود میروی ؟

هنوز فرصت نکرده ام هزاران رنگت را بشمارم ...

و قبل از آنکه به خود بیایم سپیدی مطلق اینجا را فرا خواهد گرفت ...

حالا فکرش را نمیکنم ...

میروم تا رنگی ترین برگهای دنیا را بر درختان ببینم . میروم تا استقامت آخر درختان را برای حفظ آنچه دارند را نظاره گر باشم .

گاهی فکر میکنم پاییز بلوغ رنگهاست که بعد با سپیدی طبیعت به کهنسالی و زوال پای مینهد و بعد تولدی دیگر !

رنگهایت تصور آینده را از من میربایند!


پ.ن.۱حقش پی نوشت نیست . ولی یکی دو پست اخیر و تقارنشان با آنچه اکنون مینویسم باعث شد که چند روزی دیر کنم . و حالا...!  شاید روح پاییز در کلبه ما باشد. غیر از من که دختر تابستانم دو اتفاق دیگر کلبه مخملیمان پاییزیست. کاش مثل پاییز شهرمان تا دلمان را برد پر نکشد و نرود!

هفت سال گذشت. وارد هشتمین سال شدیم . گاهی از این همه سال که بر ما گذشته در شگفتم و فکر میکنم لحظه ای بیش نبوده. بعضی وقتها هم وقتی به عقب و داستان های زندگیمان مینگرم فکر میکنم بیست سال هم برای این همه تجربه و بالا پایین شدن کم است.

هفت سال پیش وقتی هنوز بین نوجوانی و جوانیمان مردد بودیم دست در دست هم و تنهای تنها همراه هم آغاز کردیم با هم بودنمان را .راستی آن بی کله گی مال آن روزها و آن سن و سال بود . اگر میگذاشتیم بالغ تر شویم شاید اینقدر جراتمان زیاد نبود! چطور جرات کردیم پا به این جاده پر پیچ و خم و سرا شیب بگذاریم ...بی آنکه مجهز به ابزار لازم باشیم ؟ ولی خوب است که اینقدر شجاع بودیم نه ؟

 حالا مثل آدم بزرگها شده ایم . عشق و عادت را به هم پیوند داده ایم و به قدر دنیا گردیمان تجربه برچیده ایم . روزهای بد و خوب همه رفته اند و مثل همیشه بدها برایم گذشته اند و خوبیهای با هم بودنمان برایم جلوه گر است. از همراهیت خوشحال و خوشبختم آرزو دارم این حس مستقل از زمان و مکان باشد.

پ.ن برای پ.نروز اول مهر برای من یک رنگ دیگر هم دارد. روزیست که من و همراه مخملیم به کلبه مخملی مان رفتیم با یک دنیا امید و آرزو. مسیر عجیبی را طی کردیم ...عجیب تر از آن برای من آغازش بود... ولی امروز که به عقب نگاه میکنم و بعد به حال مینگرم٬ خوشحالم. آرزو دارم این شادی پایدار باشد.

 

?مخمل بانو | در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:6 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com