تبليغاتX
مخمل
مخمل
افکار یه آدم معمولی :-ا
۱ـ یکی دیگه از روزهای معمولی یه آدم معمولی!

و آخرش یه روزی که آدم معمولی میره تا اعضای وجودش به چرخه طبیعت برگرده و شاید دوباره یه جوری برگرده به تن یه آدم معمولیه دیگه! این آدم معمولی درگذشته خیلی به یاد آورده بشه به وسیله اطرافیان محدودشن و بعد هم از خاطره ها پاک میشه !

همیشه دلم میخواست که معمولی نباشم ... ولی از اونی که فکر میکردم هم معمولی ترم ...

۲-فیلم آیریس رو دیشب تا نصفه دیدم . امشب احتمالا تمومش میکنم . ته دلم لرزید! توی ترس از آینده غوطه خوردم ! البته گاهی فکر میکنم با شرایطی که من دارم لازم نیست نگران این پیری کوری ها باشم ! نمیدونم ...  تا آخرش که دیدم اگر فرصتی شد میام و یه پی نوشت میذارم !

۳- از وقتی سر کار جدیدم رفتم چیزی ننوشتم . همیشه دلم میخواست تو یه ان جی او کار کنم ! خوشحالم . حالا مشغولم . سر فرصت بیشتر خواهم نوشت. شاید این کار باعث شه از این همه معمولی بودن خودم کمتر بدم بیاد! بشم یه آدم معمولی که واسه آدمای معمولی دیگه یه کم مفیده!

۴- یه نوستالژی هم بگم بعد برم  هیچکدومتون اون آدامسهایی که توش یه تصویر با یک ضرب المثل میومد رو یادتونه؟ عاشق ضرب المثلهاش بودم و کلی از بابا و دایی و خاله و مامان میپرسیدم این یعنی چی اون یعنی چی ؟بعد از هر اکتشاف هم  احساس کسب دانش شدیدا من رو فرا میگرفت! ولی غافل از اینکه با همه وجود معنی ها رو درک نمیکردم! اخیرا بعد این همه سال بعضی از اون ها آنچنان برام معنی پیدا میکنه که احساس آدم بزرگی بدجوری میگیردم ! همیشه گفتم دوست ندارم آدم بزرگ باشم ! ولی انگاری گریزی نیست و باید بزرگ شد!  امروز با شعری٬ که نمیدونم مال چی بود و کدوم برنامه بود (حتما بچه هایی که ایرانن میدونن ) با صدای "مرتضی احمدی" عزیز که همیشه من رو به کودکی و نوارهای قصه ام میبره و پینوکیو رو به یادم میاره٬ یاد ضرب المثلها افتادم . داشت میخوند:

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !

یادمه معنی  این رو شوهر خاله جانم برام توضیح داده بود و منم پام ر تو یه کفش کرده بودم که اگه یکی بخواد انبارش رو آتیش بزنه ما نباید بذاریم !!!! و حالا ....

?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 5:24 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com