سکوتی که از پی دلگیری آمد و آن دلگیری از برای دل نازکی که غربت نازکش کرده!
غربتی که برای آن آمد که حس کردیم خانه مان جایش برای ما تنگ شده! شاید هم تنگ شدن جا لغت خوبی نیست ...صاحبخانه بی مبالاتی می کند!!! نمیدانم ...هر چه بود و هر چه هست ٬ تو ماندی ...خیلی های دیگر ماندند ...امیدشان بهبود بود...امیدشان بهبود هست .... ولی چه بگویم که "روزگار غریبی است نازنین" این شعر را تقدیم راه تو و همه آنان که میخواهند عشق را همگانی کنند میکنم :
دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
پ.ن. وقتی اعتقاد داری ٬تحمل زیاد میشود. دانسته هایم میگویند که دکتر رزاقی معتقد است و مقاوم . صادق و متدین و عاشق به وطنش. ولی برای خانواده اش و کودکانش دستم از هر کاری کوتاه است ٬ و تنها دلم است که همراهشان است. به امید پرواز آزادانه پرندگان صلح و عشق ... به امید روزی که عشق را از پستو هامان بیرون نکشند و برای آن پرسش نشویم !
