تبليغاتX
مخمل - او - کتاب- عشق
 وقتی کوله بار تجربه ای رو که گاهی فکر میکنم  برای سالهای عمرم زیادی سنگینه ٬  دنبال پیدا کردن معنای چند حس که گمانم خیلی میشناختمشان  گشتم و زیر و رو کردم ٬ نمیدانم صاحب کوله بار تجربه تعریفهای قدیمی را از مد افتاده و کهنه و قدیمی میدید یا آنچه بود اصلا واقعیت وجودی آن احساس نبود... اشتباه بود و خطا ... شاید هم این حواس در دورانهای متفاوت تعاریف گوناگونی دارند که هر بار باید دوره شوند و مثل کتابهای درسی در آنها تجدید نظر شود. آنچه از "او" ٬ و "عشق" در این کوله بار یافتم را مینویسم ...شاید سالها بعد با نگاهی دیگر باز هم تصحیحشان کردم .

وقتی کوچکتر بودم ...آن وقت که تازه با حس تپیدن آشنا شده بودم ... کتابهای مدرسه  میگفتند اوست که "محبوب " واقعیست . اوست که عشق و عاشق و معشوق واقعیست ! در حالیکه مهربانترین مهربانان است و بنده اش رو دوست میدارد بیش از هر چیزی ...در کنارش میگفتند جبار است و قادر ... از او بترسید ....

چطور میتوانستم هم دوست بدارم و هم بترسم ... چطور میشود هم مهربان بود و هم جبار ؟!؟!؟با سر درگمی تعاریف را به خاطر میسپردم بی آنکه احساس کنم ...شاید معشوق ظلم میکرد ...ولی مگر میشود هم عاشق بود و هم جبار!

در طول سالیان سعی کردم بین او و عشق رابطه برقرار کنم ... تضادها مانع بودند . همه تعاریفم رنگ دیگر یافته! ولی برای من "او" همیشه جایی هست.وقتی گم میشوم...وقتی هیچ موجودی نیست که مرا دریابد و وقتی نمیخواهم کسی را ملول دلتنگیها و غصه ها و نیازهایم کنم ... "او" را میجویم! نه که شادیهایم را شریک نشوم ... چه بسا بارها و بارها که شکرش گفته ام وقتی تلاشی از تلاشهایم به ثمر نشسته! یا حتی وقتی عزیزی به نتیجه مطلوبی دست یافته! اما هنوز هم سر درگمم ...این حضور همیشگی "او" ناشی از آموزه هایم است یا اینکه هست ؟؟؟؟ بیشتر از این مقوله نمینویسم که بیان یا حتی  اندیشیدن به این مقوله  هم جسارت میخواهد که به گمانم ندارم!

شاید بیش از حد برای خواندن کتاب "کجا میروی" اثر "هنریک سینکویچ"۱ جوان بودم ... ولی آنجا بود که در سن دوازده سالگی با عشق عمیق روحانی و همراهی آن با یک عشق زمینی آشنا شدم . برای من هنوز هم که هنوز است٬ درست یا غلط٬ عشق از نیاز جسمانی جداست. ۱ 

 برای من هرگز عشق و عاشقی رمانهای عشقی شکل نگرفت ... گمانم اصلا اگر با رجوع  به آن کتابها و ادبیات بخواهم عشق را تعریف کنم تا زمانی میتوان آن حس و تپش  را عشق نامید که فراق است و با وصال عادت جای آنرا میگیرد . چون تا فراق است توقعی نیست و زمانی که توقع می آید دیگر عشق نیست .  زلالیت عشق را باید آنجا جست که ایثار هست و فداکاری بی هیچ چشم داشتی ...


۱. لیلای خوبم . شاید این پاسخ دیرهنگامی به دعوت پر مهرت باشد! شکل یافتن یکی از مهمترین حس های زندگیم با یک کتاب ... این کامل ترین پاسخ نیست ولی یکی از مهمترین هاست .

پ.ن ۱ . مدتهاست این متن را نیمه کاره نوشته بودم و فرصتی نمیشد که آنرا کامل کنم و حالا هم کلی از حس و حال نوشتن دور شده ام . تا همین جا رهایش می کنم .

 پ.ن.۲ لیلا ٬پگاه و فرداد جان ...هر سه بازی را یکجا نوشتم . نمیدانستم کدام را اول و کدام را بعد تر بنویسم ... به این نتیجه رسیدم که اینگونه همراه هم کنمشان ! سوالها فکرم را مشغول کرد و این زیر رو  رو کردنهای ذهن به دنبال مفاهیم فرصت مغتنمی است که از دعوتهای شما عزیزان نصیبم گشته . سپاس میگویم .

پ.ن.۳ رسم دعوت چند دوست است . دلم میخواهد هر که اینجا را میخواند و دوست دارد بنویسد. به خصوص چون سه انشا است  گمانم حق داشته باشم همه لینکهای کناری را دعوت کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:18  توسط مخمل بانو  |