اما داستانهای رادیو ...
چند وقت پیش تیم فوتبال ولایت ما راهی فینال مسابقات شد. بازی در اونتاریو برگزار میشد. برنامه صبحگاهی صحبت از یک پروژه خیرخواهانه میکرد. اینکه چند کودک سرطانی که امید زیادی به زندگیشان نیست به یکی از آرزوهاشون برسند. خیلی ها داوطلب شدند و پول جمع کردند و یک هواپیمای خصوصی بچه ها را به اونتاریو برد برای تماشای بازی فینال ایالتشان. خوشبختانه بچه ها شاد از پیروزی تیم ولایتمان(!) برگشتند.
وقتی شب مصاحبه تلویزیونی با این بچه ها را دیدم نمیتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم . یک حس غم و شادی همراه هم ... شاد از این همه همکاری ...از اینکه بچه ها نگاهشان میخندید ...غمگین از بیماریشان ...غمگین از این همه بچه در این دنیا که آرزوهایشان خیلی کوچکتر از این حرفهاست ولی برایشان دست یافتنی نیست. در نهایت غمگین از اینکه طبق معمول نمیتوانم کار زیادی برای دنیای اطرافم بکنم.
داستان بعدی...
روزهای نزدیک کریسمس همه حال و هوای کمک به همنوعان را دارند. حسی شبیه به شب های عید خودمان . البته و صد البته که نیازمندان کانادایی قابل مقایسه با نوع جهان سومیش نیستند. ولی قشنگی موضوع این بود که چطور هنر را برای این منظور به خدمت گرفتند.
یکی از کارهای جالب این بود که هنرمندان و نقاشان شهر تعدادی کارت تبریک کریسمس و سال نو رو طراحی کردند. در ساعت حدود ۸ تا ۹ صبح افراد میتونستند از وبسایت رادیو کارتها رو ببینند روی آنها قیمت بدهند و در نهایت کارت به فردی که بالاترین قیمت را پیشنهاد داده بود فروخته میشد. این کارت در نهایت قرار بود به دوست یا عزیزی هدیه شود و در آمد حاصله برای خانواده های بدون درآمد صرف شود.
خبر دیگر از خواننده معروفی میگفت که ۲۴ ساعت بدون وقفه در خیابان کنسرت اجرا کرده که پولی که مردم داوطلبانه بابت کارش میپردازند را برای کشورهای آفریقایی بپردازد. ظاهرا استقبال خوبی هم از کارش شده بود.
همه اینها رنگی دیگر بر زمستان سپید بود و هست.
