راوی نازنین
آنقدر زندانی هستم که نمیتوانم در 48 ساعت مرخصی هم از شر عدالت علوی آقایان خلاص شوم و به معنای کلمه در مرخصی باشم. اما با تمام این حرف ها درزدکی آمدم برایت بنویسم.
برسنگ میتراشم نقش ابر را
شایدروزی ببارد
....
به همه دوستان بگو دوستشان دارم..و...
خبر ازادي 48 ساعته...
قلبم لرزيد نميدونم چه جوري احساسم رو بگم... شايد به خطر يک جور حس نزديكي... نميدونم...
اون سال 18 تير ما قرار بود فارغ التحصيل بشيم .ولي وقتي قدم به بلوار دانشجو گذاشتيم همه جا اجر بود و خرده شيشه ...و پر از گارد... تمام راه ها رو بسته بودن... و فقط يک طرف باز بود و وقتي ما از همون سمت رفتيم جريمه شديم!!! هيچ توضيحي هم قبول نبود!!!مثل هميشه آقايون منطقي و عادل بودن...
بعد خبر هاي جور واجور...
هيچکس نميتونست هيچ کاري بکنه. همه در سكوت و ماتم فرو رفته بودن... مي گفتن چند تا از بچه هاي دانشکده ما رو هم که خوابگاهي بودن هيچکس از ديشب نديده و احتملا بردنشون !
جز اولين سري خبر ها از عکس احمد باطبي شنيديم و اينکه به خاطر اون بيشتر بهش گير دادن... هميشه فکر مي كردم خديا اونم يه دانشجو هم سن ما شايد با کمي تفاوت سني ولي ديگه نميذارن راحت زندگي کنه!!!
و الان از اون موقع هشت سالي ميگذره چه به روز خونوادش اومده؟!؟!
ما تو اين هشت سال به هر حال زندگي کرديم و گاه و بيگاه ياد همه عزيزان اون روز کرديم... خاطره اون روز هيچ وقت از ذهن ها نرفت...
ولي انچه به سر دانشجويان و باطبي ها اون روز اومد فراي اين همدردي ها بود ...
خدايا به اميد روزي که ديگرن رو به خاطر عقايد متفاوت آزار نکنيم... روزي که طاقت شنيدن انتقاد رو داشته باشيم... روزي که عزيزانمون رو فقط به خاطر اختلاف فکري گوشه زندانها در حال اعتصاب غذا و بر جوخه هاي اعدام نبينيم...
