مخمل
شايد وقت اون بود که بگم
?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 8:1 | پیوند
| برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشين، خوش نشستهای بر بام
ولی انقدر ناغافل باريد که اصلا دلم نمخواد بهش سلام کنم...
يک دفعه باريد و روي آخرين سبزي هايی که تلاش مي كردن با باد پایيزي دست و پنجه نرم کنن و هنوز در برابر سوز مقاومت میکردن رو پوشوند و نفسشون رو گرفت... طفلکی ها سر جاشون یخ زدن ...
البته شايد بيته بعد کمي آرامش بخش باشه
پاكی آوردی ای اميد سپيد همه آلودگيست اين ايام
چون به هر حال برف سپيده و روي تيرگيها رو میپوشونه...
کاش به راستي همه دلهاي تيره سپيد ميشد... کاش با باريدن برف کودکي مي كردیم و شادي... مثل قديمها بي خيال مي شدیم و آزاد از غصه ها و مسوو لیتها
دل خوش گلوله برفي بازي و آدم برفي سازي... ولي افسوس قيل و قال کودکي برنگردد دريغا!!!
