اصلا اعصاب ندارم . با این تایپ کندم کلی احساسات توی لوح سپید در وکردم همش پرید
داشتم میگفتم نمیدونم به چی میخوام گیر بدم. به عشق و مهربونی زیادی که مامانامون یادمون دادن یا به رذلی و نمک نشناسی مردای ایرانی. شایدم قوانین کامل اسلامی که همه جوره به این موجودات ضعیف و ظریف (مردها رو میگم) حال رو داده مبادا این زنهای قوی هیکل و زورگو بیش از حد بهشون ظلم کنن.
این مردا فقط پدید امدن که سوء استفاده کنن . حالا این استفاده لول های مختلف داره .بعضی ها انتهای بدتر طیف هستن و بعضی ها طرف بهتر.
همه این سالها مادرانمان به ما گفتن زندگی همینه . برای هیچکس کامل و ایده آل نیست.اصلا شما که از بهترینایید و .... هزار حرف مسخره دیگه!
حالا اینکه چرا اینارو میگم.
امروز چیزی شد که گفتم کاش زودتر به لپی برسم و بنویسم.
عزیزی رو میشناسم که عزیزترین موجودش رو اون ور کره خاکی گذاشته . اونم بچه شیرخواره. من خیلی از ریز ماجرا خبر ندارم. یعتی نمی خوام چیزی بپرسم.ولی نگاه مادر تنها و دور از طفل قصه های ناگفته را میکه.رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون.
تنها چیزی که حدس میزنم اینه که یک خودخواه حسود چون دیده با همه مشکلات خانمش حسابی پیشرفت کرده نمی تونه طاقت بیاره. اینقدر میخواد سنگ اندازی کنه اگه شده به قیمت آزار فرزندش مانع پیشرفت خانمش بشه!!!
و حالا اگه بدونین این عزیز از مهربونی همه وجودش قلبه بیشتر معلوم میشه که چه ظلمی داره روا میشه.
قصه غمها .تبعیضها و ظلمهایی که قانونی و غیر قانونی به زن ایرانی وشاید هم زن مسلمان میشه رو خیلی ها نوشتن.
ولی بیفایده!!! تا قانون عشق مادر رو درک نکنه و یا شاید تا قانون گذار مرد ظالمه زنان ایرانی لبخند محزونشان گویای قصه پر غصه غمهای ناگفته شان است.
