تبليغاتX
مخمل
مخمل

 يه داستان پنجاه و پنج کلمه ای ديگه. البته فارسيش کمي بيشتر میشه:

  زني که روي صندلی نشسته بود ادامه داد:" به هر حال زنش خيلي هالوست! بيل هر شب به اون ميگه براي بازي بولينگ ميره و زنش هم هميشه حرفش رو باور ميکنه!"

   ارايشگر لبخندي زد و گفت :"ويليام شوهر من هم عاشق بولينگه ."

قبلا اينطوري نبود... ولي حالا تمام وقت دنبال بازي ميره...  زن با چهرهای در هم مکث کرد. بعد لبخند تلخي بر لبانش نشست .

:" صبر کن موهايت را فر کنم. چهره ات  فراموش نشدني خواهي شد."

 

الیزابت ایولا

?مخمل بانو | در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 0:4 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com