چند وقت پیش فیلم اسامه رو دیدم. داستان دختر بچه ده دوازده ساله افغانی که چون همه مردان خانودش توسط طالبان کشته شده بودند و به مادرش هم اجازه کار داده نمیشد در زمان طالبان ٬ به شکل پسر بچه در اومد تا کار کنه . حاجی پیر مردی در گروه یا اردوگاه کار به پسر بچه ها احکام غسل رو یاد میداد اسامه رو مجبور کرد که در اونجا با اونها غسل کنه و وقتی بدن نا بالغ دخترک رو که هنوز نمیدونست یا اینقدر نا بالغ بود که معلوم نبود دختره رو دید آب از لب و لوچ پدر سوخته اش راه افتاد و کلمه قلمان رو زمزمه کرد. داستان ادامه پیدا میکنه تا خلاصه دخترک کشف و به خاطر گناه کار کردن و تظاهر به پسر بودن در زندان طالبان گرفتار میشه. بی پناهی دخترک از یک طرف و آمیختن قوانین مذهبی و توجیه تنبیه دخترک بی پناه تا حد اعدام تا اعماق وجود بیننده رو مملو از درد میکنه و دردناکترین لحظه داستان طلب بخششیه که حاجی پیر از قاضی شرع برای دخترک محکوم میکنه تا قلمانش رو به او ببخشه و همه از بخشایش ایشان خرسند دخترک رو از حکم مرگ رها و به او میبخشند و بعد صحنه غسل پیر مرد...
هر دو داستان کودکان بی پناهند و هر دو تلنگری برای فکر کردن به هزاران هزار کودک بی پناه در سر تا سر دنیا که مجبور به برآوردن نیازهای حیوانی برخی ظالمانند.
لا اقل اینور دنیا با این که همه جهنمی هستند و نا مسلمون سنگین ترن جرایم و محکومیتها در رابطه با کسانی وضع میشه که ثابت بشه با افراد نابالغ رابطه جنسی دارند ولی برای مسلمونهای بهشتی دختر بچه از نه سالگی بالغه ....
