عروسی پسر همسایه و ساعت شماری مادر منتظرش برای رسیدن پسر دیگری که که تو جبهه داشت . سر شام هنوز دنبال تلفن بود که شاید پسر رشیدش از راه رسیده باشه و بهش بگه کت و شلوارش رو که آماده از خشکشویی گرفته کجا گذاشته تا اون عروسی برادرش بپوشه و بیاد . اونشب همه در انتظار موندن و مادر از همه بی تابتر. فردای اونروز خبر شهید شدن اون جوون اومد. کوچه ما به اسمش نامگذاری شد . ولی اون اسم چیزی جز هر روز تازه کردن داغ مادر داغ دیده نشد...
پدر همکلاسیم ارتشی بود و توی یکی از جبهه ها شیمیایی شد و ذره ذره جلو خانوادش آب شد....
داستانها کم نیست. و با هر قصه ای که به خاطرم میومد و اون همه جوون و ریز و درشت ٬در به در و جنگزده و وحشتها و کابوسهای کودکی و حال من و میلیونها آدم هم سن و سال یا کمی بزرگتر و کوچکتر از من باعث شد فکر کنم حتی اعدام هم برای این موجود کمه...
ولی بعد فکر کردم اگه مجازات اعدام نباشه درسته که ممکنه ظالمان و آدم کشهایی چون صدام چند سالی بیشتر یا گوشه زندان یا تبعید عمر کنن ولی در عوض با حذف چنین قانونی از کتابهای قانون دنیا خیلی بیگناهان هم از مرگ نا عادلانه نجات پیدا میکنن...
به قول دوستی چرا هم صدام اعدام شه و هم گلسرخی هاو دانشیانها و هزاران هزار دیگر و چرا باید آغا جری ها و باطبی ها چنین حکمی دریافت کنن ؟!؟!؟ دنیای عجیبیه ... و قوانین آدمها اون رو عجیبتر کرده . حکم اعدام برای آدمها فقط برای تفاوت عقیده فکری ... و بعد حکم اعدام برای جنایتکاری که حتی لحظه ای به کودکان کشته شده و ناقص شده در بمبارانهای شیمیایی فکر نکرده ...
