تو اين روز خوب افتابي زمستونی(در واقع پاییزی) من از اتاقم در حسرت هوای بیرون بودم که خوشبختانه به یک سری آمار احتیاج پیدا کردم و قرار شد براي جمع اوري اونها سری به کتابخانه مركزي دانشگاه برم. با همراه عزيز قرار گذشتيم از اين ساعت استفاده کنيم و يک کاپوچينوي فرنچ ونيلا دبش تو راه بزنيم. ايشون هم سري به Adminestration Building که يه چيز تو مايه هاي اداره آموزش تو دانشگاه هاي ايرانه بزنن .
بعد از اينکه من کارم تموم شد ليوان گندالوي کاپوچينو به دست تصميم گرفتيم از بيرون ساختمون ها بريم* که حذبصر( راستی این دیکته اش چه جوریه ؟!؟!
) و حس قهوه خوری تو هواي سرد حسابي ارضا بشه .
من همیشه از رفتن به اين جاهاي اداري بدم مياد. خاطرات بدبختي هام براي گرفتن مدارک و امضاها و موش دووندن هاي حتی اون نگهبانه که مدرک آدم رو از بايگاني تا دفتر مربوطه مياره تا مبادا ما ندزدیمش تا وقت تلف کردنهای مسوول مربوطه و آخرش هم ساعات مقدس ناهار نماز برام زنده ميشه...
خلاصه ساعت حدود 12:10 بود که در واقع lunch time اين ملت جهنمي یا همون وقت ناهار نمازی خودمون بود. من با ليوان کاپوچينو وارد شدم و روي يک صندلي نشستم منتظر همراه عزیز. مشغول نوشيدن و مرتب کردن وسايل و فکر کردن به اينکه همراه عزيز مياد دماغ سوخته از اينکه وقته ناهار اومديمو کارم انجام نشد
کاملا مشخص بود کاری ندارم و یا لااقل در عجله نیستم که يه دفعه يه آقاي محترمی از اتاقش اومد بیرون و سرک کشید مبادا ارباب رجوع منتظری داشته باشه و گفت "ميتونم کمکتون کنم؟"
اينه فرق ماه ما "اداره آموزش و کليه اداره جات در ايران سراي ما" و ماه گردون "مملکت کافر پرور کانادا" ظاهرا ماه گردون از ماه من بهتره ...
پ.ن.ساعتها فکر کردم این ماه من و ماه گرون یادم اومد. ادبیات فارسیم حسابی زنگ زده شده ...
*توی شهرهای سرد کانادا معمولا ساختمونهای یک مجموعه از داخل به هم مرتبط هستن که تو هوای سرد در صورت تمایل مردم از داخل رفت و آمد کنن .
