مخمل
بلاخره یک و حالا هم ...
?مخمل بانو | در شنبه نهم دی 1385 ساعت 20:13 | پیوند
| یه احساس تلخ ... شایدم سرد... شاید شبیه همون وقتی که همه رو گذاشتیم و اومدیم کانادا.
شایدم یه جورایی تنها تر از اون حس. چون اونوقت با هم بودیم اگه دیگه هیچکس نبود . ولی حالا خودم و خودش هر کدوم یه طرف این سرزمین بزرگ بزرگ بزرگ....
شایدم سخت تر چون مجبورم همه احساساتم رو تو خودم قایم کنم و ادای آدمای محکم رو در بیارم.
گریه بی گریه ...
خیلی چیزها رو تا حالا فدا کردیم. امیدوارم پشیمون نشیم...
یه قولی دادم به همراه عزیز...
که از خوبیهای اینجا هم بگم . در اوج تلخی از خوبی گفتن سخته . ولی اگه اینکارو بکنم خیلی خوبه . به خودم هم کمک میکنه.
اگر کسی هم سوال خاصی داره بنویسه . تا جایی که بتونم و در حد توان و اطلاعاتم باشه مینویسم.
تا بعد.....
